ღ کولوچه های مامان ღ

يادداشت هاي مامان کولوچه ها

پسرهای معصوم من الهی که هیچ وقت غم نبینین .آمین

 

نوشته شده در چهارشنبه 12 تير 1392ساعت 12:04 توسط مامان ارميا و ایلمان

آخخخخخخخخخخخخخخ که من قربون این کولوچه های خوشمزه و شیرینم بشم. 51.gifخیلی ناز با هم بازی می کنن. یه اسم خودشون درآوردی هم دارن و توی بازهاشون به هم می گن آقا لیوس. نمی دونم یعنی چی. گاهی دراز می کشم و بازیشون رو تماشا می کنم. البته تا وقتی که دعوا نشه خوبه. بعد باید به یه زبونی  کاری کنم تا دعواشون خاتمه پیدا کنه. ولی در کل خدا رو شکر می کنم که 2 تا داداشن و بازیهاشون هم مثل هم هست.

مامانهای تک فرزند زود اقدام کنین. باور کنین می ارزه.

ایلمان دیروز کمی تب داشت و گلوش درد می کرد. شب که همسری اومد بردیمش دکتر و براش آمپولبكسل طبيي بكسلات وادويه بكسل مستشفي للمواضيع نوشت.  ارمیا انقدر گریه کرد که نگو. نمی گذاشت ایلمان رو آمپول بزنیم. از خود ایلمان ناراحت تر بود. توی مطب همه بهش می خندیدن. انقدر به پرستاره با گریه گفت بی ادب. ایلمان رو آمپول نزن، بی ادب. بعد هم همش الکی سرفه می کرد که من رو هم باید دکتر آمپول بزنه. می خواست با ایلمان همدردی کنه. خندمون گرفت. به همسری گفتم ببرش یه تقویتی بهش بزنن. خلاصه تا وقتی که بخوابه همش می گفت من رو هم دکتر آمپول بزنه. توی ماشین هم موقع برگشت ایلمان رو ناز می کرد و بهش با لحن بچه گانه می گفت: بیــــــا بیــــــا. گریه نکن. بوست می کنم خوب بشی.برات آب میوه می خرم. و ....

داشتن با هم لواشک می خوردن

اینجا هم داشتن برج می ساختن

توی حیاط مهد ارمیا درخت انجیر هست. ارمیا همیشه به همه قول میداد تا براشون انجیر بیاره و با مثلا ایلمان که دعواش می شد بهش می گفت: ایلمان اصلا برات انجیر نمیارم. خلاصه دیگه داشت توهم می زد و به ما می گفت که انجیر آوردم توی یخچال یا بالای کمده بعدا بهتون می دم بخورین. دلم سوخت. بابایی یه روز  قرار بود تا توی راه انجیر بخره و ببره مهد و بده مربیشون بده بهش و بگه برات از حیاط مهد چیدم . از شانس میوه فروشیهای محل انجیر نداشتن و بابایی دل رو زده بود به دریا و به معاون مهد گفته بود و اون هم اجازه داده بود تا با ارمیا برن و بچینن. ارمیا اومد خونه و چنان با ذوق انجیرهای توی کیفش رو نشونم داد . چشمهاش می درخشیدن. برای مامانی و دایی ها و خاله و پرهام هم نفری یه دونه برد. چون قول داده بود.یه روز خاله لیلا اومد خونمون و گفت برای من انجیر نیاوردی. طفلی رفت توی فکر و بعد رفت و از توی یخچال یه هلو انجیری آورد و بهش داد.

نوشته شده در يکشنبه 23 شهريور 1393ساعت 14:36 توسط مامان ارميا و ایلمان |

دیروز جمعه ساعت 12 ظهر گذشته بود که یه غذایی برداشتیم و رفتیم پارک ارم تا بچه ها رو ببریم باغ وحش. روز خوبی بود. خدا رو شکر. بعد از یک هفته خسته کننده. آخه عمه کولوچه ها که از اونها مراقبت می کنه و حکم پرستار رو داره رفته مسافرت. شنبه و چهار شنبه رو مرخصی گرفتم و 3 روز دیگه هم همسری نشست توی خونه تا پیش ارمیا و ایلمان باشه. قرار بود برگرده ولی هنوز نیومده. نمی دونم این هفته رو چه کار کنیم.

بگذریم. از دیروز بگم که ارمیا و ایلمان کلی از دیدن حیوانات نختلف کیف کردن و خوش گذروندن. این هم عکسهاشون.

اینجا ایلمان مامان داشت آقا گرگه رو می دید.

پرواز عقابها با اون بالهای بزرگشون براشون جالب بود

بابایی انگار بیشتر ذوق کرده

همش دلشون می خواست از این موانع عبور کنن و برن طرف قفسها

ایلمان و ارمیا کلی به این گوزنها نون دادن و بعد گوزنه سرش آورده بود بیرون تا شاید باز ایلمان بهش غذا بده. ایلمان گفت: آی آی می خواد منم بخوره.قه قهه

بعد از باغ وحش هم یه سر رفتیم شهر بازی و ارمیا رفت یه ماشین بازی سوار شد و خیالش راحت شد و اومد و بعد هم رفتیم پارک چیتگر. البته پیاده نشدیم. خیلی شلوغ بود و ایلمان توی بغلم خوابش برده بود. بعد رفتیم شهروند و بعد هم رستوران برای شام و بعد هم خانه و یه حمام گرم و آخیییییییییییییش ، خستگیمون در رفت.

راستی روز چهارشنبه ارمیا با مهد رفت سینما تا فیلم شهر موشها رو ببینن. ایلمان هم کلی دنبالش گریه کرد که منم با داداش بلم.الهی بگردم. ارمیا هم دلش سوخته بود و می گفت ایلمان میای سینما. اون هم می گفت آله. ارمیا هم دل نااااااااااااازک. می گفت: مامان ایلمان هم بیاد. من مواظبشم.محبت

روز تولد امام رضا (ع) هم این کارت زیبا رو توی مهد به ارمیا و بقیه بچه ها داده بودن. انشاءاله دعای ضامن آهو پشت و پناه همه بچه ها باشه. آمین.

نوشته شده در شنبه 22 شهريور 1393ساعت 9:03 توسط مامان ارميا و ایلمان |

روز 5 شنبه13/6/93 تقریبا ساعت نزدیک 8 شب بود، ایلمان گفت مامان اینو بیپوشم، منظورش شلوارکی بود که خاله از سفرش برای ارمیا و ایلمان آورده بود. من تا اومدم کمکش کنم که بپوشه یهو نفهمیدم چی شد که مبل هم با من برگشت و اومد روی سر ایلمان طفلکی مامان. خیلی گریه کرد. فکر کردم خوب شد و اومدم شیرش بدم که دیدم واااااااااای از بینیش خون میاد. دنیا روی سرم خراب شد. زنگ زدم به خواهرم و بعد هم به رنا جان دوست خوبم، که پزشکه و خیلی راهنماییمون می کنه.

گفت که برین کلینیک عربها توی دولت آباد و اگر تشخیص بدن خودشون میگن که برین بیمارستان یا نه. خلاصه همسری هم همون موقع رسید و متوجه موضوع که شد سریع راه افتادیم.

دل توی دلم نبود. توی اورژانس که ایلمان رو دیدن گفتن برید بیمارستان لقمان حکیم برای سیتی اسکن. تا اونجا گریه کردم. ارمیا و ایلمان حس کردن که آروم دارم گریه می کنم و خودم رو کنترل می کنم و همش صدام می کردن.

خلاصه توی بیمارستان دکتر جراح مغز و اعصاب گفت که سیتی اسکن برای بچه ای به سن ایلمان خوب نیست و بعدها روش اثر می گذاره ولی اگر بخواهید این کار رو می کنیم. راه بعدیش هم این بود که 6 ساعت تحت نظر باشه تا چکش کنن. خلاصه این راه رو انتخاب کردیم. چه شب بدی بود. مدام تصادفی می آوردن و ارمیا و ایلمان هم می دیدن. بردیمشون توی محوطه تا این صحنه ها رو کمتر ببینن. چقدر بچه که با ماشین یا موتور تصادف کرده بودن.

ساعت 11:30 شب بود که ارمیا گفت گرسنه ام. ایلمان غیر از مایعات نباید چیزی می خورد. ارمیا رو بردم یه فست فود که داخل بیمارستان بود. گفت سیب زمینی می خوام. آخه اصلا از فست فود خوشش نمیاد. منتظر بودیم که دیدم مامانی و دایی مهدی و دایی مرتضی هم اومدن. نگران شده بودن و راه افتاده بودن.

ساعت 12 ایلمان رو بردیم باز داخل و با دکتر صحبت کردیم که 2 ساعت دیگه مونده . گفت برین خونه و هر 1 ساعت یک بار بیدارش کنین و حالتهاش رو چک کنین. مرخصش کرد و تا صبح مردم و زنده شدم. یا من بیدار بودم و یا بابایی. 2 بار بیدارش کردم که شیر بخوره و ببینم حالش چطوره. خدا رو هزاران بار شکر که خوب بود و بخیر هم گذشت.

خدایا واقعا ممنون. خدایا مراقب همه بچه ها باش. خیلی سخت بود خیلی.

نوشته شده در يکشنبه 16 شهريور 1393ساعت 9:51 توسط مامان ارميا و ایلمان |

دیروز یکشنبه 9/6/93 ، صبح که می خواستم از خونه بیام بیرون دیدم ارمیا بد خواب شده و وقتی بابایی رفت بالای سرش گفت مامانو می خوام. دلم نیومد و آوردمش توی پذیرایی تا شاید خوابش ببره. ولی تا تکون می خوردم چشمهاشو باز می کرد و سفت می چسبید بهم. خلاصه دیدم حسابی دیرم شده و بهش گفتم میای با من بریم؟ با ذوق چشمهاشو باز کرد و پرید بالا. انقدر خوشحال بود که خدا می دونه. خلاصه با من اومد سرکار و حسابی هم بهش خوش گذشت. به ایلمان زنگ زدیم و ارمیا بهش می گفت: داداش برات خوراکی چی بخرم؟ زود میام. توی راه برگشت هم 2 ماشین آتش نشانی خریدیم که یکیش برای ایلمان بود. بعد ارمیا گفت: مامان مگه نمی خواستیم برای ایلمان خوراکی بخریم؟ قربون دل مهربونش. 2 تا دنت هم گرفتیم و رفتیم خونه. انقدر تا شب با ماشینهاشون بازی کردن و آقای آتش نشان شدن که بیا و ببین.

برای صبحانه براش حلواارده برده بودم که صبحانش رو نوش جان کرد و بعد هم نقاشی و بازی کامپیوتری و ... کلا باید بگم که کارم  تعطیل شد.

نوشته شده در دوشنبه 10 شهريور 1393ساعت 9:05 توسط مامان ارميا و ایلمان |

چند شب پیش رفتیم اونیک، پیتزا خوری. ني ني شكلكارمیا و ایلمان خیلی اونجا رو دوست دارن. آخه اونجا به بچه ها بادکنک هم میدن و بچه ها کلی بازی می کنن. اون شب این ووروجک ها همش تو مود تشکر بودن و آقایی رو که سفارشني ني شكلك رو می آورد رو کچلش کردن. یه لقمه می خوردن و تشکر می کردن. تا آقاهه سفارش غذای کسی رو هم می برد و این ووروجک ها می دیدن باز ازش تشکر می کردن و آقاهه کلی خندش گرفته بود.

حالا همونجا هم نمی نشستن. گاهی می رفتن پیشش و می گفتن آقا مرسی که پیتزا دادی. آقا مرسی که سیب زمینی دادی.

البته توی خونه هم همین برنامه رو داریم. تا یه کاری براشون می کنم سریع می گن مامان مرسی مثلا کیک پختی. مامان مرسی غذا دادی.و ...

یک روز داشتیم می رفتیم خونه مامانی تا کولوچه ها با پرهام بازی کنن و دیدم آقا جونم داره می ره بیرون. این ایلمان هم که خوب تا آقا جونم رو می بینه خود شیرینی می کنه. همش دور و بر آقا می چرخه. بهش سلام می کنه و خسته نباشید می گه و باهاش حرف می زنه. تا می بینه آقا جون نیست سریع دنبالش می گرده و می گه آقا کو؟

اینجا هم که ایلمان رفت صندل خاله رو پوشید و گفت مثلا من خاله شدم. بعد هم ارمیا و پرهام هم هر کدوم مامانی و دایی مهدی شدن.

ارمیا رفته بود مهد و ایلمان هم برای خودش داشت بازی می کرد. رفتم اتاقشون دیدم کلاه ارمیا رو گذاشته و داره به قول خودش گان گان می کنه. به من می گفت: مامان این شاسی بلنده. بریم با هم ؟ میای؟ الهی قربونش با تخیلاتش.

خاله یه تل کلاه گیسی گرفته بود و روی سر همه امتحان می شد. کلی خندیدم. ارمیا هم خوشش اومده بود.

امان از دست این ایلمان. قربون اون دستهاش. داشتم انگشترهای دوران مجردی رو چک می کردم که ایلمان 2 تاش رو گرفت دستش کرد و نمیداد. (اون نگین فیروزه رو مامانم از مشهد برام گرفته بود. یادش بخیر. اون یکی هم سال 87 با یه دختری به اسم پریناز توی قطار مشهد دوست شدم و اون بهم داد. از صمغ درخته و رینگش هم نقره ست.)

یه شب داشتم برای شام کوکو سبزی درست می کردم که کولوچه هام گفتن ما گرسنه ایم و کوکو رو با یه تیکه نون براشون گذاشتم داخل سینی تا بخورن. به ارمیا گفتم برای داداش با قاشق کوچولو کن تا بخوره. دیدم داره براش لقمه درست می کنه و می گذاره دهنش. الهی قربون دل مهربونش. ایلمان هم تا می خورد می گفت: داداش بده. ارمیا هم همش براش لقمه می گرفت.

روز 5 شنبه می خواستیم یه سر بریم میدان ولیعصر و کمی بچرخیم و خریدی بکنیم و شامی بخوریم. بابایی از یه خیابونی رفت که اونجا کلی درخت و سبزی کاریه. معمولا توی اون خیابون آموزشگاههای رانندگی شاگردانشون رو اونجا آموزش میدن. دیدیم چند تا ببعی هم اونجاست. بچه ها رفتن تا نی نی ببعی رو ببینن.

ایلمان داشت بهش علف میداد.

نوشته شده در شنبه 8 شهريور 1393ساعت 10:43 توسط مامان ارميا و ایلمان |

اول اینکه خیلی خوشحالم. یکی از دوستان وبلاگیم، مهرناز جان هفته پیش نی نی دومش به دنیا اومد و خدا رو شکر حال خودش و نی نیش خوبه. درست وقتی باهاش تماس گرفتم که یک ساعتی میشد از اتاق عمل اومده بود بیرون. نگران رادین گلی بود که شب می خواد تنها بمونه و بدون مامان بخوابه. یاد زمانی که ایلمان به دنیا اومد افتادم و حس مشترکی که اون موقع با مهرناز داشتم و کمی دلداریش دادم. http://jigili.niniweblog.com/

2 تا دیگه از دوستان وبلاگی دیگه هم بعد از سالها صاحب نی نی شدن و هنوز منتظرم که عکس فرشته هاشونو بگذارن. خدا رو هزاران بار شکر.http://entezar-man.blogfa.com/ و  http://ashegetam.niniweblog.com /

پرهام گلی هم که با خواهر گلم اومدن تهران و خوشحالی منو چند برابر کردن. دیروز ارمیا و ایلمان کلی با پرهام بازی کردن و منو خواهری هم کلی دیدار تازه کردیم.

این روزهای گرم تابستون هم که تمومی نداره. تازگیها ارمیا رو خودم از مهد میارم و چون پیاده میایم کلی لپهای ارمیا گلی میشه و طفلی گرمش میشه. بهش میگم می خوای بابا با ماشین بیاد دنبالت: میگه نه تو بیا. می ترسه بابا دیر بره دنبالش و یا مثل هفته قبل که با عزیز رفته بود جایی اصلا دنبالش نره . روز بدی بود. اگر می دونستم خودم اونروز می رفتم دنبالش. بابایی بهم اطلاع نداده بود و فکر کرده بود خودش رو می رسونه. مسئول مهد هم با هماهنگی من ارمیا رو با آژانس فرستاد خونه و ارمیا طفلی کلی ترسیده بود. من هم دل تو دلم نبود و ایلمان رو خوابوندم و در رو بستم و دویدم سر کوچه تا ارمیا رو سریع بغلش کنم و ازش معذرت خواهی کنم.چهره ترسیده ارمیا انقدر ناراحتم کرد که کلی گریه کردم. (تا ارمیا بیاد هم کلی گریه کرده بودم)خود ارمیا هم تا منو دید زد زیر گریه و تا شب دپرس بود و حرف هم نمی زد. من هم از دست همسری خیلی ناراحت شدم و تا شب باهاش حرف نزدم. از اون روز خودم از سر کار که برمی گردم میرم دنبالش. گاهی که از پله های مهد میاد پایین می بینم که آهسته با نگاهی نگران داره میاد و یک بار هم بهم گفت: مامان گفتن ارمیا بیاد بره خونه فکر کردم آژانس اومده. الهی بمیرم.غمگین

اینجا رفتیم تا برای بچه ها لباس بگیریم و کولوچه هام نشسته بودن زیر رگال و بلند هم نمیشدن. کلی فروشنده ها بهشون خندیدن.

ارمیا واکرشونو که بهش الان موتور میگن رو اسب کرده بود و با متر بسته بودش به پایه مبل تا فرار نکنه. یک بار هم پای خودش و ایلمان و بسته بود به هم و راه می رفتن و میفتادن و می خندیدن. تازه گره زدن رو یاد گرفته و هزار تا هم گره زده.

ایلمان گلی مامان هم که دوست داره هندونه رو با قاشق بخوره و تهش رو هم در آورده. بهش می گفتم: بسه نخور و می خندید و می گفت آبشو بخولم.

اینجا هم بلای مامان تاپ منو از گردنش آوزون کرده و میگه که من مامان شدم.

داشتیم می رفتیم خونه عمه هاجر و به بچه ها گفتم اول اتاقتون رو جمع بکنید تا بعد بریم. ایلمان هم داشت تند و تند مرتب می کرد. البته ارمیا تازگیها خیلی مرتب و منظم شده و خرابکاریهای ایلمان رو هم درست می کنه. یه روز ایلمان داشت دوغ رو با قاشق می ریخت و ارمیا یه دستمال آورده بود و سرامیک رو تمیز می کرد و می گفت مامان آخه از دست این ایلمان چه کار کنیم؟ نی نی شیطونه.

ایلمان چند وقتیه به همه می گه بی ادب. با ارمیا هم که دعواشون می شه همش به هم میگن بی ادب. یه روز رفته بودیم خرید و ایلمان خسته شده بود و همش به آقای فروشنده گفت بی ادب. مونده بودم چی بگم.

نوشته شده در يکشنبه 26 مرداد 1393ساعت 10:36 توسط مامان ارميا و ایلمان |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 49 صفحه بعد

حباب های هم رنگ

بازی آنلاین | ورزشی | تیراندازی | فکری | اکشن | مسابقه ای | متفرقه