ღ کولوچه های مامان ღ

يادداشت هاي مامان کولوچه ها

پسرهای معصوم من الهی که عاقبت به خیر بشین.آمین

 

نوشته شده در دوشنبه 7 مهر 1393ساعت 8:51 توسط مامان ارميا و ایلمان

داشتم خونه رو جاروبرقی میکشیدم که دیدم ایلمان بادکنکش رو آورد و روی جارو نگه داشت و با هوای جارو برقی بادکنک که مدت زیادی بالا م.ند و بعد ارمیا وارد عمل شد و بادکنکش رو آورد. خلاصه بابایی هم به دنبالشون ازشون فیلم می گرفت. مثلا داشتم جارو می کردم.

ولی کشف ایلمان جالب بود.

کولوچه ها ماهی شده بودن و بابایی هم ماهیگیر

خدایی کدوم بابایی انقدر خوب با بچه ش بازی میکنه. چشم نخوره. چشم حسودان کور که همش میگن این محمدم که همش داره با بچه هاش بازی میکنه. بهترین همسر دنیاست. خدا رو شکر. پیامبر همیشه با کودکان بازی می کرده. حالا همش از محمد من ایراد بگیرین. بازی با بچه ها روح آدم رو لطیف می کنه و صیقل میده. کودک درونمون همیشه بیداره خوب.

مرد خوش تیپ من

راستی همسری دوباره دانشگاه قبول شده و چون به معماری علاقه داشت داره توی این رشته ادامه تحصیل میده، آخه قبلا مکانیک خونده بود.

این هم از حال و هوای عید. وای که هنوز هیچ کاری نکردم. جوجه هام منتظر قالیشویان بودن و تا اومدن اونها کلی بازی کردن.

نوشته شده در دوشنبه 11 اسفند 1393ساعت 9:03 توسط مامان ارميا و ایلمان |

باز هم دولت زحمت کشید و لطف کرد و کمی ارزاق به ما داد زبانو چون نمی تونستم با خودم ببرم خونه تصمیم بر این شد تا چهارشنبه شب با همسری و کولوچه هام بریم اداره و با ماشین بیاریم.

به جوجه هام که خیلی خوش گذشت و می خواستن تا صبح بمونن. همکاران خوبم هم که سنگ تموم گذاشتن برشون کیک و میوه آوردن.

کولوچه ها انقدر ذوق داشتن که حواسشون به خوردن نبود و بابایی همه خوراکیها رو خورد. قه قهه

نوشته شده در چهارشنبه 6 اسفند 1393ساعت 12:01 توسط مامان ارميا و ایلمان |

تقریبا 2 هفته پیش خواهری اومد تهران و کلی خوش گذشت. کلی با هم رفتیم خرید و بچه ها با هم بازی کردن و ...

کشتی رو داشته باشین.

امان از این تبلت. خدا رو شکر ارمیا و ایلمان هنوز به این موهبت انسانی نایل نشدن.ایلمان داشت لیمو امانی می خورد.

علی سرش رو بلند نکرد، گفت نــــــــــــه آخه می سوزم.قه قهه

می خواستیم بریم بیرون و دیدم به به ایلمان رژزده به خودش رسیده. ازش که گرفتم ناراحت و گریان می گفت: من می خوام رژ بزنم.

این هم یک روز پر از شیطنت

تازه ایلمان رو برده بودم دستشویی و تا شلوارش رو پاک کنم، گفت سردمه و ارمیا سریع پتو براش آورد و ایلمان هم خودش رو لوس کرده بود و همسری می گفت: انگار نه انگار که انقدر بلاست چه خودشو زده به مظلومی و خودش رو برای داداشش لوس کرده

نوشته شده در يکشنبه 3 اسفند 1393ساعت 14:08 توسط مامان ارميا و ایلمان |

اول بگم که دیروز صبح آقا جون گلم رفت کربلا. یه کمی نگرانم. ایشالله به سلامتی برگرده و کلی هم بهش خوش بگذره. مامان جونم هم که دست گل به آب داده و افتاده و 2 تا از غضروفهای گاش کنده شده و باید عمل کنه. ارمیا و ایلمان دستش رو می گرفتن تا راه بره. تا می خواست از جاش تکون بخوره ایلمان می گفت: مامانی دستتو بگیرم راه بری؟ مامانی داشت وضو می گرفت: ایلمان تا آشپز خونه بردش و بعد به ارمیا گفت: داداش برو پیش مامانی، اون که برات خوراکی می خره، دوست داره.

ایشالله بخیر بگذره و دکترهای دیگه بگن نیازی به عمل نداره. آخه پیش چند تا دکتر دیگه هم باید بره و نظر بگیره.

دیروز صبح ایلمان از خواب بیدار شد و صدام زد و رفتم تا بغلش کنم و بیارمش بیرون. همینکه از تخت می خواستم بیام پایین، افتادم و کمرم بدجور خورد به تخت ارمیا ،ایلمان رو محکم گرفتم تا اون چیزیش نشه ولی ترسید و کلی گریه کرد و همسری به فریادمون رسید. الان هم ستون مهره هام خیلی درد می کنه.

ایشالله همه اینها به خیر بگذره و ...

تا حالا 3 بار رفتیم برای خرید عید کولوچه ها ولی هنوز موفق نشدیم. تا ببینیم چی پیش میاد.

عسلهای من تازه از خواب بیدار شده بودن و قربون صدقه هم می رفتن. ارمیا می گفت: ایلمان تو منو خیلی دوست درای؟ ایلمان می گفت: آره. ارمیا هم با ذوق بغلش می کرد و می گفت من هم خیلی تو رو دوست دارم. بهت خوراکی میدم.

هر خوراکی می خریم ایلمان همون لحظه همه رو می خوره و ارمیا نگه میداره و تا چند روز داره و ذره ذره می خوره و به ایلمان هم مید.محبت

این دایناسور رو هم درست کرده بودن و گفتن از ما عکس بگیر

نوشته شده در شنبه 18 بهمن 1393ساعت 11:18 توسط مامان ارميا و ایلمان |

3 بهمن تولد دایی مرتضی بود و رفت توی 24 سالگی. ایشالله 120 ساله بشه و عاقبت بخیر. رفتیم خونه مامانی تا یه جشن کوچولو برای مرتضی بگیریم. کولوچه ها به هوای فش فشه اومدن و دیدن فشفشه ای در کار نیست و پکر شدن. مامانی هم یکی یه شمع داد دستشون تا اونو روشن کنن و خوشحال بشن.

ارمیا شمعش رو هم روشن کرده بود و داشت کیک می خورد. اون چیزی رو هم که نگاه میکنه توت فرنگی روی کیکه.

خاله برای سارا کلاه و شنل بافته بود و فرستاده بود تهران و ارمیا ...

اینجا هم کولوچه ها بستنی خورده بودن و سردشون شده بود

نوشته شده در يکشنبه 5 بهمن 1393ساعت 9:02 توسط مامان ارميا و ایلمان |

دیروز 22/10/93 رو مهد برای بچه های متولد دی ماه جشن تولد گرفت. ساعت 2 رفتیم و عکسهامون رو گرفتیم و بعد کم کم همه بچه ها از کلاسهاشون اومدن تا توی جشن شرکت کنن. بچه های کلاس ارمیا که با خاله سمانه اومدن، همه ذوق زده شدن و همش به ارمیا می گفتن: ارمیا تولد مبارک، ارمیا، ارمیا. آقا موسیقی هم که اسم یکی یکی بچه هایی رو که تولدشون بود رو می خوند، تا نوبت ارمیا بشه، همش بچه هاشون بلند می گفتن ارمیــــــــــا. همه خندشون گرفته بود. فهمیدم چقدر بچه ها دوسش دارن. یه پسری بود به اسم کسری. خیلی ارمیا رو دوست داشت. خیلی خوش گذشت. راستی ایلمان هم خودش رو قاطی بچه ها کرده بود و یه کلاه هم از شانسش اضافه بود و اون رو می گذاشت سرش و می نشست پیش ارمیا. برادر داماد بود دیگه. تازه می خواست کیک رو هم با چاقو ببره. محبت

دیانا هم تولدش بود و ب ارمیا و ایلمان گفتم بچه ها بشینین کنار دیانا تا عکس بگیرم و این شد نتیجه. اصلا تمایل نشون نمی دادن و من هم پیش مامانش خجالت کشیدم.زیبا

ارمیا همش سعی می کرد ایلمان رو با مهدش آشنا کنه و می گفت: ایلمان می خوای این ببینی، اونو ببینی...

این هم خاله سمانه.خواهر دو قلوش هم خاله سودابه مربی همین مهده.

موقع بریدن کیک ارمیا دستش نمی رسید و رفت پشت تا شاید بتونه و باز هم نشد. گفتم اشکال نداره مامان شما که توی خونه کیک تولدت رو بریدی اینها تولد نگرفتن تو خونه بگذار ببرن. اینجوری ذهنش رو آروم کردم.

این هم کسری و حنانه دوستهای ارمیا

ارمیا در حال باز کردن کادوش

نوشته شده در سه شنبه 23 دی 1393ساعت 9:29 توسط مامان ارميا و ایلمان |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 55 صفحه بعد

حباب های هم رنگ

بازی آنلاین | ورزشی | تیراندازی | فکری | اکشن | مسابقه ای | متفرقه