ارمیا، کولوچه عسلی ارمیا، کولوچه عسلی ، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 18 روز سن داره
ایلمان،کولوچه مرباییایلمان،کولوچه مربایی، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 8 روز سن داره

ღ کولوچه های مامان ღ

باغ وحش

دیروز جمعه 12 مهر 92 رفتیم باغ وحش تا بعد از یک هفته بیماری کولوچه ها کمی حال و هوامون عوض بشه. ارمیا هم که همش می گفت من شیر خطرناکم و بریم شیر ببینیم و ... هر چند امروز صبح که از خواب بیدار شدم تا بیام سر کار دیدم ایلمان بدجور داره توی خواب سرفه می کنه. الهی بمیرم. توی اداره هم زنگ زدم ببینم در چه حاله که صدای گریه شو شنیدم و دلم گرفت و کمی گریه کردم. انقدر هم ساعت کاری ها رو توی دولت جدید افزایش دادن که ... مجبورم هر روز یک ساعت مرخصی بگیرم تا زودتر برم خونه. بگذریم. این هم عکس های دیروز: خدار رو شکر به بچه ها خیلی خوش گذشت. ایلمان که هر حیوونی رو میدید کلی می خندید و نمی دونم چی فکر می کرد که براش خنده دار بود. ...
13 مهر 1392

کولوچه هام مریض بودن

این هفته با تبـــــــــــــ  ارمیا شروع شد و تا آخر هفته هم با بیماری ایلمان و خودم ادامه پیدا کرد. اصلا نتونستم درست و حسابی بخوابم و همش مریض داری کردم و خودم هم دیروز مصموم شدم و بیخوابیها هم دست به دست هم داد و مامان رو هم برد زیر سرم. ارمیا طفلی که 3 تا پنی سیلین نوش جان کرد. ولی باز هم خدا رو شکر . حتما باید اینطور می بوده. ارمیا هنوز گلو درد داره ولی بهتره. ایلمان هم که همش تبش بالا و پایین میشه و دل درد داره . هر کدوم از کولوچه ها رو 2 بار بردیم دکتر. الهی بمیرم براشون که انقدر اذیت شدن. بیچاره همسری که پا به پای من از جوجه ها مراقبت کرد و دم بر نیاورد. الهی همیشه سلامت باشه و سایه ش هم بالای سر ما. ...
10 مهر 1392

این روزهای کولوچه ها

خوب باید بگم که ارمیا عسلی مامان این روزها دیگه به مهد عادت کرده و هر دفعه با کارهای جدید میاد خونه و ما رو سورپراز میکنه. خیلی خوب دیگه شعر می خونه. یه توپ دارم قلقلیه و ببعی میگه بع بع رو که کامل بلده. آهویی دارم خوشگله رو هم باید کمکش کنیم وگرنه مثل دیروز میگه: آهویی دارم خوشگله می زنم زمین هوا میره. چندتایی رو هم همزمان با من می خونه. بعضی جاهاشو بلد نیست. هر چند وقت یک بار کارهاشونه که توی مهد انجام دادن، مثل کاردستی هاش  که خاله نسترن جمع آوری می کن ه و می فرسته خونه تا ما نظر و پیشنهاد بدیم. روزهای دوشنبه هم که براشون ژیمناستیک گذاشتن و کولوچه م پاک ورزشکار شده. عکس کاردستیهاشو توی پستهای بعدی م...
2 مهر 1392

سفر به زنجان

صبح چهارشنبه 27/6/92، ساعت 9:30   به همراه مامانی به طرف زنجان. تقریبا 3:30 راه هست ولی چون به خاطر بچه ها زیاد نگه داشتیم برای استراحت، تقریبا ساعت 3 بعد از ظهر بود که رسیدیم و یک راست رفتیم به طرف باغ خاله جونم. تا بعد از ظهر اونجا بودیم و بعد رفتیم خونه خاله که دست کمی هم از باغ نداره. 5 شنبه هم بعد از اینکه یه سری به مامان بزرگ گلم و خاله رحیمه عزیز که خاله آقا جونه زدیم باز رفتیم باغ. واقعا خوش گذشت و ارمیا و ایلمان کلی ذوق کردن. شب شام رو هم توی خونه باغ خوردیم و ساعت 11 شب برگشتیم خونه تا صبح به طرف تهران حرکت کنیم. واقعا هوای خنک و دلچسبی بود. عصر که کولوچه ها یخ کرده بودن و ناچار لباس گرم تنشون کردم. ...
30 شهريور 1392

گهی پشت به زین و ...

همیشه ایلمان می نشست داخل کامیون و ارمیا هولش می داد و حالا... طفلی ایلمان چنان زور می زند و هول میده که بیا و ببین. ماشاءالله، لا حول ولا قوَِ الا بلّاه العلی العظیم راستی باید بگم که ایلمان ناناز من می تونه 3 قـــــــــــدم راه بره. ماشالله یادتون نره ها. همیشه می گفتن که بچه های دوم به هوای بچه بزرگه زودتر رشد حرکتی پیدا می کنه، حالا دارم به چشم می بینم . واقعا همینطوره. قابل توجه اونهایی که یه دونه نی نی دارن . زود یه نی نی دیگه بیارین. ...
25 شهريور 1392

10 ماه گذشت

        امروز ماهگرد ایلمان مامانه. خیلی خوشحالم. خدا رو شاکرم به خاطر نظری که بهمون داشته و این دو تا کولوچه رو داده. ایشالله بتونیم خوب تربیت کنیم و شرمنده ش نشیم. ایلمانم، یه روزی میشینی و حرفهای مامان رو می خونی و کیف می کنی. اون روز ها خیلی دور نیست و میرسه. امیدوارم وقتی این مطالب رو می خونی انقدر توی زندگیت موفق و پیروز بوده باشی که خوندن این خاطره ها مثل نوشیدن یه چای داغ و دلچسب توی روزهای پر مشغله برات لذت بخش باشه. ارمیای گلم. برای تو هم همین آرزو رو دارم. نگی چرا مامان فقط برای ایلمان این آرزو رو کرده ها. چون امروز ماهگرد داداشیه اول برای اون نوشتم. شما جوجه های ناز مامانین...
24 شهريور 1392

تعارفات کولوچه ای

دیروز کولوچه های خوشمزه مامان داشتن با هم موتور بازی می کردن. یه موتور کوچولو دارن و یکی هم بزرگتر. انقدر با هم عوض و بدل کردن و به هم تعارف کردن و گاهی هم از دست هم کشیدن و بعد دوباره با پا درمیونی من به هم تعارف کردن که دیدم خالی از لطفه که ازشون عکس نگیرم. بیا داداشی برای تو، بازی کن. نه جون داداشی نمیشه. این برای تو نمیدم تو خودت داری، بیا این ماشین هم برای تو بازی صلح آمیز یه بار این جوجه به مامان می خندید و یک بار هم    این یکی جوجه و این هم پایان ماجرای موتور بازی ...
23 شهريور 1392

شهر بازی

این کولوچه های شیطون وقتی میرن شهربازی مگه دست می کشن. ایلمان که با جیغ و داد و گریه یه وسیله رو رها می کنه و ارمیا هم همش میگه: ا دقه واسا ( یک دقیقه وایسا ) و بعد هم اون هم گریه رو سر میده. ولی طفلی خیلی هم حرف گوش کنه. گاهی که میریم هایپرسان، وقتی وارد میشیم و یا موقع خارج شدن ، چشمش به شهر بازی میفته و اشاره می کنه که بریم اونجا و ما هم بهش میگیم که الان نه، نمی تونیم و کار داریم و ... سریع قبول می کنه. الهی قربون فهمش بشم من. ولی وقتی هم که میریم ، دلش نمی خواد از دست بده و ...     بزن بریم داداشی ایلمان شیطون اصلا ن...
19 شهريور 1392

دست دسی

ایلمان کولوچه ای یاد گرفته دست دسی کنه. تا ارمیا شعر می خونه اون هم شروع می کنه به دست زدن. اولین بار توی ماشین بودیم و ارمیا شروع کرد ببعی میگه بع بع  رو خوندن ، دیدم ایلمان داره دست می زنه. الهی قربونش برم. یه صدای ظریفی هم از دستش بلند میشه که دلم می خواد دستهاشو بخورم. جوجوم داره مطالعه می کنه   راستی این روزها ارمیا هم خیلی توی شعر خوندن پیشرفت کرده و فکر کنم مهد بهش ساخته. یه شعری هست که می خونه، شیر تا بخوای مفیده، مانند برف سفیده، از مهد یاد گرفته و حالا هر چی می خواد بخوره می گه مامان بخورم مفیده؟ بعد به من هم می گه مامان بخور خیلی مفیده. این هم ...
18 شهريور 1392

آخه داداش منه

یه روز رفته بودیم هایپر سان و ارمیا و ایلمان نشسته بودن توی سبد خرید و بعد از چند دقیقه ایلمان چنان لمی داداه بود روی ارمیا که من خندم گرفت. به همسری گفتم، نگاه کن ببین ایلمانی چطوری نشسته. ارمیا که حرف منو شنید گفت : خوب مامان ایلمان نی نی داداش منه. منظورش این بود که اشکالی نداره. الهی قربون داداشی های مهربون بشم من. ایشالله بزرگ هم که شدین هوای هم رو داشته باشین.   ایلمان خیلی تخت ارمیا رو دوست داره و این دو تا کولوچه توی تخت خیلی با هم بازی می کنن. اینجا هم بعد از یه آبتنی جانانه توی بوستان آب و آتشه. ...
16 شهريور 1392