ღ کولوچه های مامان ღ

يادداشت هاي مامان کولوچه ها

پسرهای معصوم من الهی که عاقبت به خیر بشین.آمین

 

نوشته شده در دوشنبه 7 مهر 1393ساعت 8:51 توسط مامان ارميا و ایلمان

ارمیا خیلی مهربون و حساسه. تازگیها انقدر سوال می کنه که می دونم اقتضای سنشه. ولی واقعا گاهی سوالاتش سخته و می ترسم جوابهایی بدم که توی ذهنش نگنجه.

چند روز پیش توی ماشین با هیجان گفت: مامان مامان اون بالا توی آسمونو ببین. خداست. اوناهاش. اون هم فرشته ست.  من نگاه کردم و گفتم مامان من نمی بینم. گفت : چرا من نشونت می دم. اوناهاش اون جاست.

بعد گفتم که شاید چون تو پاکی می بینی مامان جان، خدا بچه ها دوست داره و اونها می بینن ولی من نمی تونم. گفت مامان من اگر دیدم به تو هم نشون میدم. مدام به آسمون نگاه می کرد و از این حرفها می زد.

دیشب یه فیلم به مناسبت هفته دفاع مقدس داشت می داد و یه آقایی شهید شد و ارمیا دیگه سوالهاش شروع شد. مامان این آقاهه شهید شد؟ الان فرشته ها می برنش بهشت؟ پس کو چرا فرشته نیومد ببرتش؟

توی فیلم یه آقای دیگه این شهید رو گذاشته بود روی کولش و داشت می بردش تا به پشت جبهه ببره و چون زخمی شد نمتونست ادامه بده و گذاشتش توی آب.

ارمیا گفت: مامان چرا نبردش؟ چرا توی آب؟ شهید شد؟ پس کی فرشته ها می برنش بهشت؟ چرا مونده توی آب. بعد هم چشمهاش پر اشک شد و با بغض گفت شهید نشه. چرا ( دشمل ) دشمن با تیر زدش؟ حالا که شهید شده فرشته ببرنش تا نمونه توی آب. گفتم مامان جان توی بهشت به شهیدا خوش می گذره. کیف می کنن. اونجا خیلی خوبه. ارمیا گفت:توی بهش میوه هست. می خوره. میوه هاش تمیزه.

دلم برای ارمیا سوخت و گفتم مامان فیلمه ناراحت نشو و دلداریش دادم. بعد گفت: کی دشمن رو می بره جهنم: فرشته ها؟ اونجا بهشون میوه نشسته بدن تا دل درد بگیره. میوه خراب بدن.

همیشه دعا می کنم بچه هام توی این دنیای پر از آلودگی همیشه پاک بمونن و هیچ وقت خدا رو فراموش نکنن. آمین.

نوشته شده در سه شنبه 8 مهر 1393ساعت 9:26 توسط مامان ارميا و ایلمان |

یه روز ایلمان کش موی من رو برداشت و گفت که موهاشو ببندم. من هم به زور بستم و بعد ایلمان گفت که من مامان شدم و شروع کرد به بازی کردن. هر از گاهی هم دست به موهاش می زد تا ببینه که یه وقت نیفتاده باشه. چند تا شعر رو از حفظه و با زبون شیرینش می خونه. به کتاب واقعا علاقه منده و همش کتاب میاره و شعرهاشو براش می خونیم و سریع هم یاد می گیره. ماشالله. تا ارمیا با شعر جدید از مهد میاد و می خونه، ایلمان هم شروع می کنه کم کم به خوندن.

بزرگ بشه و این عکسهاش رو ببینه کلی به خودش خواهد خندید

بعد هم رفت و گیره آورد تا بزنم به موهاش.

ارمیا خوابیده بود و ایلمان داشت برای خودش بازی می کرد

خیلی به صدا حساسه و تا یه صدا می شنوه سریع دقیق می شه و می گه: صیدای چی بود؟ اینجا هم از توی کوچه صدا اومد و داشت همین سوال رو می پرسید.

یه شب خونه مامانی همش برای آقا جونم آی پری باخ رو می خوند و آقا جون هم کیف می کرد و بهش می گفت خوب یاد بگیر که عروسی دایی مهدی بخونی. ایشالله.

یه روز ظهر سر سفره ناهار خونه مامانی همش شعر خوند و به همه هم می گفت دست بزنین و بگین هوووووووووورا. مدام هم از آقا جون می خواست تا تشویقش کنه. خیلی شیرین بازی درمیاره و تا آقا جونم از سر کار میاد خونه سریع سلام می کنه و می گه خسته نباشی  و هر جا هم که میره ایلمان هم به دنبالش میره.

ارمیا و ایلمان خیلی دوست دارن سر سفره غذا پیش آقا جون بشینن و یکی این طرفش و یکی هم اون طرفش می شینه و با هم رقابت می کنن. از بی ایلمان زبون می ریزه آدم خندش می گیره. خیلی شیطونه و گاهی یواشکی میره و پای ارمیا رو نیشگون می گیره و فرار می کنه. ارمیا هم گرررررررررررررریه. و ایلمان می خنده و من که بهش می گم داداش دیگه باهات بازی نیم کنه برو معذرت خواهی کن، میره و ارمیا رو بوس می کنه و می گه ببخشین و ارمیای دلسوز و مهربون هم سریع می بخشه و باز با هم بازی می کنن.

شبها موقع خوای به ارمیا می گم صلوات بفرست و بسم الله بگو و بخواب. ایلمان هم سریه می گه: الله محمد الله محمد، بیخوابیم.

خلاصه که فیلمی داریم با این ووروجک مامان. ایشالله همیشه سلامت و شاد باشه.

نوشته شده در سه شنبه 8 مهر 1393ساعت 8:56 توسط مامان ارميا و ایلمان |

جمعه 4 مهر ماه 93 رفتیم بوستان نهج البلاغه. اولین بار بود اونجا می رفتیم. جای خوبی بود. باد خنکی می وزید و روح آدم رو شاد می کرد. اولش کمی نگران شدم چون حس کردم پستی و بلندی زیاد داره و ایلمان هم شیطـــــــــون. یه آلاچیقی که انتخاب کرده بودیم جای امنی نبود و بعد بابا نزدیک محل بازی بچه ها الاچیق دیگه ای رو نشون کرد و اونجا اتراق کردیم. برای نهار هم همسریه مهربون یه جوجه ای ردیف کرد و کولوچه ها هم بعد از کلی بازی حسابی بهشون چسبید. با بچه ها نمی شد بالاتر رفت و سخت بود و به همون قسمت اکتفا کردیم. خدا رو شکر که روز خوبی برامون بود.

یه قسمتی بود برای خاک بازی بچه ها که کلی توی اون قسمت با خاک و اسباب بازیهای اون سرگرم شدن

 

اولش می ترسیدن از توی این توری رد بشن و بعد کلی هر جفتشون حرفه ای شدن.

 

سعی می کردن به زور دستشون رو برسونن به آب

نوشته شده در شنبه 5 مهر 1393ساعت 9:41 توسط مامان ارميا و ایلمان |

دلم واسه اول دبستانم تنگ شده
که وقتی تنها یه گوشه ی حیاط مدرسه وایسادی
یه نفر میاد و بهت میگه با من دوست میشی؟

امروز صبح که میومدم سر کار، خیابونها پر بود از بچه های دبستانی به همراه مامان و باباهاشون . توی ذهنم ارمیا وایلمان رو تصور کردم با فرم مدرسه که دارم می برمشون کلاس اول. وااااااااااااااای کی اون روز می رسه؟ بریم و براشون کیف و مداد و دفتر و ... بخریم؟ قربونشون بشم من. ایشالله یه روز دکتر شدنشون.

حالا بریم سراغ چند تا عکس از کولوچه هام تو روزهای آخر شهریور.

ایلمان خوابیده بود و ارمیا یه آدامس گذاشته بود کف دست ایلمان تا وقتی که بیدار شد خوشحال بشه. گاهی که دیگه وقتشه تا ایلمان از خواب بیدار بشه به ارمیا می گم که برو و داداشی رو بیدارش کن که شب دیر خوابش می بره ها. ارمیا هم که عقیده داره ایلمان چون دوسش داره اگر اون بیدراش کنه زودتر بیدار میشه این مسئولیت رو با کمال میل قبول می کنه. البته بارها امتحان کردیم، وقتی من صداش می کنم انگار نه انگار ولی تا ارمیا می بوسش و صداش می زنه داداشم، داداشی بیدار شو. ایلمان چشمهاشو باز می کنه.

گاهی می بینم که ارمیا دلش نیومده تا داداشی رو بیدار کنه و داره براش لالایی گل لالا می خونه. از توی پذیرایی بلند می گم که مامان جان بیدارش کن نخوابونش که. می گه مامان بذار بخوابه گناس داره. ( گناه ).

دیشب ایلمان کوسنها رو گذاشته بود روی چرخش و به قول خودش می فروختشون 9 تومن. ( نوس تومن ) ارمیا هم ازش می خرید. و کمکش می کرد  که نیوفته و البته گاهی هم شیطنت می کرد با یه ضربه همه رو می ریخت و داد ایلمان رو بلند می کرد.

اینجا داشتن مثلا پول رد و بدل می کردن

ایلمان گیر داده بود به بابا که بیا کول من سوار شو. عجب روزگاری. اگر بابا پیر بشه هم ایلمان این حرف رو می زنه و بابایی رو کول می کنه. ایشالله که اینطوره.

بعد هم گفت بیا پشتم. ارمیا هم از فرصت استفاده کرد و پرید پشت بابا.

چند تا از کارهای ارمیا توی مهد

ایلمان طفلی هنوز سرما خوردگیش بعد از 2 هفته خوب نشده غمناکو دیروز بردیمش یه دکتر دیگه تا داروهاشو عوض کنه. دکتر گفت فلان دارو رو میدم تا آمپول کمتر بزنه و ارمیا سریع گفت: آمپول ننویس. برای ایلمان آمپول نده. موقع آمپول هم بهش گفتم ارمیا گریه نکنیها، ایلمان باید آمپول بزنه تا خوب بشه. به خانمه هم گفتم ممکنه داداشش ناراحت بشه و ذهنش رو آماده کردم. در طول آمپول زدن ارمیا چیزی نگفت ولی آمپول که تموم شد، به اون خانمه چند بار گفت: بی ادب.حسود بنده خدا خندید و من هم معذرت خواهی کردم.خسته

نوشته شده در سه شنبه 1 مهر 1393ساعت 9:58 توسط مامان ارميا و ایلمان |

14 شهریور 93 تصمیم گرفتیم تا بچه ها رو ببریم بوستان آب و آتش. نزدیکهای ظهر راه افتادیم و ناهار رو هم توی بوستان خوردیم و کولوچه هام کمی خاک بازی کردن تا ساعت 4 بشه و فواره های آب رو راه بیندازن. خوش به حال بچه ها توی اون آفتاب زیر آب خنک کیف می کردن.

ایلمان واقعا عاشق ماشینه و هر جا میره باید یه ماشین هم دستش باشه. رفته بود روی این سکو تا لباسش خشک بشه و توی این فرصت به قول خودش اونجا گان می کرد. شب ها هم موقع خواب توی دستش ماشینه تا خوابش ببره.

نوشته شده در چهارشنبه 26 شهريور 1393ساعت 10:30 توسط مامان ارميا و ایلمان |

آخخخخخخخخخخخخخخ که من قربون این کولوچه های خوشمزه و شیرینم بشم. 51.gifخیلی ناز با هم بازی می کنن. یه اسم خودشون درآوردی هم دارن و توی بازهاشون به هم می گن آقا لیوس. نمی دونم یعنی چی. گاهی دراز می کشم و بازیشون رو تماشا می کنم. البته تا وقتی که دعوا نشه خوبه. بعد باید به یه زبونی  کاری کنم تا دعواشون خاتمه پیدا کنه. ولی در کل خدا رو شکر می کنم که 2 تا داداشن و بازیهاشون هم مثل هم هست.

مامانهای تک فرزند زود اقدام کنین. باور کنین می ارزه.

ایلمان دیروز کمی تب داشت و گلوش درد می کرد. شب که همسری اومد بردیمش دکتر و براش آمپولبكسل طبيي بكسلات وادويه بكسل مستشفي للمواضيع نوشت.  ارمیا انقدر گریه کرد که نگو. نمی گذاشت ایلمان رو آمپول بزنیم. از خود ایلمان ناراحت تر بود. توی مطب همه بهش می خندیدن. انقدر به پرستاره با گریه گفت بی ادب. ایلمان رو آمپول نزن، بی ادب. بعد هم همش الکی سرفه می کرد که من رو هم باید دکتر آمپول بزنه. می خواست با ایلمان همدردی کنه. خندمون گرفت. به همسری گفتم ببرش یه تقویتی بهش بزنن. خلاصه تا وقتی که بخوابه همش می گفت من رو هم دکتر آمپول بزنه. توی ماشین هم موقع برگشت ایلمان رو ناز می کرد و بهش با لحن بچه گانه می گفت: بیــــــا بیــــــا. گریه نکن. بوست می کنم خوب بشی.برات آب میوه می خرم. و ....

داشتن با هم لواشک می خوردن

اینجا هم داشتن برج می ساختن

توی حیاط مهد ارمیا درخت انجیر هست. ارمیا همیشه به همه قول میداد تا براشون انجیر بیاره و با مثلا ایلمان که دعواش می شد بهش می گفت: ایلمان اصلا برات انجیر نمیارم. خلاصه دیگه داشت توهم می زد و به ما می گفت که انجیر آوردم توی یخچال یا بالای کمده بعدا بهتون می دم بخورین. دلم سوخت. بابایی یه روز  قرار بود تا توی راه انجیر بخره و ببره مهد و بده مربیشون بده بهش و بگه برات از حیاط مهد چیدم . از شانس میوه فروشیهای محل انجیر نداشتن و بابایی دل رو زده بود به دریا و به معاون مهد گفته بود و اون هم اجازه داده بود تا با ارمیا برن و بچینن. ارمیا اومد خونه و چنان با ذوق انجیرهای توی کیفش رو نشونم داد . چشمهاش می درخشیدن. برای مامانی و دایی ها و خاله و پرهام هم نفری یه دونه برد. چون قول داده بود.یه روز خاله لیلا اومد خونمون و گفت برای من انجیر نیاوردی. طفلی رفت توی فکر و بعد رفت و از توی یخچال یه هلو انجیری آورد و بهش داد.

بعدا نوشت: دوشنبه 24/6/93 به خاطر تب و بیماری ایلمان نرفتم سر کار و سه شنبه هم ارمیا مریض شد. انقدر با ایلمان همدردی کرد که واقعا مریض شد. تب شدید و گلو درد. هر دوشون لوزه هاشون بزرگ شده. واااااااااااای پاییز و زمستون رو چه کار کنیم. خیلی باید مراقب باشیم تا سرما نخورن. من خودم بچه که بودم لوزه داشتم. همش پنی سیلین و ...

نوشته شده در يکشنبه 23 شهريور 1393ساعت 14:36 توسط مامان ارميا و ایلمان |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 50 صفحه بعد

حباب های هم رنگ

بازی آنلاین | ورزشی | تیراندازی | فکری | اکشن | مسابقه ای | متفرقه