ღ کولوچه های مامان ღ

يادداشت هاي مامان کولوچه ها

پسرهای معصوم من الهی که عاقبت به خیر بشین.آمین

 

نوشته شده در دوشنبه 7 مهر 1393ساعت 8:51 توسط مامان ارميا و ایلمان

یه روز خونه مامانی بودیم و خواهری هم اومد و سارا با یه سری کش های رنگی دستبند و گردنبند و با مهره های رنگی هم گوشواره و ... درست می کرد. سرگرمی خوبی بود. ارمیا و ایلمان و علی هم این وسط فیض می بردن. دیدیم ایلمان همه دستبندها دستش کرده و سارا هم کمکش کرد کلی انگشتر دستش کرد و کلی خندیدیم.

یه روز پای تلویزیون دراز کشیده بودم و داشتم برای خودم فیلمی نگاه می کردم که حس کردم ارمیا و ایلمان خیلی ساکتن. رفتم آشپزخونه و... این آقا ایلمان رفته بود روی کابینت و هر چی نمک و ادویه بود رو ریخته بود توی گازو  روی زمین. ارمیا هم نشسته بود و تماشا می کرد.

اینجا هم کلبه شادی مهد و دو عدد کولوچه خوشمزه مامان

این هم رنگ آمیزی جوجه هام روی دیوار مهد. ( البته برای ایلمان رو خاله سمانه مهد کمک کرده )

اینجا هم آماده و در حال پوشیدن کفش جهت عزیمت به مهد

 

 

نوشته شده در دوشنبه 5 مرداد 1394ساعت 11:39 توسط مامان ارميا و ایلمان |

روز عید فطر بعد از نماز به همراه مامانی و آقاجونم راهی آبعلی شدیم. روز خیلی خوبی بود. کنار رودخونه ارمیا و ایلمان کلی بازی کردن. عصر هم رفتیم ویلای خواهر گلم. اونجا هم خیلی خوش گذشت. اصرار داشتن شب بمونیم ولی چون مهمون داشتن دیگه نموندیم و برگشتیم خونه. ارمیا دلش نمی خواست برگرده و همش می خواست با علی بازی کنه.  ایلمان هم خسته از جنب و جوش روز تا رسیدیم سادات محله خوابش برد و وقتی سوار ماشین شدیم تازه بیدرا شد و گفت علی کو؟ علی علی.

این آلوچه ها رو از درخت های جنگلی اونجا چیده بودیم. کلی رب و لواشک درست کردم

انقدر برای ایلمان لباس عوض کردم که دیگه با یه شورت اسلیپ مونده بود وسط و سر تا پا هم گلی

ویلای خاله لیلا.همسری داشت شاتوت می چید

ارمیا می خواست از پله های باغ بره پایین و آلو و هلو بچینه و ما هم داشتیم برمی گشتیم و به هیچ صراطی هم مستقیم نبود و خاله لیلا بردش تا توی دلش نمونه

 

نوشته شده در چهارشنبه 31 تير 1394ساعت 15:11 توسط مامان ارميا و ایلمان |

این روزها ارمیا خیلی به کارتون و یا فیلم های رباتیک و آدم آهنی  علاقه مند شده. همش میگه من می خوام درس ربات بخونم و آدم آهنی بزرگ بسازم و برم توش و برم با دشمن ها بجنگم و تو رو هم وقتی پیر شدی می گذارمت توی رباتم و با خودم می برم همه جا.

وقتی می پرسم که ایلمان تو می خوای چه کاره بشی ؟ ارمیا میگه ایلمان هم درس ربات. ایلمان هم پذیرفته.

حالا خوبه. تا چند وقت پیش مدام شغل عوض می کردن و یه مدت که ماشین های شهرداری رو دیده بودن ارمیا می گفت من می خوام راننده ماشین آشغالی بشم و ایلمان هم می گفت من هم اون پشت بایستم و آشغالها رو جمع کنم.

امان از دست این ووروجک ها. ایلمان هم که از وقتی میره مهد کلی شعر یاد گرفته و شبها با ارمیا برامون می خونن و هر کدوم می خواد نشون بده که خودش بهتر بلده. ایلمان سوره کوثر رو هم حفظ شده و ارمیا سوره های کوثر، فلق و توحید رو خوب می خونه.

ورزش کردنشون هم خیلی باحاله. مخصوصا چرخش کمر. از خنده روده بر می شیم.

ایلمان به آشپزی هم خیلی علاقه داره و شب که میشه رنده و قابلمه و گوجه و خیار میاره و شروع می کنه و می گه مثل مامان. بابایی گفته هر چی رنده کنی باید بخوری تا حروم نشه. بنابراین بعدش هم با ارمیا همه رو می خورن.

امروز روز 25 ماه رمضانه و چند روز دیگه عید فطره. انشاءالله خدا طاعات همه رو قبول کنه. وای که چقدر سخت بود. هر چند عادت کردیم. موقع افطار کولوچه هام همش می گن مامان قبول باشه، بابا قبول باشه. مدام تکرار می کنن و ما هم با هر قلپ چایی و هر لقمه باید جواب بدیم تا دلشون نشکنه.

ارمیا خیلی در مورد شیطون شیطان کنجکاو شده و موقع خواب انقدر سوال می کنه که من کف می کنم. یه روزی هم کارتون حضرت آدم و حوا رو نشون می داد که شیطون و فرشته هم توش بود و دیگه ارمیا کنجکاو تر شد. یه شب گفت: مامان چه کار کنم شیطون نیاد سراغم. گفتم بسم الله بگو و قرآنی رو که بلدی رو بخون خدا مراقبته. هر شب با ایلمان به قول خودشون قرآن می خونن و می خوابن. قربونشون برم که انقدر شیطونکن که گاهی من و بابایی واقعا نمی دونیم چه کنیم و چه برخوردی داشته باشیم. واقعا تربیت بچه سخته. من که واقعا گاهی کم میارم و با تمام خستگی کار بیرون و خونه دیگه دادم میره هوا.

شبها موقع خواب انقدر می گن مامان دوست دارم که همسری حسودیش میشه. می خندم و می گم به خودت رفتن دیگه...

دلم مسافرت می خواد. هم من و هم همسری به خاطر یه سری مشکلات بیرون از خونه خیلی خسته شدیم. طفلی همسری که خیلی این روزها استرس داره. توکل به خود خود خدا و نه هیچ بنی بشری. واقعا آدم توی سختی هاست که اطرافیانش رو می شناسه. انشاءالله که خیره.

چقدر حرف مونده بود که فرصت نمی کردم بنویسم. این پست رو با چند تا عکس تمومش می کنم.

نوشته شده در دوشنبه 22 تير 1394ساعت 9:03 توسط مامان ارميا و ایلمان |

از دوشنبه ا/تیر/94 ایلمان هم مهد رفتنش رو آغاز کرد ( 2 سال و 7 ماهگی ). روز اول به پیشنهاد مدیر مهد یک ساعتی موند و بعد بابایی رفت دنبالش و ارمیا هم به هوای ایلمان برگشته بود خونه. خدا رو شکر توی یک کلاس هستن و هوای هم رو دارن. ایلمان می گفت من یه کم گریه کردم و باز گریه کردم و بعد خاله سمانه آرومم کرد.

یه کوله برای تشویقش براش گرفتم که خیلی خوشحاله. گاهی شب خوراکی می گذاره و می اندازه و میگه برم مهد.

از ارمیا زودتر عادت می کنه، چون بارها مربی ها رو دیده و با مهد آشناست. یک بار هم با ارمیا اردوی شهربازی رفته بود و با اتوبوس اونها برگشته بود.

دیر یا زود باید این اتفاق می افتاد و الان که مهد خلوته زمان مناسبی برای این کار بود.

این جا هم غرق در گوشی بابایی. بلاچه تمام برنامه ها و بازه های گوشی من و همسری رو بلده.

داداش ارمیاش همش عکس گرفته ازش.

نوشته شده در شنبه 6 تير 1394ساعت 9:41 توسط مامان ارميا و ایلمان |

یه شب ایلمان بلا داشت تمرین قیچی کردن می کرد و دید من دارم کاهو می شورم به زور چند تا کاهو گرفت و رفت و نشست به قیچی کردن. دیدم ابتکار جالبیه و کاهوهای پلاسیده رو دادم تا تمرین کنه.

این هم از هفت خرداد که تولد من بود و همسری از دانشگاه با سورپرایز اومد خونه.

بدون شرح از مرد کوچک

تازگی ها تا می خوایم پامون رو از خونه بگذاریم بیرون این ووروجک ها چرخهاشون رو هم برمی دارن. ایلمان هم که به زور دوچرخه ارمیا رو صاحب میشه و سوار میشه. (محوطه فروشگاه هایپر سان )

ارمیای طفلی با واکر ایلمان

ارمیا پشت ایلمان سوار شده بود. از دست ایلمان زورگو. خیلی قلدر شده. زبان

 

نوشته شده در يکشنبه 17 خرداد 1394ساعت 9:11 توسط مامان ارميا و ایلمان |

سه شنبه 29/ اردیبهشت/94 صبح طبق معمول راه افتادم برم اداره که حس کردم سرگیجه دارم و حالم خوب نیست، با این حال خودم رو دلداری دادم و رفتم ولی توی مترو حالم بد شد و سرم بی حس شد، و باز فشارم افت کرد. ایستگاه طالقانی پیاده شدم و برگشتم خونه. دکتر هم برام آزمایش نوشت و بعد با همسری تصمیم گرفتیم تا بریم زنجان و آب و هوایی عوض کنیم. خلاصه بعداز ظهر حدود ساعت 5 راه افتادیم.

ابتدای راه دیدیم کولوچه ها کمی خسته شدن و همسری رفت طرف کردان و  کنار رودخونه نیم ساعتی نشستیم و بعد راه افتادیم. ایلمان تا نزدیک سلطانیه خواب بو د و ارمیا هم برای خودش بازی می کرد و شعر می خوند.

غروب زیبای آزاد راه تهران - زنجان

ایلمان از خواب بیدار شده بود و ارمیا باهاش شوخی می کرد

ساعت حدود 10 و نیم بود که رسیدیم  و مامانی منتظرمون بود. آخه مامانی  هم اونجا بود. و ارمیا از ذوقش نمی دونست چه کار کنه. شام رو هم رو هوا و بپر بپر خورد.

اینجا رو بروی خونه مادر بزرگ خوبم ننه جونه. یادش بخیر، بچه که بودیم این جا یه رودخونه خیلی بزرگ و پر آبی بود که الان عرضش خیلی کم شده.

ارمیا و ایلمان مدام اگل شقایق برام می چیدن و می گفتن مامان روزت مبارک، هنوز تو روز مادر موندن.

یه روز هم رفتیم شاه بولاغی

اینجا هم خونه باغ خاله گلمه

مامانی چند تا چاقاله چیده بود

مامانی هم با ما برگشت تهران. ایلمان خوشو برای داداشش لوس کرده بود خوابیده بود رو پای اون

سفر فوق العاده خوبی بود و از بس خنک که چه عرض کنم سرد بود روحمون تازه شد.

 

نوشته شده در شنبه 2 خرداد 1394ساعت 11:10 توسط مامان ارميا و ایلمان |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 56 صفحه بعد

حباب های هم رنگ

بازی آنلاین | ورزشی | تیراندازی | فکری | اکشن | مسابقه ای | متفرقه