ღ کولوچه های مامان ღ

يادداشت هاي مامان کولوچه ها

پسرهای معصوم من الهی که هیچ وقت غم نبینین .آمین

 

نوشته شده در چهارشنبه 12 تير 1392ساعت 12:04 توسط مامان ارميا و ایلمان

عیدفطر

این روزها به خاطر ماه مبارک رمضان نمیشه رفت گردش و سفر. ارمیا و ایلمان هم حوصله شون سر میره. البته امروز روز 29 ماه مبارکه. شاید فردا عید باشه و شاید هم سه شنبه. در هر صورت من پیشاپیش این عید سعید و فرخنده رو به تک تک دوستان تبریک می گم. انشاءالله عبادات همه مورد قبول خدای بزرگ باشه.

راستش قرار بود بریم مشهد ولی بلیط هواپیما پیدا نکردیم که نکردیم. با ماشین هم این همه راه، هم برای بچه ها سخته و هم کنترلشون توسط من و بابایی سخت. طفلی ارمیا که همش منتظره تا بلیط گیرمون بیاد. پرهام هم از اون طرف. شاید یه سفری برای خودمون جور کنیم. تا ببینیم خدا چی می خواد.

روز 5 شنبه 2 مرداد، بعد از اینکه صبحانه بچه ها رو دادم، دیدم حوصله شون توی خونه سر میره، آمادشون کردم و با هم رفتیم پارک. کمی بازی کردن و بعد بردمشون براشون برچسب باب اسفنجی اكسسوارات سبونج ابتسامات سبونج واصدقائه متحركه SpongeBob 2013و دورا خریدم و بعد ارمیا گفت نوشمک می خوام و ایلمان هم حرف داداشی رو تکرار کرد، خلاصه نوشمک هم خریدیم و رفتیم خونه مامانی. بعد از ظهر هم برگشتیم خونه و بابایی اون روز دیر اومد خونه و من بچه ها با هم کیک درست کردیم و افطار رو آماده کردیم تا بابایی بیاد. بهشون گفتم هر وقت کار خوب بکنن براشون جایزه می خرم. تا شیطنت می کنن، ارمیا سریع می گه: مامان جایزه می خری؟

از دست این کولوچه ها.

برای ارمیا ماژیک جایزه گرفته بودم و ایلمان که خوابید داشت نقاشی می کشید. ایلمان که بیدار بود کلی پاهای خودش رو ماژیکی کرد. 

نوشته شده در يکشنبه 5 مرداد 1393ساعت 9:32 توسط مامان ارميا و ایلمان |

تازگیها که ارمیا یا ایلمان شیطونی می کنن، بهشون می گم که شیطونه گولتون زده ها. تا هم با خدا و شیطون بیشتر آشناشون کنم و هم بدونن چه کارهایی خوبه و چه کارهایی بد. راستش آموزش ارزشها و هنجارها واقعا کار سختیه.

دیروز ایلمان با ماشین زد توی سر ارمیا و ارمیا هم ایلمان رو زد و خلاصه داشت محشر کبری به پا میشد. جداشون کردم و گفتم آی آی این شیطون زشت و بدجنس داره گولتون می زنه. به حرفش گوش نکنین. اون خیلی بی ادبه و دوست داره همه کار بد کنن.

ارمیا که خوب کمی بزرگتره و می فهمه آروم شد و گفت من به حرفش گوش نمی کنم. من به حرف خدا گوش می کنم. به حرف خدا و فرشته ها.

بعد گفت: ایلمان حرف شیطونو داره گوش می کنه. گفتم: آخه ایلمان هنوز کمی کوچولوهه و نمی فهمه شیطون بده. ما باید بهش یاد بدیم. خلاصه دیگه ارمیا رفت تو نخ فرشته و امام و انقدر سوال پیچم کرد که بیا و ببین. بعد درمورد امامها و پیامبرها سوال کرد.دیدم موقعیت خوبیه. در مورد حضرت مهدی باهاش صحبت کردم. چنان ذوقی کرد که بالاخره یکی از امامها هستش که قراره بیاد . آخه هر وقت میگفت پیامبر یا امام حسین و یا حضرت علی کجا هستن. می گفتم توی بهشت. حالا دید که حضرت مهدی داره میاد. گفت: مامان حضرت مهدی میاد خونه ما.گفتم ایشالله که بیاد. گفت: اگر بیاد من میرم بغلش. منو بغل می کنه؟؟؟

گفتم خیلی مهربونه. حتما این کار رو می کنه. گفت پس می گم ایلمان رو هم بغل کنه. باز گفت: میاد توی ماشین ما بشینه با هم بریم بیرون؟ صورتش نور داره؟ نورش کجاشه؟ از کجا نور میاد؟ گفتم هر کسی که کارهای خوب بکنه، صورتش نورانی میشه. گفت یعنی لامپ داره؟

واقعا جواب دادن این جور سوالها سخته.

گاهی گیر میده که الا و بلا من می خوام الان فرشته ها رو ببینم . می خوام همین الان خدا رو ببینم....

توی مهدشون یه درخت انجیر دارن. همش منتظره که انجیرهاش برسن و 2 تا بکنه و بیاره. یکی برای ایلمان و یکی برای خودش. گاهی که با ایلمانی دعواشون میشه، ایلمان رو تهدید می کنه که برات از مهد انجیر نمیارم.

ایلمان بلا امروز صبح برای سحر بیدار شد و نور چشمش رو می زد و به بابایی گفت: بابا آفتابه. بابا گفت کو آفتاب؟ چراغ رو نشون داد و گفت آفتاب میاد چشم. الهی قربون جوجولیم بشم. واقعا بلاست. شماره مامانی رو براش گرفته بودم. سلام کرد و گفت مامانی دوست دارم. سلامت باشی. انقدر زبون می ریزه که خدا می دونه.

یه روز حوصله ش سر رفته بود و گفت بلیم با نی نیا بادی تنم ( بریم با نی نی ها بازی کنم ) گفتم کجا؟ گفت: مهد تودت. ارمیا رو با بابا می برن مهد، می ره تو قسمت بازیها و بابایی میگه نمیاد. مخصوصا که نی نی هم اونجا باشه. ماشالله باهوشهو هر شعری که ارمیا می خونه رو یاد می گیره. چشمهاش رو می بنده الکی و راه میره و بعد خودش می اندازه روی ارمیا و یا پای ارمیا رو از قصد لگد می کنه. که یعنی ندیدم.

وقتهایی که کیک می پزم براشون خیلی ذوق می کنن. و البته خیلی هم کمک می کنن. مخصوصا ارمیا که بیشتر کارها اون انجام می ده و من فقط هم می زنم. ایلمان هم همش می ره و روغن میاره. بعد می شینن جلوی فر تا بپزه و ایلمان همش می گه: داداش دست نزنیا داغه.

خدایا واقعا خوشحالم که این دو تا کولوچه رو دارم. خیلی خیلی ممنون. نمی دونم چطور شاکر باشم که در شان شما باشه. فقط کمک کن که بتونم خوب تربیتشون کنم. الهی آمین.

نوشته شده در يکشنبه 5 مرداد 1393ساعت 9:02 توسط مامان ارميا و ایلمان |

واقعا تابستون گرمیه. باد داغ پوست آدم رو می سوزونه. ماه مبارک رمضان هم دیگه داره به خیر و خوشی به انتهای خودش می رسه. خدا رو شکر تونستم امسال روزه هامو بگیرم. سخت بود ولی واقعا خدا کمک کرد. مخصوصا اینکه ایلمان هم هنوز شیر می خوره. ولی خدا رو شکر که سالم بودم و تونستم بعد از 4 سال از این ماه پر از خیر و برکت دست خالی نرم.

ارمیا و ایلمان واقعا به هم وابسته شدن. ارمیا که می گه: ایلمان نی نیه منه. الهی. چقدر نازه. و شروع می کنه به ناز کردن ایلمان. مخصوصا وقتی که ایلمان خوابه ارمیا خیلی بهش محبت می کنه. یه روز ظهر که ایلمان رو خوابوندم و گذاشتمش توی اتاق، بعد از لحضاتی دیدم ارمیا نیست. رفتم یواشکی نگاه کردم و دیدم داره ایلمان رو می بوسه و ناز می کنه. اشاره کردم بیا بیرون، گفت: نه آخه دوسش دارم و می خوام پیشش باشم و نازش کنم.

خلاصه کلی طول کشید تا انقدر ایلمان رو بوسید و ناز کرد و رضایت داد تا بیاد بیرون.

یه روز تعطیل ، صبح متوجه شدم ارمیا و ایلمان دارن بیدار میشن و من خودم رو زدم به خواب تا شاید بخوابن و کمی بیشتر استراحت کنم، دیدم ایلمان به ارمیا گفت سلام، ارمیا هم جواب سلامش رو داد و بعد ایلمان گفت: دوست دارم، ارمیا هم گفت دوست دارم. بعد ایلمان گفت داداش بلیم بیلون، و با هم رفتن توی پذیرایی و انگار نه انگار مامان اونجاست و خوابیده. رفتم دنبالشون دیدم با هم نشستن روی یه مبل یه نفره و دارن با هم حرف می زنن. واقعا خدا رو شکر کردم که همدیگرو دارن و در نبود من مواقعی که سر کار هستم انقدر با هم خوبن و هوای هم رو دارن.

ایلمان خیلی خودش رو برای ارمیا لوس می کنه و بهش می گه داداش غغلم کن. ( بغلم کن ). ارمیا هم زورش نمیرسه ولی بغلش می کنه. اینجا ایلمان تازه بیدار شده بود و گفتم بشینین تا براتون خوراکی بیارم و دیدم ایلمان خوابیده روی پای ارمیا و ارمیا نوازشش می کنه. قربون مهربونیاشون.

این عکس هم از روز پدر توی گوشی همسری جا مونده بود. تو مهد خاله سمانه یه پیراهن مردونه درست کرده بود و داده بود به بچه ها تا کادو بدن به باباهاشون.

هر شعری که ارمیا توی مهد یاد می گیره و میاد می خونه ایلمان هم با چند بار گوش دادن یاد می گیره و می خونه.

دوست دارم پروانه باشم                    فرزند خوب این خانه باشم

البته مصرع دوم رو ایلمان هنوز یاد نگرفته و مصرع اول رو کامل می گه. ارمیا دعای فرج رو تا نیمه یاد گرفته و 2 شب پیش دیدم داره می خونه و من بابایی متعجب و خوشحال ازش خواستیم دوباره و دوباره و دوباره بخونه. صلوات هم می فرسته و ایلمان هم ازش یاد گرفته و می گه الله محمد، الله محمد. وقتی ارمیا یه شعری می خونه و یا صلوات می فرسته و من می گم آفرین پسرم و تشویقش می کنم، ایلمان هم سریع می گه مامان مامان ، الله محمد ، تا اون رو هم تشویق کنم.

دیشب بابایی داشت اتل متل توتوله رو برای ایلمان می خوند و ایلمان هم کلماتی از اون رو یاد گرفته بود و با بابایی می خوند و من هم ازشون فیلم گرفتم. قربون کولوچه های باهوشم بشم من.

نوشته شده در چهارشنبه 1 مرداد 1393ساعت 8:52 توسط مامان ارميا و ایلمان |

17 تیر ماه تولد آقا جونم بود. ظهر خواهری اس ام اس فرستاد که امروز تولده آقاجونه ها، یادت نره. من هم جواب دادم، حتما سورپرازش می کنم. اعتراف می کنم که تولدش رو یادم رفته بود، خدا رو شکر خواهر گلم خبر داد. و چون خودش تهران نیست و می دونم که دلش می خواست باشه و با هم تولد بگیریم. بنابراین عصر با همسری و کولوچه ها رفتیم و یه کیک کوچولو خریدیم و رفتیم خونه مامان تا بعد از افطار برای پدر مهربون و گلم یه جشن کوچولو بگیریم. به ارمیا و ایلمان هم گفتم که هر وقت آقا جون اومد شعر تولدت مبارک رو براش بخونن.

خلاصه که مخصوصا ایلمان مدام می خوند و  می گفت: تدلد تدلد ، تدلد اوآرک. آقا جونم کیف می کرد. شمع نگرفتیم تا فکر نکنه که خیلی پیر شده. الهی قربونش برم من . 65 ساله شد. امیدوارم 1000 سال عمر کنه و همیشه تنش سلامت باشه و لبش خندون و عاقبت به خیر باشه و از دست ما بچه ها هم راضی. آمین.

totalgifs.com aniversario gif gif 48.gif

انگار تولد خودشونه، از پشت کیک کمی اونطرف تر نمی رفتن

Birthday balloons clipart graphics

همش انگشت می زدن به کیک و می خوردن

Birthday balloons clipart graphics

 

Birthday balloons clipart graphics

Birthday balloons clipart graphics

نوشته شده در دوشنبه 23 تير 1393ساعت 8:43 توسط مامان ارميا و ایلمان |

گاهی اوقات بعضی ها به ما می گن که یه دختر هم بیارین.وقتی که پیر بشین این دختره که براتون دل می سوزونه و به دردتون می خوره. ارمیا و ایلمان رو عروسها با خودشون می برن و تنها میشین. شاید هم راست بگن. عروس که نمیاد برای من مثل دختر بشه. ولی واقعا فکر داشتن یه نی نیه دیگه من رو دچار ترس می کنه. واقعا با دو تا ووروجک و کار بیرون و ... خیلی سخته ، چه برسه به فرزند سوم.

بعدش هم یه جوری تربیتشون می کنم که مثل دختر بهم کمک کنن. در ضمن اگر هم به نکات تربیتی بابایی توجه کنن، در آینده با داشتن زن و فرزند به من و همسری هم اهمیت خواهند داد.

میگین نه نگاه کنین:

دیگه کم کم بالش ها رو هم تمیز کردن

کارشون به جایی رسید که بابایی رو هم با دستمالاشون تمیز کردنعینک

 حالا دیدین. از دختر هم بیشتر کمک می کنن.قه قهه

این عکس هم برای وقتیه که خواهری تهران بود و با هم رفتیم شب میدون کشتارگاه،جیگر خوری. ایلمان انقدر به آقایی که نون تازه می پخت اشاره کرد و همش بابایی رو مجبور کرد برن و اونجا رو ببینن، آقاهه عاشق ایلمان شد و این نون رو براش درست کرد.

اینجا هم داشتیم می رفتیم شمال و از اون موقع جا مونده بود که گذاشتم. توی ماشین با هم لالا کرده بودن و شعر می خوندن

اینجا هم بوستان ولایته. ظهر بود و خیلی هم آفتاب بود و گرم که به شدت زده توی مخمون . نور شدید توی عکس معلومه

نوشته شده در يکشنبه 15 تير 1393ساعت 9:58 توسط مامان ارميا و ایلمان |

دیروز روز اول روزه داری بود و کمی بعد از ظهر بی حال شده بودم. ارمیا و ایلمان داشتن بازی می کردن و من هم روی کاناپه دراز کشیده بودم و نگاهشون می کردم و هر از گاهی هم می رفتم سر گاز و غذا رو چک می کردم. امان از این کولوچه ها که کمی سر دوچرخه سواری دعواشون شده بود. گفتم بچه ها مامان حال نداره ، نوبتی بازی کنین. ارمیا گفت: مامان پس چرا؟ گفتم چی پس چرا؟ گفت پس چرا حال نداری. توضیح دادم که روزه ام و تشنه هستم. انقدر ناراحت شد که چرا آب نمی خوری و باید همین الان بخوری. حس همدردیش گل کرده بود و نگران من شده بود. تا دم افطار یه دفعه یادش می افتاد و به من می گفت آب بخور. همسری یه لیوان خالی رو آورد که مثلا آب توی اونه و من بخورم تا خیال ارمیا راحت شه. من هم الکی خوردم. بعد ارمیا با شیطنت گفت: آب داشت؟

بلا نمی دونم چطوری فهمید. فکر کردم خوب فیلم بازی کردیم ولی باورش نشده بود.

ظهر کمی زود رفتم خونه و ارمیا رو حاضر کردم بره مهد. ایلمان پشت سر ارمیا گریه کرد смайликکه داداش نلو داداش نلو (نرو). ارمیا هم دلش برای ایلمان سوخته بود و می رفت دم در و بعد برمی گشت . گفتم : شما برو من ایلمان رو می خوابونم تا بیای. نگران نباش. ارمیا با مهربونی گفت: آخه ایلمان دلش برام تنگ شده.

سر سفره افطار نشسته بودیم و من و بابایی داشتیم بلند بلند دعا می کردیم تا بچه ها بشنون و یاد بگیرن. به کولوچه هام گفتم شما هم دعا کنین که همیشه سلامت باشین و ...  ارمیا دستهاشو برد بالا و گفت: دعا می کنم خدا به ما نی نی بده.

ارمیا تازگی ها گیر داده که باز هم نی نی داشته باشیم. نمی دونم چرا. کلی با همسری خندیدیم و بعدش هم در جواب ارمیا بابایی بهش گفت: می خوای تیم فوتبال درست کنی؟   ارمیا هم خندید و گفت : بلــــــــه.

دیشب ارمیا و ایلمان هر کدوم یه جفت صندل من رو پوشیده بودن ومامان شده بودن. جو گیر هم شده بودن. ارمیا گفت : عزیزم چی بیارم بخوری. بعد ایلمان هم با اون زبون شیرینش گفت: آب می خولی؟ آله؟ یه سره هم می خوردن زمین و نمی تونستن راه برن. الهی فدای هر جفتشون که انقدر شیرینن.48.gif

 

نوشته شده در دوشنبه 9 تير 1393ساعت 12:21 توسط مامان ارميا و ایلمان |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 48 صفحه بعد