ارمیا، کولوچه عسلی ارمیا، کولوچه عسلی ، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 18 روز سن داره
ایلمان،کولوچه مرباییایلمان،کولوچه مربایی، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 8 روز سن داره

ღ کولوچه های مامان ღ

تقلید

این روزها هر کاری ارمیا می کنه ایلمان هم باید اون کار رو انجام بده و اگر این کار رو نکنه جا می مونه والا. ارمیا همش میره بالای اوپن میشینه و ایلمان هم با ناراحتی اشاره می کنه که باید بره اون بالا. وقتی توی بغله چنان خودش رو به طرف اوپن می کشونه تا بره اونجا بشینه و بازی کنه و البته با ادویه جات. وقتی ایلمان توی بغلمه و دارم دستم رو می شورم، اون هم مثل من خودش رو از توی بغلم آویزون می کنه تا دستش برسه به آب و مثل من دستش رو بشوره. ارمیا که می خواد نقاشی کنه، اون هم باید نقاشی کنه. خلاصه که خیلی با نمک شده جوجه بلا. دیروز ارمیا داشت کشمش می خورد و به ایلمان هم می داد، بعد که دید ایلمان می خواد به هم بریزه، رفت و مثل ...
8 آبان 1392

اندر بازیگوشی های کولوچه ها

 از دست این دو تا شیطونک نمی دونیم چه کار کنیم، تازگی ها که میریم بیرون، کنجکاوی های ارمیا و دست زدنش به ویترین مغازه ها یه طرف و وول زدن ایلمان و جیغ و دادش برای پایین اومدن از بغل و راه رفتن و دیگه بغل نیومدنش هم یه طرف. پاک آدم رو کلافه می کنن. البته اجازه می دیم که ایلمان خودش تاتی کنه و تجربه کنه ولی این تجربه گاهی انقدر طول می کشه که   ارمیا رو هم باید از توی ویترینها بکشیم بیرون. واااااااااااای. توی پارکینگ کلی دنبال هم می کنن و نمیان توی آسانسور و باید به زور ببریمشون. البته اینجا داریم میریم بیرون. می خواستن این رقص نورها رو بگیرن. بابایی دید ول کن معامله نیستن، به ارمیا گفت بدو بر...
6 آبان 1392

شیطنت های کولوچه ها

ارمیا بلاچه مامان تازگی ها هر کاری توی مهد انجام میدن، میاد و توی خونه اجرا می کنه. در هفته یک روز ژیمناستیک دارن و یک روز هم به قول خود ارمیا آقای آهنگساز یا آقای موسیقی میاد و براشون آهنگ می زنه و شعر می خونن و ارمیا هم یه چیزی برمی داره و می گیره جلوی دهنش و شروع می کنه به خوندن و با یه شیئی هم می زنه به میز کنسول بیچاره و مثلا آهنگ می زنه. ایلمان هم که همش نانای نای می کنه و دل مامان و بابا رو شاد می کنه. بلا شده برای خودش. آخه مامانم چقدر جمع کنم و شما کولوچه ها بریز و بپاش کنین؟ دیروز تا اسباب بازیها رو جمع کردم، 5 دقیقه نشد که آقا ارمیا رفت و داشت دنبال یه ماشین می گشت و باز همه رو ریخت از سبد بیرون. گفتم مامان خسته م...
1 آبان 1392

درد و دل کولوچه ای

دیشب موقع خواب: ارمیا: مامان نی نیا منو دوست ندارن.                     مامان: چرا گلم دوست دارن. ارمیا: آخه اونا لباسمو خراب کردن. و بعد رفت اتاقشو و لباسی رو که تازه براش گرفتیم و اولین روزی بود که می پوشید رو آورد و دیدم بند کلاهش رو کشیدن و فقط کلاهش جمع شده. مامان: اشکال نداره عسلم می خواستن باهات شوخی کنن و دوست بشن. ارمیا: نه مامان اونا منو دوست ندارن، منو می زنن. من بزنمشون؟ مامان: نه ناز مامان زدن خوب نیست باهاشون دوست بشو. برو پیش خاله نسترن وایسا و اگر اذیت کردن بهش بگو. ارمیا:  ( با...
28 مهر 1392

تولد علی

خوب این هم از تولد علی که توی مهر ماه بود و تا حالا نشده بود پست مربوط بهش رو بگذارم. تولد علی هم خونه مامانی بود. ایشالله همیشه سلامت باشه و بهترین لحظات رو توی زندگیش تجربه کنه. این هم کادوی ارمیا و ایلمان به پسر خاله گل ایلمان رو سرگرم کردیم تا به کیک انگشت نزنه ...
28 مهر 1392

یازدهمین ماهگرد تولد ایلمان ( عید قربان )

قبل از هر چیز با تاخیر عید قربان رو به گل پسرهای خودم و همسری و همه دوستان خوبم تبریک می گم. روز خیلی خوب و به یاد ماندنی برای من همسری بود، چون یازدهمین   ماهگرد تولد ایلمان بود و تصمیم گرفتیم چون تولد یک سالگیش ( 24 آبان ) توی ماه محرم و مصادف با تاسوعا و عاشوراست، توی این عید سعید یه کیک بگیریم و یه جشن کوچولوی خودمونی خونه مامانی داشته باشیم. ایشالله 14 دی ماه که تولد ارمیاست، تولد 2 تا کولوچه ها رو اون روز جشن میگیریم. این از حمام روز عید. عافیت باشه کولوچه های شیرینم   نمی دونستیم شمع چند رو باید بگذاریم روی کیک بنابراین 2 تا از این شمعها رو گذاشتیم که مثلا یازدهه. ...
27 مهر 1392

من پلیسم. دستها بالا

بهتره فرار کنم بعدا نوشت: فردا چهارشنبه ٢٤/٧/٩٢   عید قربان و ماهگرد کولوچه خوشمزه مامانه. خوشحالم که این دو با هم مصادف شدن. دیگه به تولد یک سالگی ایلمان مامان داریم نزدیک میشیم ولی طفلی جوجوی من تولد یک سالگیش با تاسوعا و عاشورا همزمان شده و تصمیم گرفتیم تا تولدش رو با تولد ارمیا توی یک روز جشن بگیریم. انشاءاله.   ...
23 مهر 1392

شهر بازی

دیروز به همراه عمه لیلای کولوچه ها و فائزه و مائده که از تبریز اومدن رفتیم شهربازی. خوش گذشت. مخصوصا به بچه ها. ارمیا و مائده حالتشون توی این عکس واقعا خنده داره. قربون این جوجو کوچولوم بشم من ...
22 مهر 1392

داداشی بیا اودونه

یه روز تابستون که کولوچه های عاشق هندوونه توی آشپزخونه داشتن با هم به قول ارمیا اودونه می خوردن این عکسها رو شکار کردم. ارمیا سعی می کرد به ایلمان اودونه بده و ازش پذیرایی کنه.   چنان به زور به داداشی هندوونه میده که ایلمان طفلی انگار داره به زور می خوره. آخه مامانم گفتم به داداش کوچولو هم بده، نه دیگه اینجوری. خاله وقتی این عکس رو دید انقدر خندید که خدا می دونه.   ایلمان خلاص شده از دست ارمیا.فعلا داره یه نفسی میکشه. بعدا نوشت: راستی سی دی بلاگ کولوچه ها هم رسید. خیلی قشنگه. تصمیم دارم یکی از کادوهای عروسی گل پسرهام همین باشه. خــــــــاطراتشون . فکر کنم بهت...
15 مهر 1392

کاردستی های ارمیا

هر کدوم از بچه ها توی مهد یه دفتر کلر بوک دارن که خاله نسترن گل کارهاشون رو می گذاره توی اون و هر چند وقت یک بار برامون می فرسته تا ببینیم و بازخورد بدیم. اولین بار که کاردستیهاشو دیدم واقعا ذوق کردم. حس کردم جوجه من داره بزرگ میشه و آقا میشه. واااااااااااااااااااااااای که چقدر خوشحال شدم. چند تا از نمونه کارهاشو توی این پست به یادگار می گذارم. هر چند مطمئنا کل کاردستی هاشو نگه خواهم داشت تا وقتی خودش بـــــابـــــا شد به کولوچه های خودش نشون بده. ای جانم. کی اون روزها میرسه؟ البته خونه رو احتمالا خاله نسترن درست کرده و خورشید و گل کار ارمیاست. ساقه گل نی نوشابه ست همه به کمک مربی و کمک مربی هستش ها. این...
14 مهر 1392