بستن تبلیغات

ღ کولوچه های مامان ღ

ღ کولوچه های مامان ღ

يادداشت هاي مامان کولوچه ها

پسرهای معصوم من الهی که هیچ وقت غم نبینین .آمین

 

نوشته شده در چهارشنبه 12 تير 1392ساعت 12:04 توسط مامان ارميا و ایلمان

همونطور که گفته بودم پرهامی شب عید به دنیا اومده و یادمه اون سال بابای پرهام هفت سین رو برده بود توی بیمارستان و اونجا با هم سال رو تحویل کرده بودن.

هر سال که خواهری از مشهد میاد، خونه مامانی یه تولد کوچولو می گیریم و بچه ها کلی کیف می کنن. امسال هم بعد از تحویل سال، رفتیم خونه مامانی و جشن پرهام رو در کنار هم برگزار کردیم. عکس زیادی ندارم، مخصوصا از خود پرهام. آخه همش ارمیا و ایلمان شمعش رو فوت می کردن و پرهام هم ناراحت می شد. بیش تر از 10 بار خواهر گلم شمع روشن کرد و توسط این 2 تا ووروجک من خاموش شد. خلاصه آقا ایلمان هم چوب بیلیاردی  رو که عمو امیر ( بابای پرهام ) برای ارمیا و پرهام خریده بود و گفته بودم در طی 2 روز توسط ایلمان منهدم شد رو کرد توی کیک و پرهام هم زد زیر گریه که کیکم خراب شد و جشنم هم خراب شد.

خلاصه که ایشالله جشن 120 سالگیش رو جشن بگیریم. البته اونموقع ما فکر کنم فسیل شدیم.نیشخند

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 26 فروردين 1393ساعت 8:59 توسط مامان ارميا و ایلمان |

روز سیزده بدر تا ظهر خونه بودیم و نتونسته بودیم برنامه ای بریزیم. آخه خواهری و پرهام و همسر گلش همون روز صبح زود برگشتن مشهد و حالمون گرفته شد و دیگه ما هم نشستیم خونه.

ولی دیدم نمیشه نریم بیرون و سیزده مون رو بدر نکنیم. با مامانی و آقا جون هماهنگ کردم و زدیم بیرون، تا مامانی غمگین رو که از خواهرم و پرهام جدا شده بود رو از اون حال و هوا درش بیاریم.

ارمیا طفلی تا فهمید دارم سبد پیکنیک رو پر می کنم با خوشحالی و بپر بپر گفت: بریم رودخونه و جوجه رو بزنیم. کلی از دستش خندیدم.

خلاصه که تا بریم بیرون ساعت 2 ظهر شد و همسری هم گازو گرفت و رفتیم آبعلی. با اینکه ساعات زیادی اونجا نبودیم ولی خیلی خوش گذشت. هوا هم سر بود و می ترسیدیم بارون بگیره. ولی خوشبختانه تا شب بارون نیومد و ما دیگه ساعت 8 شب خونه بودیم.

ارمیا و بابایی هم سبزه رو گره زدن و ارمیا می گفت: من آرزو هم کردم. قربونش برم با اون آرزوش که سلامتی برای داداشی و مامان و بابا بود.

 

این ماشین رو ارمیا برای ایلمان گذاشته بود توی سبد تا داداشش حوصله ش سر نره. قربونش برم که انقدر فکر داداشیه

 

 

 

 

ایلمان برای خودش دوست هم پیدا کرده بود

 

نوشته شده در دوشنبه 18 فروردين 1393ساعت 10:30 توسط مامان ارميا و ایلمان |

 

خوب ، سال جدید هم شروع و شد و خدا رو هزاران بار شکر که عید خوبی هم داشتیم. هر چند خیلی زود گذشت و تا چشم به هم زدیم تعطیلات تموم شد و باز کولوچه های خوشمزه مامان باید سر کار رفتن مامان رو تحمل کنن و باز مستقل شن. طفلی ایلمان مامان عادت کرده بود و امروز خیلی براش سخت خواهد بود و ارمیا هم باید بعد از 20 روز بره مهد. عیبی نداره این روزها هم می گذره و انشاءاله تنشون سلامت باشه.

انشاءاله امسال سال پر از خیر برکت هم برای دوستان گلمون باشه و همیشه سلامت باشن و لبشون هم خندون باشه.

غیر از دید و بازدیدها که خاص روزهای عیده ، تنها اتفاقی که افتاد این بود که روز دوم عید ماشینمون رو دزدیدن و البته خدا رو شکر زود هم پیدا شد ولی تا کلانتری تحویل بده 4 روزی طول کشید و بدون ماشین هم نمی شد بریم عید دیدنی .

ارمیا از مهمونها پذیرایی می کرد و کلی کمک حالمون بود. قربونش بشم. بهش می گفتم: ارمیا کمک می کنی به مامان؟ می گفت: آره که کمک می کنم.

طی روزهای عید چند تا تیکه از هفت سینمون توسط ایلمان بلا منهدم شد و همش هم تا مهمون میومد بهشون می گفت: شکست. تازه افتخار هم می کرد و اطلاع رسانی هم می کرد. می گفتن: کی شکوند؟ می گفت: ایلمان.

ایلمان همش فرار می کرد و نمی گذاشت عکس بگیرم

عکسهای هفت سین رو ارمیا گرفته. از ما هم کلی عکس گرفت و البته از در و دیوار و پای بدون بدن و سر بدون بدن و ... هم همینطور.خنده

 

ایلمان یه جارو از توی حیاط پیدا کرده بود و داشت آسانسور رو تمیز می کرد. به زور از خیر جارو کردن گذشت

شب عید ، تولد پرهام بود و یه جشن کوچولو خونه مامانی گرفتیم و عمو امیر بابای پرهام، زحمت کشیده بودن و یه میز بیلیارد برای پرهام و یکی هم برای ارمیا گرفته بودن و ایلمان طی ٢ روز نابودش کرد. فکر کرده بود میزه و همش می رفت و روش می نشست و شکست که شکست.

یه سری عکس هم از سیزده بدر دارم که توی پست دیگه به یادگار می گذارم...

این هم آخرین عکس از نشانه های زمستان . چون این عکس رو خیلی دوست داشتم دلم می خواست توی وب هم بمونه .

 

نوشته شده در شنبه 16 فروردين 1393ساعت 10:51 توسط مامان ارميا و ایلمان |

این روزها خیلی هوا خوبه و همش بارون بارون و بارون. خدا رو شکر.

خونه به هم ریخته ای داریم و هنوز کلی کار. وقت هم ندارم. از 2 شنبه مر خصی گرفتم تا به اوضاع خونه رسیدگی کنم.

هر جا می ریم همه در حال خرید عیدن. 4 شنبه قبل رفتیم خونه عمه بزرگه کولوچه ها تا سمنو پزی رو از نزدیک ببینیم. آخه همیشه قبل از عید عمه سمنو نذری داره و سمنوی عیدمون توسط ایشون پخته میشه. ایشالله قبول باشه و سفرشون هم پر از خیر و برکت.

بعد از خونه عمه رفتیم هایپر سان. ایلمان تازگی ها همش دوست داره چرخ دستی رو خودش هول بده و صد البته این طوری بهتره. چون دیگه این طرف و اون طرف نمی پره و ما هم به دنبالش و همش سرگرم هول دادن چرخه.

البته اولش خواب بود و وقتی بیدار شد ذوق کرد

این هم هفت سین لوستر و صنایع چوبی فروشی فروشگاه ( ارمیا می گفت مامان از این بادکنک ها به ما می دن، گفتم نه مامانم برای قشنگی گذاشتن اونجا.

گفت: خوب پول بدیم هم نمی دن؟ قربونش برم.

اینجا هم ائلمانی داره مثلا برای من خونه تکونی می کنه

عاشق اینه که دمپایی بپوشه

 

نوشته شده در شنبه 24 اسفند 1392ساعت 13:55 توسط مامان ارميا و ایلمان |

من که می گم نماز اینطوری خوندن قبوله. ارمیا به بابا گفت: بابا هنوز نماز نخوندیا. بخون. من خندیدم چون می دونستم چه نقشه ای در پس این حرف ارمیاست. طفلی بابایی. یک بار دیگه هم عکس از شیطنت ارمیا موقع نماز خوندن بابایی گذاشته بودم. حالا ائلمان مامان هم اضافه شده و ...

دیشب مامانی می خواست نماز بخونه و این دو تا ووروجک رفتن زیر چادرش و مامانی هم نمی دونست چکار کنه.

ائلمان بلایی طوری نشسته بود پشت پای بابایی که بابای بیچاره نمی تونست بلند شه.

بابایی بعد از نماز داشت با کولوچه ها صحبت می کرد که این کار خوب نیست و از این جور حرفها و ائلمان هم خودش رو لوس کرده بود و رفته بود بغل بابایی و ارمیا هم داشت گوش می کرد و می گفت من و ائلمان بلا بازی درمیاریم.

ائلمان داره نماز می خونه

بعدش هم همدیگرو بغل می کردن و راه می رفتن و میوفتادن و می خندیدن

 

تازگی ها تا ارمیا می ره دستشویی، ائلمان هم به زور شلوارش رومی خواد دربیاره و بره. یک بار ارمیا گفت: مامان آخه ائلمانی جیش داره، بذار بیاد. من هم شلوار ائلمان رو درآوردم و پوشکش رو باز کردم و دیدیم قند عسلم رفت دستشویی و مثل ارمیا نشست و جیش کرد، من و ارمیا چنان ذوقی کردیم که نگو. بعد از مدتی دیدیم عسلم داره ... هم می کنه.

یاد گرفته و وقتی ببرمش دستشویی جیش می کنه. البته هنوز می دونم زوده و کنترل نداره ولی برام جالبه. این هم مزیت 2 تا بچه ست دیگه . خیلی از کارها رو از ارمیا یاد می گیره.

اینجا هم از دستشویی اومد و دیگه نمی گذاشت پوشکش کنم. خلاصه که خوب پاشو کرده تو کفش برگ ترها.

نوشته شده در چهارشنبه 21 اسفند 1392ساعت 10:16 توسط مامان ارميا و ایلمان |

دیروز توی مهد جشن بود و قرار بود عمو نوروز بهشون هدیه بده. به مادر و پدرها هم سپرده بودن تا هدیه ای تهیه کنن و تحویل مهد بدن. به اسم عمو نوروز هم تموم شد دیگه. خلاصه چون ارمیا تفنگ آب پاش دلش می خواست و همیشه هم می گفت.( قبلا یه دونه کوچولوشو داشت و زود هم خراب شده بود و چون همه جا رو خیس می کرد دیگه نگرفته بودیم ) بابایی براش خرید و داد به مهد.

ارمیا می گفت : مامان عمو نوروز هدیه ها رو از خدا گرفته داده به ما. قربون تفکرش.

دیشب انقدر آب پاشی شدیم که بیا و ببین. ائلمان ناناز مامان موهاش خیس بود و فر خورده بود. خود ارمیا هم 2 بار شلوار عوض کرد.

5 شنبه هم یه جشن دیگه دارن که مامان ها هم دعوت شدن. مطمئنم کلی خوش می گذره.

طفلی ائلمان بلد نبود و تکون می داد تا آب بپاشه و ارمیا سعی می کرد یادش بده

نوشته شده در سه شنبه 20 اسفند 1392ساعت 10:18 توسط مامان ارميا و ایلمان |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 45 صفحه بعد