ღ کولوچه های مامان ღ

يادداشت هاي مامان کولوچه ها

پسرهای معصوم من الهی که عاقبت به خیر بشین.آمین

 

نوشته شده در دوشنبه 7 مهر 1393ساعت 8:51 توسط مامان ارميا و ایلمان

این هم از عکس های عید 94 که با تاخیر فراوان می گذارم.

این هم هفت سین مامانی و بلوزهایی که مامانی برای نوه ها خریده بود

و اما تولد پرهام که شب عید بود

دایی مهدی گل کلی برای هممون کادو خریده بود و همگی ذوق کردیم.

خواهر گلم و خانواده خوبش و آقا جونم

این هم آقای همسر

نوشته شده در شنبه 15 فروردين 1394ساعت 12:24 توسط مامان ارميا و ایلمان |
نوشته شده در چهارشنبه 27 اسفند 1393ساعت 8:24 توسط مامان ارميا و ایلمان |

روز 5 شنبه 21 اسفند دعوت داشتیم کانون سمیه برای جشنی که مهد گرفته بود. به ارمیا و ایلمان که خیلی خوش گذشت. البته از 9 صبح شروع میشد و ما 10 رفتیم. جالب بود. زیاد نتونستم عکس بگیرم. همه مامان و باباها هم اومده بودن و من و کولوچه ها هم رفتیم و دوست گلم رنا رو توی محوطه با دختر نازش نهال دیدیم و بعد با هم رفتیم داخل سالن.

خاله سمانه عزیز مربی کلاس ارمیا و کسری دوست صمیمی ارمیا توی مهد

منتظر بودیم تا همسری بیاد دنبالمون و بچه ها کلی بازی کردن

 

این هم هفت سین مهد

سلمونی عید کولوچه ها. ارمیا صبح با بابا رفته بود و ایلمان رو بعد از ظهر با هم بردیم

نوشته شده در شنبه 23 اسفند 1393ساعت 8:57 توسط مامان ارميا و ایلمان |

داشتم خونه رو جاروبرقی میکشیدم که دیدم ایلمان بادکنکش رو آورد و روی جارو نگه داشت و با هوای جارو برقی بادکنک که مدت زیادی بالا م.ند و بعد ارمیا وارد عمل شد و بادکنکش رو آورد. خلاصه بابایی هم به دنبالشون ازشون فیلم می گرفت. مثلا داشتم جارو می کردم.

ولی کشف ایلمان جالب بود.

کولوچه ها ماهی شده بودن و بابایی هم ماهیگیر

خدایی کدوم بابایی انقدر خوب با بچه ش بازی میکنه. چشم نخوره. چشم حسودان کور که همش میگن این محمدم که همش داره با بچه هاش بازی میکنه. بهترین همسر دنیاست. خدا رو شکر. پیامبر همیشه با کودکان بازی می کرده. حالا همش از محمد من ایراد بگیرین. بازی با بچه ها روح آدم رو لطیف می کنه و صیقل میده. کودک درونمون همیشه بیداره خوب.

مرد خوش تیپ من

راستی همسری دوباره دانشگاه قبول شده و چون به معماری علاقه داشت داره توی این رشته ادامه تحصیل میده، آخه قبلا مکانیک خونده بود.

این هم از حال و هوای عید. وای که هنوز هیچ کاری نکردم. جوجه هام منتظر قالیشویان بودن و تا اومدن اونها کلی بازی کردن.

نوشته شده در دوشنبه 11 اسفند 1393ساعت 9:03 توسط مامان ارميا و ایلمان |

باز هم دولت زحمت کشید و لطف کرد و کمی ارزاق به ما داد زبانو چون نمی تونستم با خودم ببرم خونه تصمیم بر این شد تا چهارشنبه شب با همسری و کولوچه هام بریم اداره و با ماشین بیاریم.

به جوجه هام که خیلی خوش گذشت و می خواستن تا صبح بمونن. همکاران خوبم هم که سنگ تموم گذاشتن برشون کیک و میوه آوردن.

کولوچه ها انقدر ذوق داشتن که حواسشون به خوردن نبود و بابایی همه خوراکیها رو خورد. قه قهه

نوشته شده در چهارشنبه 6 اسفند 1393ساعت 12:01 توسط مامان ارميا و ایلمان |

تقریبا 2 هفته پیش خواهری اومد تهران و کلی خوش گذشت. کلی با هم رفتیم خرید و بچه ها با هم بازی کردن و ...

کشتی رو داشته باشین.

امان از این تبلت. خدا رو شکر ارمیا و ایلمان هنوز به این موهبت انسانی نایل نشدن.ایلمان داشت لیمو امانی می خورد.

علی سرش رو بلند نکرد، گفت نــــــــــــه آخه می سوزم.قه قهه

می خواستیم بریم بیرون و دیدم به به ایلمان رژزده به خودش رسیده. ازش که گرفتم ناراحت و گریان می گفت: من می خوام رژ بزنم.

این هم یک روز پر از شیطنت

تازه ایلمان رو برده بودم دستشویی و تا شلوارش رو پاش کنم، گفت سردمه و ارمیا سریع پتو براش آورد و ایلمان هم خودش رو لوس کرده بود و همسری می گفت: انگار نه انگار که انقدر بلاست چه خودشو زده به مظلومی و خودش رو برای داداشش لوس کرده

نوشته شده در يکشنبه 3 اسفند 1393ساعت 14:08 توسط مامان ارميا و ایلمان |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 55 صفحه بعد

حباب های هم رنگ

بازی آنلاین | ورزشی | تیراندازی | فکری | اکشن | مسابقه ای | متفرقه