ღ کولوچه های مامان ღ

يادداشت هاي مامان کولوچه ها

پسرهای معصوم من الهی که عاقبت به خیر بشین.آمین

 

نوشته شده در دوشنبه 7 مهر 1393ساعت 8:51 توسط مامان ارميا و ایلمان

همیشه بابایی موهای ایلمان رو خودش کوتاه می کرد. دیگه گفتیم بزرگ شده و باید بره آرایشگاه. موهای ارمیا هم خیلی بلند شده بود. ارمیا عادت کرده و با مامان میاد آرایشگاه و خاله الهام موهاشو کوتاه می کنه. اصلا آرایشگاه مردانه نمیره که نمیره. بنابراین هر دوشون رو روز دوشنبه 24/9/93 بردم تا موهاشون رو کوتاه کنن.

فکر می کردم اول ارمیا بنشینه ولی اول ایلمان نشست و کمی هم از اسباب بازیهای کیان جان دادیم بهش و موهاش رو خاله مهربون کوتاه کرد. بعد هم ارمیا و ... هر دو شدن یه پارچه آقا. بابایی که از سر کار اومد و دید کلی ذوق کرد و متعجب که چطور هر دو رو بردی و نشستن وموهاشون رو کوتاه کردن. خوب دیگه آقای پدر ما اینیم دیگه.زیبا

ایلمان با لگوها کیک تولد درست کرده بود و همش بپر و بپر می کرد و شعر تولدت مبارک رو می خوند و اصلا یک جا نمی نشست تا عکسش رو بگیرم و عروسکهاش رو هم آورده بود و توی جشن شرکت داده بود.

شب هم که من و بابایی داشتیم فیلم مورد علاقه مون رو نگاه می کردیم. نشسته بودن جلوی تلویزیون و مثلا بازی می کردن

هر شب بابایی لغات انگلیسی رو با کولوچه ها کار می کنه. ارمیا توی مهد زبان انگلیسی دارن و هر وقت میاد و تکرار می کنه ایلمان هم یاد می گیره. کلماتی که بلدن:

بابایی: سیب میشه؟

ارمیا و ایلمان: اپل و ...

پرتقال و خروس و گربه و سگ و طوطی و شیر خوراکی و بینی و A B C  رو هم تا آخر بلندن. ارمیا تا 10 هم به انگلیسی می شمره. و ایلمان غلط و غولوط اعداد رو میگه.

محبتماشالله. ماشالله.محبتتشویقتشویق

نوشته شده در چهارشنبه 26 آذر 1393ساعت 9:31 توسط مامان ارميا و ایلمان |

دیروز توی آشپزخونه بودم و حس کردم صدای کولوچه هام نمیاد. به قول خواهرم که میگه هر وقت صدای بچه ها نمیاد بدون دارن یه خرابکاری می کنن و یه دسته گلی به آب میدن. خلاصه رفتم دیدم زیر میز غذا خوری نشستن و به به. رژ من بیچاره رو برداشتن حسابی به خودشون رسیدن. اگر دختر بودن چه کار می کردن. امان امان که هر چی رژ داشتم به نوبت توسط این ووروجک ها منهدم شده. من کسی بودم که انواع رنگها رو داشتم. اما الان یه دونه هم به زور دارم. البته اصلا اهل آرایشهای زیاد نیستم. فقط دوست داشتم داشته باشم.

یه چیزی هم ارمیا قایم کرده بود که دیدم دستمال مرطوبه و می خوان مثلا آثار جرم رو پاک کنن.

راستی این هم کاردستی بابایی برای بچه ها. معمولا از این هنرنماییها می کنه و بچه ها رو سرگرم می کنه.واقعا دستش درد نکنه. خدا رو شکر می کنم که انقدر کمک منه. ایشالله سایه ش همیشه بالای سر من و کولوچه هام باشه. آمین.

نوشته شده در چهارشنبه 19 آذر 1393ساعت 13:33 توسط مامان ارميا و ایلمان |

از روز چهار شنبه 5/8/93 دیگه مجبور شدم به طور ضربتی که اصلا هم دلم نمی خواست، ایلمان رو از شیر بگیرم. ولی چون زمینه ذهنی داشت خیلی اذیت نکرد و شبها کمی گریه می کنه که به به می خواد، بعد که میبینه چاره ای نداره توی بغلم خوابش می بره. دیروز عروسکهاش رو آورده بود و  مثلا با زبون اونها گریه می کرد و به من می گفت نی نی خوابش میاد بیا به بده بخوابه. بهش گفتم آخه به به اوخ شده. گفت خوب بغلش کن بهش آب بده بعد بخوابه. خودش تا میاد بگه به به، یه دفعه حرفش رو عوض می کنه و میگه آب بده. طفلکی. دلم برای شیر خوردنش تنگ میشه.

گاهی آدم مجبور میشه از روشهایی که خوشش نمیاد استفاده کنه. ولی واقعا شبها چون شیر نمی خوره بهتر می خوابه. خدا رو شکر. روز اول کمی سختش بود و بهم می گفت بریم دکتر آمپول بزن خوب بشی تا من به به بخورم. الهی بگردم.

رفته بودیم خونه عمه کولوچه ها همش می خواست به به مامان رو همه ببینن. و بعد می گفت به به مامان اوخ شده اه اه اه. نمی خورم بده.

امروز دقیقا 4 روزه که عسلکم شیر مامان رو نخورده. قربونش برم. ایشالله تمام مراحل زندگیش رو با موفقیت پشت سر بگذاره.محبت

 

 

نوشته شده در شنبه 8 آذر 1393ساعت 10:20 توسط مامان ارميا و ایلمان |

الان درست 6 روزه که ایلمان رو نصفه و نیمه از شیر گرفتم و فقط شبها موقع خواب بهش شیر میدم. طی روز میاد طرفم و خودش میگه : مامان به به تلخ شده؟ اه اه . بعد به ارمیا هم میگه: داداش به به مامان اخه نخوری دهنت تلخ میشه.

گاهی فقط دوست داره به به مامان رو نگاه کنه. انگار داره باهاش وداع می کنه.  الهی بگردم. طفلی نی نیا. چقدر سخته دل کندن از چیزی که از بدو تولد بهش انس گرفتی و حالا باید رهاش کنی.

دیروز تلفنی به خاله می گفت: خاله به به مامان تلخ شده. خاله گفت: پس مرد شدی. ایلمان هم در جواب گفت بله که مرد شدم. ولی امان امان که شبها دیگه مرد نیست و انقدر نق میزنه تا بالاخره با شیر خوردن خوابش ببره. یک شب می خواستم عادتش بدم تا روی پام یا توی بغلم بخوابونم. ولی نشد که نشد و با چشمهای بسته و خواب آلود انقدر گفت به به و گریه کرد تا دوباره خام شدم دلم سوخت.کاش شبها هم بتونه کنار بیاد.

سه شنبه هفته پیش شوهر عمه بزرگه کولوچه ها به رحمت خدا رفت و ما همش توی مراسم بودیم. خدا آقا رضا رو بیامرزه. من از وقتی که ازدواج کردم ایشون رو توی بستر بیماری دیده بودم. طفلی. روز اول که رفتیم خونه عمه بچه ها. ایلمان گفت مامان من در رو کوبیدم عمه داره گریه می کنه. به مامانی هم گفت. مامانی من شلوغ کردم و در رو محکم بستم. عمه سرش درد گرفت و گریه کرد.

ارمیا هم که از مهد اومد خونه عمه دید توی اتاق آقا رضا خدا بیامرز، آقایون نشستن و با تعجب گفت: مامان اونجا اتاق کیه ؟ پس اون عمو که با عصا راه می رفت کو؟ گفتم رفته پیش خدا و دیگه سوالات ارمیا شروع شد. روز سوم توی مسجد همسری تلفن زد که بیا بچه ها رو ببر بالا تا من نمازم رو بخونم. دیدم به به ،آستینهای ارمیا تا نصفه خیسه خیسه. گفتم مامان چه کار می کردی؟ گفت داشتم چاقوها رو می شستم. گفتم شما می شستی؟ گفت بله پس کی باید می شست؟! زیبا

Lula Molusco, Bob Esponja e Patrick

گاهی که خیلی کار دارم برای بچه ها باب اسفنجی می گذارم و یه خوراکی هم می گذارم جلوشون تا به کارهام برسم. محو تماشای باب اسفنجی می شن. همش هم میان دنبال خوراکی. دیگه ایلمان هر وقت بادوم و پسته می بینه فکر می کنه باید باب اسفنجی ببینه.قه قهه

این هم برای اینکه پست خیلی هم بدون عکس نباشه.

عروسکهاشون رو پوشک کرده بودن و خوابونده بودن.

ایلمان خواب بود ارمیا بستنی خودش رو خورده بود و بعد همش به ایلمان می گفت: داداشی یه زبون بزنم؟ یه ذره بده من، الان آب میشه می ریزه نمی تونی بخوری. از دست این کولوچه ها.خندونک

این هم نقاب خرگوشی که بابایی براش درست کرده بود

 بعدا نوشت: دیروز ایلمان تمام زحمات چند روزه من رو به هدر داد و فهمیده بود که اگر شبها به به تلخ نیست پس روز هم می تونه تلخ نباشه. گیر داد که باید بخوره. من هم یواشکی دوباره از اون تلخکی که از داروخانه گرفته بودیم رو زدم و تلخترش کردم تا وقتی می چشه بدش بیاد ولی در کمال ناباوری خورد که خورد با تمام تلخی. من هم با تعجب نگاهش می کردم .تعجب نیم نگاهی می کرد و می خندید.

حالا باید با یه روش دیگه از اول شروع کنم. دلخور واقعا سخته. مامانهای مهربون اگر پیشنهادی دارین بگین.

نوشته شده در يکشنبه 2 آذر 1393ساعت 10:03 توسط مامان ارميا و ایلمان |

totalgifs.com aniversario gif gif 24.gif

توی این قسمت مدیر سایت تولد ایلمان رو تبریک گفتن و نوشتن:  ایلمان کولوچه مربایی 2 سالگیت مبارک

امروز شنبه 24 آبان 93 تولد کولوچه مربایی مامانه. واقعا یادش بخیر و خدا رو هزاران بار شکــــــــــــر که این فرشته کوچولوی شیطون بلا رو نصیب ما کرده و داداش ارمیا شده. همونطور که توی قسمت سن نی نی مشخصه ارمیا درست 1 سال و 10 ماه و 10 روز از ایلمان بزرگ تره.

دیروز با همسری تصمیم گرفتیم تا یه مهمونی به مناسبت تولد فسقلمون بدیم. ضربتی مهمونهامون رو دعوت کردیم و رفتیم کیک گرفتیم و قرار شد تا به همراه مهمونهای عزیزمون ( اقاجون و مامانی و دایی مهدی و دایی مرتضی_ عزیز جون_ عمو حسن و خانواده گلش_ عمه فاطمه و خانواده گلش) اول بریم برای شام رستوران و بعد بیایم خونه و تولد بگیریم. واقعا شب خوبی بود.

قبل از تولد ارمیا و ایلمان برف شادی رو انقدر زدن تا تموم شد و به تولد نرسید.خنده

آماده برای رفتن به رستوران. ایلمان از عکس فرار کرده

دایی مهدی و دایی مرتضی شیطون

 

کولوچه ها دم در منتظر مهمونها

الناز دختر عمو حسن که 5 ماه از ایلمان بزرگتره

ایلمان در حال بریدن کیک

ارمیا خواست تا اون هم کیک رو ببره

دست عزیز درد نکنه. (چون دیر خبر دادیم همه کادو پول آورده بودن)

دایی مهدی پول داد و مامانی هم 2 تا لگو ماشین برای کولوچه ها

بابا داشت کادویی که مامانی داده بود رو برای بچه ها باز می کرد.

عمه کولوچه ها که حکم پرستار بچه ها رو هم داره و خیلی زحمت می کشن

یه ژله تزریقی هم درست کرده بودم که توسط همسری منهدم شد. گریه گفت یکی دو تا گلبرگش کمه و مثلا داشت کمک می کرد که زد و خرابش کردعصبانی و ناچار همین یه ژله میوه ای رو برای مهمونهامون سرو کردیم.

ایلمان مامان، پسر گلم ایشالله 120 سال عمر طولانی و با عزت با سلامتی کامل زیر سایه امام زمان داشته باشی. آمین

نوشته شده در شنبه 24 آبان 1393ساعت 10:43 توسط مامان ارميا و ایلمان |

وقتی که رفتیم مشهد با خواهری تصمیم گرفتیم بچه ها رو ببریم آتلیه و ازشون عکس 3 نفری بندازیم. ایلمان بلا که همش وول می زد و نتونستیم عکس 3 نفره بگیریم. از روی عکسها عکس گرفتم به خاطر همین خیلی خوب نشده. خانم عکاس خسیس فایل عکسها رو نداد. (ایلمان قرار بود توی این عکس وسط باشه و همش فرار می کرد. یه ماشین اونجا پیدا کرده بود و با اون بازی می کرد)

این عکس جوجه هامو روی تخته شاسی بزرگ چاپ کردیم

این عکس رو هم نزدیک حرم امام رضا (ع) گرفتیم

راستی شنبه 24 آبانه و تولد 2 سالگی ایلمان ناناز مامان. شاید یه تولد خودمونی بگیریم به خاطر ماه محرم و روز تولد ارمیا برای هردوشون یه تولد مفصل. ایشالله کولوچه هام عاقبت بخیر بشن و همیشه سالم و شاد باشن. آمین.

نوشته شده در يکشنبه 18 آبان 1393ساعت 8:59 توسط مامان ارميا و ایلمان |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 53 صفحه بعد

حباب های هم رنگ

بازی آنلاین | ورزشی | تیراندازی | فکری | اکشن | مسابقه ای | متفرقه