ღ کولوچه های مامان ღ

يادداشت هاي مامان کولوچه ها

پسرهای معصوم من الهی که عاقبت به خیر بشین.آمین

 

نوشته شده در دوشنبه 7 مهر 1393ساعت 8:51 توسط مامان ارميا و ایلمان

3 بهمن تولد دایی مرتضی بود و رفت توی 24 سالگی. ایشالله 120 ساله بشه و عاقبت بخیر. رفتیم خونه مامانی تا یه جشن کوچولو برای مرتضی بگیریم. کولوچه ها به هوای فش فشه اومدن و دیدن فشفشه ای در کار نیست و پکر شدن. مامانی هم یکی یه شمع داد دستشون تا اونو روشن کنن و خوشحال بشن.

ارمیا شمعش رو هم روشن کرده بود و داشت کیک می خورد. اون چیزی رو هم که نگاه میکنه توت فرنگی روی کیکه.

خاله برای سارا کلاه و شنل بافته بود و فرستاده بود تهران و ارمیا ...

اینجا هم کولوچه ها بستنی خورده بودن و سردشون شده بود

نوشته شده در يکشنبه 5 بهمن 1393ساعت 9:02 توسط مامان ارميا و ایلمان |

دیروز 22/10/93 رو مهد برای بچه های متولد دی ماه جشن تولد گرفت. ساعت 2 رفتیم و عکسهامون رو گرفتیم و بعد کم کم همه بچه ها از کلاسهاشون اومدن تا توی جشن شرکت کنن. بچه های کلاس ارمیا که با خاله سمانه اومدن، همه ذوق زده شدن و همش به ارمیا می گفتن: ارمیا تولد مبارک، ارمیا، ارمیا. آقا موسیقی هم که اسم یکی یکی بچه هایی رو که تولدشون بود رو می خوند، تا نوبت ارمیا بشه، همش بچه هاشون بلند می گفتن ارمیــــــــــا. همه خندشون گرفته بود. فهمیدم چقدر بچه ها دوسش دارن. یه پسری بود به اسم کسری. خیلی ارمیا رو دوست داشت. خیلی خوش گذشت. راستی ایلمان هم خودش رو قاطی بچه ها کرده بود و یه کلاه هم از شانسش اضافه بود و اون رو می گذاشت سرش و می نشست پیش ارمیا. برادر داماد بود دیگه. تازه می خواست کیک رو هم با چاقو ببره. محبت

دیانا هم تولدش بود و ب ارمیا و ایلمان گفتم بچه ها بشینین کنار دیانا تا عکس بگیرم و این شد نتیجه. اصلا تمایل نشون نمی دادن و من هم پیش مامانش خجالت کشیدم.زیبا

ارمیا همش سعی می کرد ایلمان رو با مهدش آشنا کنه و می گفت: ایلمان می خوای این ببینی، اونو ببینی...

این هم خاله سمانه.خواهر دو قلوش هم خاله سودابه مربی همین مهده.

موقع بریدن کیک ارمیا دستش نمی رسید و رفت پشت تا شاید بتونه و باز هم نشد. گفتم اشکال نداره مامان شما که توی خونه کیک تولدت رو بریدی اینها تولد نگرفتن تو خونه بگذار ببرن. اینجوری ذهنش رو آروم کردم.

این هم کسری و حنانه دوستهای ارمیا

ارمیا در حال باز کردن کادوش

نوشته شده در سه شنبه 23 دی 1393ساعت 9:29 توسط مامان ارميا و ایلمان |

این روزها ارمیا بین 2 حالت مهربونی و لجبازی کردن بدجور گیر کرده. یک لحظه میاد بوست می کنه و کلی دوست دارم میگه و یک دفعه سر لجبازیش گل می کنه و ... آدم تعجب می کنه.

توی یک لحظه ایلمان رو بغل می کنه و میگه: آخــــــــی. داداش منه. بیا بغلم و چند دقیقه بعد می خواد ایلمان رو هولش بده و بعد خودش دلش می سوزه و میگه: آخی. بیا بیا.

البته اقتضای این سنه. چون داره مستقل میشه و سعی می کنه کار خودش رو بکنه. ولی واقعا صبر ایوب می خواد. ایلمان هم ماشالله با سیاسته. دیشب ارمیا داشت با لگوهاش بازی می کرد و ایلمان رفت پیشش و گفت: داداش، من که دوست دارم، گناه دارم، داداشتم، به من هم بده بازی کنم. ارمیا هم دلرحم. سریع پذیرفت و ایلمان رو بغل کرد.

گاهی خیلی شلوغ می کنن. همین دیشب داشتیم فیلم نگاه می کردیم و این دو تا پسر بلا، همه برقها رو خاموش می کردن و تلویزیون رو نیز و تاریکی مطلق و بدو توی تاریکی و قهقه خنده و آی حرص منو درمیاوردن. تا دقایقی هیچی نگفتم و می ترسیدم توی تاریکی بخورن زمین. دیگه عصبانی شدم و گفتم دیگه وقت خوابه. ولی مگه گوششون بدهکار بود. همش کار خودشون رو می کردن.

خلاصه کمی نفس عمیق کشیدم و نشستم و باز هیچی نگفتم تا بازیشون تموم شه و بعد که خودشون هم خسته شدن، روشن کردن و دیگه واقعا وقت خواب بود و کنارم دراز کشیدن و خوابیدن.

واقعا این پسر بچه ها وروجکن و آی انرژی دارن. خدا خودش فقط باید مواظبشون باشه.

همسری هم چاییده بود و توی خونه با ژاکت نشسته بود

ارمیا آثار هنریش رو گذاشت روی میز تا عکس بگیرم و ایلمان هم همون لحظه بدو بدو یه چیزی سر هم کرد و آورد تا ازش عکس بگیرم. قربونشون برم با این فکرهاشون

توی این عکس ارمیا هنوز از مهد نیومده بود و ایلمان داشت باب اسفنجی میدید. الکی منو صدا می زد و می گفت: مامان من خیلی سردمه و پیرهن بابایی رو کشیده بود روی پاهاشبوس

این ماشین هم جریانی داره. کولوچه هام که بزرگ شدن و این پست رو خوندن بدونن که این ماشین شارژی رو برای تولد کولوچه ها گرفتیم و همون شب انقدر دعوا و گریه کردن که فرداش بردیم و پس دادیم. من از اول گفتم که نخریم ولی همسری گوش نکرد و خرید و بعد خودش هم پشیمون شد. و گفت حوصله جنگ بچه ها رو ندارم.قه قههخندهقه قهه

چند وقت پیش ایلمان و ارمیا گفتن: مامان بریم عروسی مامان و بابا استخر توپ. فهمیدیم که همون تالار عروسیمون که حالا همکفش شده فست فود و اتاق بازی داره رو میگن و کلی خندیدیم.

این انگری برد هم توی هایپرسان بود و ارمیا دلش می خواست باهاش عکس بگیره

این هم شهربازی راگا که دیروز جمعه بچه ها رو برای بازی بردیم تا کمی خوش بگذرونن.ارمیا سریع سوار به قول خودش کوسه شد و گفت مامان از من و کوسه عکس بگیر

ایلمان از تکونهای این ماشینه ترسید و ارمیا همش دستش رو می انداخت دور گردن ایلمان تا نترسه و بعدش هم بهش می گفت ایلمان ترسیدی؟ من که پیشت بودم.محبتمحبت

نوشته شده در شنبه 20 دی 1393ساعت 12:03 توسط مامان ارميا و ایلمان |

بالاخره من و همسری تصمیم گرفتیم تا جشن تولد ارمیا رو خودمونی کنیم و یه کیک کوچولو بگیریم، چون توی مهد هم قراره هفته بعد برای ارمیا تولد بگیرن. دیشب مامانی زنگ زد که اگر خونه هستین ما بیایم و کادو ارمیا رو براش بیاریم. ما هم رفته بودیم دنبال کیک و گفتیم کیک که گرفتیم میایم اونجا. خلاصه رفتیم خون مامانی و یه جشن کوچولو گرفتیم. توی راه بچه ها همش happy birth day to you رو می خوندن و ایلمان آخرش می گفت من و داداش. خودش رو هم اضافه می کرد بلاچه و می گفت: happy birth day ، من و داداش.  و بعد می گفت من می خوام بپر بپر کنم و شادی کنم. چند تا عکس هم گرفتیم و بقیه عکسهای تولد می مونه برای جشن توی مهد. ایشالله.

215.gif

شکل کیک رو خود کولوچه ها انتخاب کردن. از بس به ماهی و دریا علاقه دارن

مامانی که کادوش رو آورد، ذوق ایلمان توی تصویر مشخصه. از این لگوها داشتن و همش سرش با هم گیس و گیس کشی می کردن و مامانی یه سطل بزرگش رو خریده بود تا به اندازه کافی برای هر جفتشون لگو باشه. دستت درد نکنه مامانی جون.

 

نوشته شده در سه شنبه 16 دی 1393ساعت 9:33 توسط مامان ارميا و ایلمان |

اكسسواريز دباديب اكسسواريز قلوب سمايلز متحركهیادش بخیـــــــــــــــر. 4 سال پیش، یه همچین روزی کولوچه عسلی من زمینی شد. با اومدنش برکت و نعمت بارون از آسمون اومد و کلی بارون بارید. پا قدم کولوچه م پر از خیر و برکت بود.

Dragonbirthday.gif

هنوز تصمیم نگرفتیم که جشن بگیریم یا نه، البته جشن خودمونی رو که حتما داریم. ولی اگر قرار بر مهمونی جشن تولد باشه آخر هفته این مهمونی رو برگزار می کنیم. در هر صورت ایشالله که پسرکم همیشه در تمام طول عمرش شاد و خندون باشه و عاقبت بخیر بشه و به قول خودش خلبان بشه.

این هم تبریک نی نی وبلاگ به ارمیا.

65.gif65.gif

بوسارمیا در زمان فسقل بودنشبوس

نوشته شده در يکشنبه 14 دی 1393ساعت 9:40 توسط مامان ارميا و ایلمان |

یه روز دیدم توی مهد اطلاعیه زدن که برای عکسهای پاییزه و زمستانه و شب یلدای بچه ها ثبت نام کنید، من خیلی عکس العمل نشون ندادم. چون عید که عکس می انداختن ارمیا خیلی استقبال نکرد و ترسیدم اذیت بشه. بنابراین ثبت نام نکردم. از طرفی هم، تازه با ایلمان و پرهام توی آتلیه عکس گرفته بود و ...

بعد از 2 هفته معاون مهد گفت: مامان ارمیا بیا عکسهای ارمیا رو انتخاب کن. من هم با اطمینان گفتم که ارمیا عکس نگرفته. فردای اون روز هم باز از اونها اصرار و از من امتناع. خلاصه رفتم توی دفتر مهد و دیدم بلـــــــــــه، کولوچه خوشمزه من چه ژستها که نگرفته. باورم نمیشد. خلاصه با خوشحالی عکسهاش رو انتخاب کردم برای چاپ. اگر می دونستم ایلمان رو هم برای عکس می بردم. و این هم نتیجه.

یکی دو شب پیش داشتم با کولوچه هام بازی می کردم و اونها می رفتن و قایم می شدن و من هم همراه با شام درست کردن دنبالشون. گاهی هم که طول می کشید همش صدام می کردن. رفتم دیدم ارمیا رفته زیر پتو و ایلمان هم سرش رو گذاشته روی بالش و چون خودش منو نمی بینه، فکر می کنه من هم نمی بینمش. قربونش برم. هنوز به اون مرحله نرسیده. من هم الکی کلی گشتم و پیداشون کردم.

دیروز که از اداره اومدم و با ایلمان رفتیم دنبال ارمیا، تا ارمیا از کلاسش بیاد ایلمان رفت و روی اسب موزیکال مهد نشست و همش می گفت مامان سکه داری؟ رفتم و از توی ماشین سکه آوردم و دیدم ارمیا هم اومده و با هم سوار شدن.

 

 

نوشته شده در سه شنبه 9 دی 1393ساعت 9:15 توسط مامان ارميا و ایلمان |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 54 صفحه بعد

حباب های هم رنگ

بازی آنلاین | ورزشی | تیراندازی | فکری | اکشن | مسابقه ای | متفرقه