ღ کولوچه های مامان ღ

يادداشت هاي مامان کولوچه ها

پسرهای معصوم من الهی که عاقبت به خیر بشین.آمین

 

نوشته شده در دوشنبه 7 مهر 1393ساعت 8:51 توسط مامان ارميا و ایلمان

صبح روز پنج شنبه 24 مهر من و همسری و کولوچه ها رفتیم حرم تا آخرین زیارتمون رو در این سفر بکنیم چون بلیطمون برای جمعه 10:30 صبح بود. حدود یک ساعت و نیم توی حرم نشستیم و بعد رفتیم دنبال خریدهامون.تا برگردیم خونه ساعت 3 بعد از ظهر بود.

این ایلمان بلا همش با مهرها بازی می کرد و چند تا هم شکوند. آقای خادم حرم تا اومد، ایلمان فرار کرد و پرید بغل من.

یه شب رفتیم زیست خاور و این عکس رو تو قسمت راگا انداختیم

یه روز ارمیا و پرهام داشتن با هم بازی کامپیوتری می کردن و پرهام به ارمیا یاد می داد، از ترس ایلمان هر جا قایم می شدن، این ووروجک می رفت و پیداشون می کرد.

شب آخر هم که بچه ها کلی بازی کردن و از مبل می پریدن و ایلمان جوجه عقاب شده بود و پرهام بابا عقاب و ارمیا هم مامان عقاب. همسری خوب سرگرمشون کرده بود و من و مامانی و خواهری هم با هم گپ می زدیم. یادش بخیر.

یه شب هم بچه ها رو بردیم آتلیه تا پسرخاله ها با هم عکس بگیرن و عکسها رو ایشالله وقتی خاله اومد میاره.

این هم روز جمعه 25 مهر فرودگاه تهران و پایان سفر ما.

منتظر بودیم تا بابایی ماشین رو از پارکینگ ترمینال 4 بیاره. آخه برگشتمون توی ترمینال 2 بود.

 

نوشته شده در دوشنبه 28 مهر 1393ساعت 10:35 توسط مامان ارميا و ایلمان |

سه شنبه 22/مهر، صبح خواهری و همسرش کلاس داشتن و رفتن مدرسه و ما هم همگی بچه ها رو بردیم پارک تا بچه ها با هم بازی کنن و ما هم وقتمون بگذره تا ظهر.

جای علی و سارا خالی

روز سه شنبه مامانی و آقا جون رفتن حرم و ما هم با بچه ها رفتیم مدرسه طبیعت. http://www.permaculture.ir/school-of-nature/ . واقعا جای خوبی بود و کلی بچه ها چیزی یاد گرفتن. کاش توی تهران هم بود. کارگاه های آموزشی داشتن و البته اون روز آزاد بود.کلی بچه ها با حیوانات و حشرات و باغبونی و ... آشنا شدن. کارگاه های خوبی داره. واقعا یه همچین جایی رو پیدا کنم کولوچه ها رو می برم. چیه این شهربازیها و بازیهای کامپیوتری و ...

یه خونه درختی هم داشت که یاد کارتون خانواده دکتر ارنست افتادیم.

خاله جون با بچه ها

برای بچه ها لقمه نون و سیب زمینی با کره برده بودیم. تا رسیدیم این دو تا سگ گرسنه پیچیدن به پر و پای خاله، طفلی کلی ترسید و فهمیدیم به خاطر بوی غذایی بوده که از توی کیفش حس کردن. کل ساندویچها رو مجبور شدیم بدیم بهشون. بچه ها خیلی کم نصیبشون شد. کمی پرهام و ایلمان خوردن و سگها رو سیر کردیم. البته تجربه غذا دادن به حیوانات برای بچه ها خوب و جالب بود.

این محمد آقای توی تصویر یکی از بانیان این مدرسه هست که داشت یه ملخ رو با ذربین به بچه ها نشون می داد.بعد هم یه حلزون آورد و کلی در موردش با بچه ها صحبت کرد.

ارمیا که بدون ترس ملخ رو ناز کرد و بعد هم دستش گرفت.

ارمیا گفت: بابا بزه رو ولش کن بره، می ترسه. گناه داره.

ایلمان بلا نور چراغ قوه ش رو می انداخت توی چشم پیشیها و هاپوها

 

نوشته شده در يکشنبه 27 مهر 1393ساعت 10:53 توسط مامان ارميا و ایلمان |

همونطور که گفته بودم 20 مهر 93 راهی سفر مشهد مقدس شدیم تا هم امام رضا (ع) رو زیارت کنیم و هم به خواهر گلم سر بزنیم. ساعت 2:15 پرواز داشتیم که با 40 دقیقه تاخیر بالاخره پریدیم. کولوچه هام انقدر ذوق داشتن که مدام توی فرودگاه می گفتن کی سوار هواپیما میشیم. ارمیا بار دومش بود که سوار می شد و البته چون 1 سال و نیم بیشتر نداشت یادش نمیومد و ایلمان هم اولین بارش بود. وقتی که هواپیما تیک آف  کرد و پرید ارمیا از ذوقش چنان دادی زد و گفت: هواپیمــــــــــــــا که همه زدن زیر خنده و ارمیا مات و مبهوت که چرا بهش خندیدن.

همش به بال هواپیما نگاه می کرد و تمام حرکاتش رو زیر نظر داشت و سوال می کرد. ایلمان هم که همش شیطنت می کرد و از این سر هواپیما به اون سر می رفت. پرواز خوبی بود و خیلی راحت هم نشستیم. وقتی رسیدیم مشهدسرد بود و نم بارون زده بود. برعکس، موقع برگشت که به خاطر شرایط جوی نامناسب هواپیما تکونهای زیادی داشت و دیگه داشت حالم بد می شد. خوشبختانه توی برگشت ایلمان خواب بود و ارمیا هم سرگرم خوردن انگوری بود که خاله براش گذاشته بود. یه خانمی هم حالش خیلی بد شد. وقتی رسیدیم تهران هم هوا بارونی بود.

میریم  ادامه مطلب و سراغ عکسها تا خاطرات رو از روی اونها شرح بدم.

ادامه مطلب

نوشته شده در شنبه 26 مهر 1393ساعت 10:25 توسط مامان ارميا و ایلمان |

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا المرتضی (ع)

ایشالله فردا  یکشنبه 20/7/93 می ریم به دیدن امام غریبمون. عید غدیر رو اونجا هستیم. خیلی خوشحالم. کولوچه هام همش لحظه شماری می کنن. دیشب داشتن هواپیما بازی می کردن و 2 ساعت توی هواپیماشون بودن و می رفتن مشهد. پرهام و خواهر گلم هم همش منتظرن. مامانی و آقا جونم هم  فردا شب حرکت می کنن.

 دوست دارم نگات کنم تو هم منو نگاه کنی
من تو رو صدا کنم تو هم منو صدا کنی
قربون صفات برم از راه دوری اومدم
جای دوری نمی ره اگه به من نگاه کنی
دل من زندونیه تویی که تنها می تونی
قفس و وا کنی و پرنده رو رها کنی
می شه کنج حرمت گوشه قلب من باشه
می شه قلب من و مثل گنبد طلا کنی
تو غریبی و منم غریبم اما چی می شه
این دل غریبه رو با دلت آشنا کنی
دوست دارم تو ایون آینه ات از صبح تا غروب
من با تو صفا کنم تو هم منو دعا کنی
دلمو گره زدم به پنجرت دارم می رم
دوست دارم تا من میام زود گره ها رو وا کنی
دوست دارم که از حالا تا صبح محشر همیشه
من رضا رضا بگم تو هم منو صدا کنی
چی می شه اگه منو راهی کربلا کنی
یا علی موس الرضا می شه به من نگاه کنی
اونقده رضا می گم تا دردمو دوا کنی

یادش بخیر. چقدر این شعر رو وقتی توی بچگیم می شنیدم هوایی می شدم. الان هم وقتی اون سلامی رو که توی تلوزیون پخش میشه و ای حرمت رو می خونه، اون حس رو پیدا می کنم و اشکهای آدم ناخودآگاه سرازیر میشه.

به امید دیدار ، با یه عالمه عکس برمی گردیم.انشاءالله. برای همتون هم دعا می کنم.

نوشته شده در شنبه 19 مهر 1393ساعت 11:41 توسط مامان ارميا و ایلمان |

کاش میشد:بچگی را زنده کرد
کودکی شد،کودکانه گریه کرد
شعر ” قهر قهر تا قیامت” را سرود
آن قیامت، که دمی بیش نبود
فاصله با کودکی هامان چه کرد ؟
کاش میشد ، بچگانه خنده کرد . . .

سلام پسرهای خوشگل مامان. روزتون مبارک. نی نی های ناز و مهربون روز همتون مبارک.

رسول گرامی اسلام (ص) می فرماید:

" به کودکان خود محبت کنید و نسبت به آنها ترحم نمایید. وقتی به آنها وعده دادید، وفا کنید زیرا آنها جز اینکه شما را روزی دهنده خود می بینند تصور دیگری ندارند.


و از امام سجاد داریم :
" و اما حق فرزند تو این است که بدانی او از تو و پیوسته به تو در خیر و شر امر دنیاست و تو مسئول او از لحاظ نیک ادب کردن و راهنمایی به پروردگارش و کمک به طاعت او هستی. پس عمل تو درباره او ، عمل کسی باشد که می داند در احسان به او پاداش ، و در مسامحه و بدی نسبت به او کیفر می بیند.
اسلام حتی به والدین اجازه کتک زدن کودکان را نداده است .
امام علی (ع) می فرماید: " حتی برای ادب کردن فرزندت نیز او را نزن بلکه با او قهر کن و مراقب باش که زمان قهر طول نکشد.

پا به پای کودکی هایم بیا                  کفش هایت را به پا کن تا به تا

قاه قاه خنده ات را ساز کن                    باز هم با خنده ات اعجاز کن

پا بکوب و لج کن و راضی نشو          با کسی جز عشق همبازی نشو

بچه های کوچه را هم کن خبر               عاقلی را یک شب از یادت ببر

خاله بازی کن به رسم کودکی                    با همان چادر نماز پولکی

طعم چای و قوری گلدارمان                لحظه های ناب بی تکرارمان

مادری از جنس باران داشتیم             در کنارش خواب آسان داشتیم

یا پدر اسطوره  دنیای ما                          قهرمان باور زیبای ما

قصه های هر شب مادربزرگ                 ماجرای بزبز قندی و گرگ 

غصه هرگز فرصت جولان نداشت         خنده های کودکی پایان نداشت

هر کسی  رنگ خودش بی شیله بود      ثروت هر بچه قدری تیله بود

ای شریک نان و گردو و پنیر  !             همکلاسی ! باز دستم را بگیر

مثل تو دیگر کسی یکرنگ نیست       آن دل نازت برایم تنگ نیست ؟

حال ما را از کسی پرسیده ای ؟        مثل ما بال و پرت را چیده ای ؟

حسرت پرواز داری در قفس؟         می کشی مشکل در این دنیا نفس؟

سادگی هایت برایت تنگ نیست ؟    رنگ بی رنگیت اسیر رنگ نیست ؟

رنگ دنیایت هنوزم آبی است ؟          آسمان باورت مهتابی است ؟

هرکجایی شعر باران را بخوان           ساده باش و باز هم کودک بمان

باز باران با ترانه ، گریه کن !              کودکی تو ، کودکانه گریه کن!

ای رفیق روز های گرم و سرد            سادگی هایم به سویم باز گرد!

 

نوشته شده در چهارشنبه 16 مهر 1393ساعت 8:49 توسط مامان ارميا و ایلمان |

قبل از هر چیز این عید فرخنده رو به همه  مخصوصا گل پسرهای خودم تبریک می گم.

حالا میر یم سراغ این 2 روز  تعطیلی آخر هفته. 4 شنبه شب 9/7/93 هوس فست فود کردیم و راه افتادیم و دیدیم همون تالار عروسی که من و همسری اونجا عروسیمون رو برگزار کرده بودیم یک طبقه ش فست فود شده و چقدر هم فضای زیبایی براش درست کردن. با نور پردازیهای قشنگ. البته نشد از خود اونجا عکس بگیرم و یک اتاق بازی هم برای بچه ها درست کرده بودن که رایگان بود و صورت بچه ها رو نقاشی هم می کردن و در آخر هم نفری  یه بادکنک و یه ماشین اسباب بازی برای پسرها و نمی دونم چی برای دخترها می دادن. به کولوچه ها که خیلی خوش گذشت و ما هم یادی از عروسیمون کردیم و به ما هم صد البته خوش گذشت.  این هم از عکس بچه ها در حال بازی.

 تولد علی دوشنبه 7 مهر بود و قرار شد که 5 شنبه بیان خونه مامانی تا یه تولد کوچولوی خودمونی براش بگیریم. من ارمیا و ایلمان هم صبح رفتیم خونه مامانی و من هم یه کیک خونگی برای علی پختم یه ماشین هم براش هدیه گرفته بودم که دادیم بهش. ایشالله تولد 120 سالگیش.

 

سارا چون توی همه عکسها بود و به سن تکلیف هم رسیده مجبور شدم با فوتوشاپ این مدلیش کنم. ببخشید خاله جان. قربونت برم. علی هم یه روبان آورده بود و پاپیونش کرده بود و زده بود به لباسش تا حس تولد داشته باشه. تا شب هم روی پیراهنش بود.قه قهه

شب هم رفتیم هایپرسان و شاممون رو هم توی رستوران هانی هایپر خوردیم و بعد ارمیا و ایلمان کلی توی فضای سبز فروشگاه بازی کردن و به زور راضیشون کردیم تا برگردیم خونه.

 روز جمعه هم رفتیم کمی خرید و بعد هم پارک ملت. دوربین نبرده بودم و گوشیم هم شارژش تموم شده بود و خاموش بود و عکس نداریم. کمی کنار دریاچه پارک نشستیم و بستنی خوردیم و یخ کردیم. چون یه دفعه هوا ابری شد و شب هم که اولین بارون پاییزی  سال 93 باریدن گرفت. ایشالله سال پر برکت و پر از بارون و برف رو داشته باشیم. آمین.

نوشته شده در شنبه 12 مهر 1393ساعت 12:53 توسط مامان ارميا و ایلمان |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 51 صفحه بعد

حباب های هم رنگ

بازی آنلاین | ورزشی | تیراندازی | فکری | اکشن | مسابقه ای | متفرقه