ღ کولوچه های مامان ღ

يادداشت هاي مامان کولوچه ها

پسرهای معصوم من الهی که عاقبت به خیر بشین.آمین

 

نوشته شده در دوشنبه 7 مهر 1393ساعت 8:51 توسط مامان ارميا و ایلمان

الان درست 6 روزه که ایلمان رو نصفه و نیمه از شیر گرفتم و فقط شبها موقع خواب بهش شیر میدم. طی روز میاد طرفم و خودش میگه : مامان به به تلخ شده؟ اه اه . بعد به ارمیا هم میگه: داداش به به مامان اخه نخوری دهنت تلخ میشه.

گاهی فقط دوست داره به به مامان رو نگاه کنه. انگار داره باهاش وداع می کنه.  الهی بگردم. طفلی نی نیا. چقدر سخته دل کندن از چیزی که از بدو تولد بهش انس گرفتی و حالا باید رهاش کنی.

دیروز تلفنی به خاله می گفت: خاله به به مامان تلخ شده. خاله گفت: پس مرد شدی. ایلمان هم در جواب گفت بله که مرد شدم. ولی امان امان که شبها دیگه مرد نیست و انقدر نق میزنه تا بالاخره با شیر خوردن خوابش ببره. یک شب می خواستم عادتش بدم تا روی پام یا توی بغلم بخوابونم. ولی نشد که نشد و با چشمهای بسته و خواب آلود انقدر گفت به به و گریه کرد تا دوباره خام شدم دلم سوخت.کاش شبها هم بتونه کنار بیاد.

سه شنبه هفته پیش شوهر عمه بزرگه کولوچه ها به رحمت خدا رفت و ما همش توی مراسم بودیم. خدا آقا رضا رو بیامرزه. من از وقتی که ازدواج کردم ایشون رو توی بستر بیماری دیده بودم. طفلی. روز اول که رفتیم خونه عمه بچه ها. ایلمان گفت مامان من در رو کوبیدم عمه داره گریه می کنه. به مامانی هم گفت. مامانی من شلوغ کردم و در رو محکم بستم. عمه سرش درد گرفت و گریه کرد.

ارمیا هم که از مهد اومد خونه عمه دید توی اتاق آقا رضا خدا بیامرز، آقایون نشستن و با تعجب گفت: مامان اونجا اتاق کیه ؟ پس اون عمو که با عصا راه می رفت کو؟ گفتم رفته پیش خدا و دیگه سوالات ارمیا شروع شد. روز سوم توی مسجد همسری تلفن زد که بیا بچه ها رو ببر بالا تا من نمازم رو بخونم. دیدم به به ،آستینهای ارمیا تا نصفه خیسه خیسه. گفتم مامان چه کار می کردی؟ گفت داشتم چاقوها رو می شستم. گفتم شما می شستی؟ گفت بله پس کی باید می شست؟! زیبا

Lula Molusco, Bob Esponja e Patrick

گاهی که خیلی کار دارم برای بچه ها باب اسفنجی می گذارم و یه خوراکی هم می گذارم جلوشون تا به کارهام برسم. محو تماشای باب اسفنجی می شن. همش هم میان دنبال خوراکی. دیگه ایلمان هر وقت بادوم و پسته می بینه فکر می کنه باید باب اسفنجی ببینه.قه قهه

این هم برای اینکه پست خیلی هم بدون عکس نباشه.

عروسکهاشون رو پوشک کرده بودن و خوابونده بودن.

ایلمان خواب بود ارمیا بستنی خودش رو خورده بود و بعد همش به ایلمان می گفت: داداشی یه زبون بزنم؟ یه ذره بده من، الان آب میشه می ریزه نمی تونی بخوری. از دست این کولوچه ها.خندونک

این هم نقاب خرگوشی که بابایی براش درست کرده بود

 

نوشته شده در يکشنبه 2 آذر 1393ساعت 10:03 توسط مامان ارميا و ایلمان |

totalgifs.com aniversario gif gif 24.gif

توی این قسمت مدیر سایت تولد ایلمان رو تبریک گفتن و نوشتن:  ایلمان کولوچه مربایی 2 سالگیت مبارک

امروز شنبه 24 آبان 93 تولد کولوچه مربایی مامانه. واقعا یادش بخیر و خدا رو هزاران بار شکــــــــــــر که این فرشته کوچولوی شیطون بلا رو نصیب ما کرده و داداش ارمیا شده. همونطور که توی قسمت سن نی نی مشخصه ارمیا درست 1 سال و 10 ماه و 10 روز از ایلمان بزرگ تره.

دیروز با همسری تصمیم گرفتیم تا یه مهمونی به مناسبت تولد فسقلمون بدیم. ضربتی مهمونهامون رو دعوت کردیم و رفتیم کیک گرفتیم و قرار شد تا به همراه مهمونهای عزیزمون ( اقاجون و مامانی و دایی مهدی و دایی مرتضی_ عزیز جون_ عمو حسن و خانواده گلش_ عمه فاطمه و خانواده گلش) اول بریم برای شام رستوران و بعد بیایم خونه و تولد بگیریم. واقعا شب خوبی بود.

قبل از تولد ارمیا و ایلمان برف شادی رو انقدر زدن تا تموم شد و به تولد نرسید.خنده

آماده برای رفتن به رستوران. ایلمان از عکس فرار کرده

دایی مهدی و دایی مرتضی شیطون

 

کولوچه ها دم در منتظر مهمونها

الناز دختر عمو حسن که 5 ماه از ایلمان بزرگتره

ایلمان در حال بریدن کیک

ارمیا خواست تا اون هم کیک رو ببره

دست عزیز درد نکنه. (چون دیر خبر دادیم همه کادو پول آورده بودن)

دایی مهدی پول داد و مامانی هم 2 تا لگو ماشین برای کولوچه ها

بابا داشت کادویی که مامانی داده بود رو برای بچه ها باز می کرد.

عمه کولوچه ها که حکم پرستار بچه ها رو هم داره و خیلی زحمت می کشن

یه ژله تزریقی هم درست کرده بودم که توسط همسری منهدم شد. گریه گفت یکی دو تا گلبرگش کمه و مثلا داشت کمک می کرد که زد و خرابش کردعصبانی و ناچار همین یه ژله میوه ای رو برای مهمونهامون سرو کردیم.

ایلمان مامان، پسر گلم ایشالله 120 سال عمر طولانی و با عزت با سلامتی کامل زیر سایه امام زمان داشته باشی. آمین

نوشته شده در شنبه 24 آبان 1393ساعت 10:43 توسط مامان ارميا و ایلمان |

وقتی که رفتیم مشهد با خواهری تصمیم گرفتیم بچه ها رو ببریم آتلیه و ازشون عکس 3 نفری بندازیم. ایلمان بلا که همش وول می زد و نتونستیم عکس 3 نفره بگیریم. از روی عکسها عکس گرفتم به خاطر همین خیلی خوب نشده. خانم عکاس خسیس فایل عکسها رو نداد. (ایلمان قرار بود توی این عکس وسط باشه و همش فرار می کرد. یه ماشین اونجا پیدا کرده بود و با اون بازی می کرد)

این عکس جوجه هامو روی تخته شاسی بزرگ چاپ کردیم

این عکس رو هم نزدیک حرم امام رضا (ع) گرفتیم

راستی شنبه 24 آبانه و تولد 2 سالگی ایلمان ناناز مامان. شاید یه تولد خودمونی بگیریم به خاطر ماه محرم و روز تولد ارمیا برای هردوشون یه تولد مفصل. ایشالله کولوچه هام عاقبت بخیر بشن و همیشه سالم و شاد باشن. آمین.

نوشته شده در يکشنبه 18 آبان 1393ساعت 8:59 توسط مامان ارميا و ایلمان |

 صبح تاسوعا  بابایی رفته بود و برای نذر عزیز ببعی خریده بود. ساعت 11 بود که فکر می کردم تا اونموقع دیگه ببعی بیچاره قربونی شده. امیر حسین برامون نذری آورد و گفت که هنوز ببعی زنده ست. من هم بچه ها رو آماده کردم و بردم تا کمی با ببعی بازی کنن. چه بارونی هم میومد.

عصر تاسوعا مامانی دیگ حلیم رو بار گذاشت، ایلمان مامان از روز قبل سرما خورده بود و همش بی قرار بود و من نتونستم مثل همیشه برم پای دیگ. ولی برای همه دعا کردم. چند تا عکس هم دایی مرتضی از ارمیا موقع هم زدن حلیم انداخته که هر وقت گرفتم توی همین پست اضافه می کنم. بعد از پخش کردن حلیم با بچه ها ( سارا، علی، پرهام و ارمیا و ایلمان ) رفتیم تا بچه ها زنجیر بزنن و طبلی که بابایی براشون درست کرده بود رو به قول خودشون دام دام کنن. ابتکار رو می بینی.

نوشته شده در يکشنبه 18 آبان 1393ساعت 8:52 توسط مامان ارميا و ایلمان |

این چند شب رو رفتیم بلوار قدس دولت آباد، محله عربها. به قول همسری وقتی وارد بلوار میشیم انگار که وارد کربلا شدیم. همه عربها با لباسهای عربی و نوحه های عربی به آدم حس عجیبی میدن.کنار خیابون پر از تکیه های هست که هر شب دیگهای نذری رو بار می گذارن و غذا می پزن و میدن دست مردم. شاید باور نکنین ولی انقدر دیگ و عربهای در حال نذری پختن رو می بینی که واقعا حس می کنی تو یه جایی غیر از ایرانی. ارمیا و ایلمان خیلی ذوق دارن و شب که میشه میگن بریم هیئت و به قول ایلمان خیئت. ایلمان چنان چایی که بابایی توی راه از ایستگاه های صلواتی می گیره رو می خوره که معلومه خیلی ذوق داره. دیشب  تا میومدم چاییم رو بخورم به من می گفت: گفتم داغه بذار خنک شه.

دیشب یکی از تکیه ها آش شوله قلم کار میدادن و  همسری گرفت و خوردیم. واقعا خوشمزه بود. یه آشی هم بود که دست مردم دیدم بهش می گفتن نخود. نمی دونم چی بود. ما که نخوردیم. غذاهای خاص خودشون بود.

مامانی و آقا جونم روز تاسوعا دیگ حلیم رو بار می گذارن و صبح عاشورا آماده میشه. دیگ مسیشون رو داده بودن تا سفید کنن و گذاشته بودن کنار اتاق خواب. کولوچه ها همش حلیم میشدن و می رفتن توش. تا بالاخره مامانی برش گردوند و روش رو هم کشید تا شیطونی نکنن.

آآآخخخخخخخخخخخ جون. امشب خواهری و پرهام گلم از مشهد راه می افتن و میان تهران برای حلیم مامانی. کلی بچه ها رو می بریم هیت.

بعدا نوشت: دیشب یعنی شنبه روز 7 محرم باز رفتیم بلوار قدس. مراسم عجیبی بود. چند تا علم مانند چوبی رو که سرهاش مثل مشعل داشت رو آتش زدند و عزاداری می کردن. چنان با سوز عربی می خوندن که بی اختیار اشک می ریختی. ایلمان کمی ترسید چون آتش رو می چرخوندن. بیشتر فیلم گرفتم.احتمالا هر شب یه مراسم خاصی داشته باشن. یه غذایی هم خوردیم به اسم قیمه نجفی. عجیب ولی خوشمزه بود.یکی از تکایا  هم به قول خودمون کباب ترکی میداد که نمی دونم اونها بهش چی می گفتن. دیشب به همسری گفتم که ما که نزدیک این محله ها هستیم چرا هیچ سالی اینجا نیومده بودیم. اصلا فکر نمی کردم که عربها همچین مراسمی داشته باشن.

بعدا نوشت: متوجه شدم که به ایم مراسم که در سه شب منتهی به عاشورا برگزار می شود مشاعل و یا مشعل گردانی می گن.

همون تکیه ای که کباب ترکی می پخت

نوشته شده در شنبه 10 آبان 1393ساعت 9:27 توسط مامان ارميا و ایلمان |

دلی كه سینه زن هر شب محرم شد

صدای هر تپشش ذكر یا حسینَم شد

به یاد غربت یك لحظة تو این گونه

بساط گریة هر روز من فرا هم شد

شبی كه در دل من خیمه زد غم از هر سو

دلم حسینیة بغض و آه و ماتم شد

فدای زلف پریشان تو كه بر نیزه

برای قافله سالاری تو پرچم شد

فرشته مثل رقیه سیاه می پوشد

حسین ! سایة تو از سر همه كم شد

همیشه هر شب جمعه امید دارم كه

دوباره زائر شش گوشة تو خواهم شد

قسم به عشق كه رنگ حسین می گیرد

دلی كه سینه زن هر شب محرم شد

نوشته شده در سه شنبه 6 آبان 1393ساعت 8:58 توسط مامان ارميا و ایلمان |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 52 صفحه بعد

حباب های هم رنگ

بازی آنلاین | ورزشی | تیراندازی | فکری | اکشن | مسابقه ای | متفرقه