ღ کولوچه های مامان ღ

يادداشت هاي مامان کولوچه ها

پسرهای معصوم من الهی که عاقبت به خیر بشین.آمین

 

نوشته شده در دوشنبه 7 مهر 1393ساعت 8:51 توسط مامان ارميا و ایلمان

از دوشنبه ا/تیر/94 ایلمان هم مهد رفتنش رو آغاز کرد ( 2 سال و 7 ماهگی ). روز اول به پیشنهاد مدیر مهد یک ساعتی موند و بعد بابایی رفت دنبالش و ارمیا هم به هوای ایلمان برگشته بود خونه. خدا رو شکر توی یک کلاس هستن و هوای هم رو دارن. ایلمان می گفت من یه کم گریه کردم و باز گریه کردم و بعد خاله سمانه آرومم کرد.

یه کوله برای تشویقش براش گرفتم که خیلی خوشحاله. گاهی شب خوراکی می گذاره و می اندازه و میگه برم مهد.

از ارمیا زودتر عادت می کنه، چون بارها مربی ها رو دیده و با مهد آشناست. یک بار هم با ارمیا اردوی شهربازی رفته بود و با اتوبوس اونها برگشته بود.

دیر یا زود باید این اتفاق می افتاد و الان که مهد خلوته زمان مناسبی برای این کار بود.

این جا هم غرق در گوشی بابایی. بلاچه تمام برنامه ها و بازه های گوشی من و همسری رو بلده.

داداش ارمیاش همش عکس گرفته ازش.

نوشته شده در شنبه 6 تير 1394ساعت 9:41 توسط مامان ارميا و ایلمان |

یه شب ایلمان بلا داشت تمرین قیچی کردن می کرد و دید من دارم کاهو می شورم به زور چند تا کاهو گرفت و رفت و نشست به قیچی کردن. دیدم ابتکار جالبیه و کاهوهای پلاسیده رو دادم تا تمرین کنه.

این هم از هفت خرداد که تولد من بود و همسری از دانشگاه با سورپرایز اومد خونه.

بدون شرح از مرد کوچک

تازگی ها تا می خوایم پامون رو از خونه بگذاریم بیرون این ووروجک ها چرخهاشون رو هم برمی دارن. ایلمان هم که به زور دوچرخه ارمیا رو صاحب میشه و سوار میشه. (محوطه فروشگاه هایپر سان )

ارمیای طفلی با واکر ایلمان

ارمیا پشت ایلمان سوار شده بود. از دست ایلمان زورگو. خیلی قلدر شده. زبان

 

نوشته شده در يکشنبه 17 خرداد 1394ساعت 9:11 توسط مامان ارميا و ایلمان |

سه شنبه 29/ اردیبهشت/94 صبح طبق معمول راه افتادم برم اداره که حس کردم سرگیجه دارم و حالم خوب نیست، با این حال خودم رو دلداری دادم و رفتم ولی توی مترو حالم بد شد و سرم بی حس شد، و باز فشارم افت کرد. ایستگاه طالقانی پیاده شدم و برگشتم خونه. دکتر هم برام آزمایش نوشت و بعد با همسری تصمیم گرفتیم تا بریم زنجان و آب و هوایی عوض کنیم. خلاصه بعداز ظهر حدود ساعت 5 راه افتادیم.

ابتدای راه دیدیم کولوچه ها کمی خسته شدن و همسری رفت طرف کردان و  کنار رودخونه نیم ساعتی نشستیم و بعد راه افتادیم. ایلمان تا نزدیک سلطانیه خواب بو د و ارمیا هم برای خودش بازی می کرد و شعر می خوند.

غروب زیبای آزاد راه تهران - زنجان

ایلمان از خواب بیدار شده بود و ارمیا باهاش شوخی می کرد

ساعت حدود 10 و نیم بود که رسیدیم  و مامانی منتظرمون بود. آخه مامانی  هم اونجا بود. و ارمیا از ذوقش نمی دونست چه کار کنه. شام رو هم رو هوا و بپر بپر خورد.

اینجا رو بروی خونه مادر بزرگ خوبم ننه جونه. یادش بخیر، بچه که بودیم این جا یه رودخونه خیلی بزرگ و پر آبی بود که الان عرضش خیلی کم شده.

ارمیا و ایلمان مدام اگل شقایق برام می چیدن و می گفتن مامان روزت مبارک، هنوز تو روز مادر موندن.

یه روز هم رفتیم شاه بولاغی

اینجا هم خونه باغ خاله گلمه

مامانی چند تا چاقاله چیده بود

مامانی هم با ما برگشت تهران. ایلمان خوشو برای داداشش لوس کرده بود خوابیده بود رو پای اون

سفر فوق العاده خوبی بود و از بس خنک که چه عرض کنم سرد بود روحمون تازه شد.

 

نوشته شده در شنبه 2 خرداد 1394ساعت 11:10 توسط مامان ارميا و ایلمان |

اول از همه روز پدر رو به آقاجون گلم و همسر بهتر از جانم تبریک میگم و همیشه دعا می کنم که سایشون بالای سر من و بچه هام باشه و خدا همه باباهای مهربون رو همیشه سالم و زنده نگه داره. آمین.

من هم یه کیک کوچولو گرفتم و رفتیم خونه مامانی تا برای مردهامون جشن بگیریم. مامانی که برای همه مردها همچنین ارمیا و ایلمان که مردهای کوچولو هستن هدیه گرفته بود. دستش درد نکنه. جوجه هام کلی ذوق کردن که دیدن مرد هستن.

ارمیا گرمش بود و شلوارش درآورده بود و نمی پوشید

کادو من به همسری یه گوشی بود و مامانی هم براش عطر گرفته بود.

شنبه هم رفتیم باغ پرندگان و بیرون باغ غذامون رو خوردیم تا خوب بگردیم

داشتم از جوجه ها عکس می گرفتم که همسری با شیطنت اومد توی کادر

ایلمان هم که هر جا آب می بینه باید بازی کنه

بارون گرفت و ایلمان بلا مدام می دوید توی بارون

برای از پوشک گرفتن ایلمان بابایی همش براش جایزه می گیره. اون روز هم برای تشویقش فشفشه گرفته بود و توی باغ سورپرایزش کرد

 

نوشته شده در دوشنبه 14 ارديبهشت 1394ساعت 14:16 توسط مامان ارميا و ایلمان |

دیروز جمعه 4 اردیبهشت 94 بعد از صبحانه راه افتادیم و رفتیم موزه حیات وحش دارآباد. هوا انقدر عالی و بهاری بود که آدم کیف می کرد. نهار رو توی راه خوردیم و تا بعد از ظهر ساعت 5 توی محوطه موزه چرخیدیم. خلوت و امن و خوب بود. خیالمون از بابت بچه ها راحت بود. برای خودشون بازی می کردن .

همسری همش در حال فیلم گرفتن از بچه ها بود

وقتی داخل موزه رفتیم و ارمیا و ایلمان دیدن که حیوونها رو خشک کردن خیلی ناراحت شدن و انقدر سوال کردن که واقعا نمی دونستیم چی بگیم. دلشون برای اونها سوخته بود و اول با ناراحتی نگاهشون می کردن. از چهره ایلمان معلومه.

واقعا آدم دلش برای این نی نی آهو می سوخت

طفلک همسری همش داشت جواب بچه ها رو می داد و فیلم می گرفت. فیلمشون هم خیلی جالب شد. ایشالله وقتی بزرگ شدن و دیدن کلی به خودشون می خندن.

ارمیا می گفت: بابا اگر این پلنگ رو خشک نمی کردن حتما حیوونها رو می خورد.

از اینکه این پرنده ها زنده بودن خوشحال بودن

ارمیا همش گل قاصدک پیدا می کرد و آرزو می کرد و بعد هم فوتش می کرد

خرگوشه داشت از دست ایلمان غذا می گرفت

کلا عکسها رو بی هوا انداختم، آخه کولوچه ها یه جا بند نمی شدن.

 

نوشته شده در شنبه 5 ارديبهشت 1394ساعت 9:45 توسط مامان ارميا و ایلمان |

این هم از عکس های عید 94 که با تاخیر فراوان می گذارم.

این هم هفت سین مامانی و بلوزهایی که مامانی برای نوه ها خریده بود

و اما تولد پرهام که شب عید بود

دایی مهدی گل کلی برای هممون کادو خریده بود و همگی ذوق کردیم.

خواهر گلم و خانواده خوبش و آقا جونم

این هم آقای همسر

نوشته شده در شنبه 15 فروردين 1394ساعت 12:24 توسط مامان ارميا و ایلمان |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 56 صفحه بعد

حباب های هم رنگ

بازی آنلاین | ورزشی | تیراندازی | فکری | اکشن | مسابقه ای | متفرقه