ارمیا، کولوچه عسلی ارمیا، کولوچه عسلی ، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 18 روز سن داره
ایلمان،کولوچه مرباییایلمان،کولوچه مربایی، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 8 روز سن داره

ღ کولوچه های مامان ღ

دالی موشه

این روزها ایلمان خوشگل مامان همش میره توی اتاق و در رو باز و بسته می کنه و دالی می کنه. اگر هم حواسمون نباشه سر و صدا راه می اندازه تا نگاهش کنیم. بالای در یه پارچه گذاشتم تا دست نی نی های نازم نمونه لای در و خدای نکرده اوخ نشه. چند روز پیش ارمیا به داداشی ملحق شده بود و داشتن همش با در بازی می کردن و وقتی ارمیا می خواست از در بیاد بیرون، ایلمان در رو بست و دست ارمیا عسلیه مامان اوخ شد. به خاطر همین اون پارچه رو گذاشتم بالای در. هر وقت هم ماشین لباسشویی رو روشن می کنم، ایلمان هر جا که باشه زود خودش رو می رسونه به آشپزخونه و غرق تماشا می شه. از بعضی صداها ی اون هم می ترسه و مثل جوجه ها بدو بدو میاد...
13 شهريور 1392

این روزهای کولوچه ها

این رانندگان قهاری که می بینین کسی نیستند جز: کولوچه های خوشمزه مامان.   ایلمان مامان چنان ژستی گرفته بود و با یک دست رانندگی می کرد که بیا ببین، ارمیا هم که مدام با در ماشینش مشکل داشت.   این هم شوماخر ما یه صندلی هم خریدیم که همش با خودش می بره این طرف و اونطرف و میشینه روش. راستی دو جفت کفش خوشمل هم براشون گرفتیم که فعلا همش توی خونه می پوشن و بازی می کنن. این هم برای ایلمان جوجویی. سوت هم می زنه. ارمیا هم خیلی دوست داشت کفشهاش مثل ایلمان باشه ، چون بیشتر لباسهاشون رو شبیه هم میگیریم. ولی سایز بزرگش رو نداشت.   ...
12 شهريور 1392

فشم 2

جمعه ٨/6/92 من و بابایی و کولوچه ها به اتفاق مامانی و دایی مهدی و خاله لیلا و سارا و علی رفتیم فشم. خدا رو شکر که واقعا به هممون خوش گذشت و کلی لذت بردیم، مخصوصا بچه ها. صبح کولوچه ها رو همون طور که خواب بودن گذاشتیمشون توی ماشین و دیگه کم مونده بود برسیم که بیدار شدن و وقتی بیدار شدن دیدن به به اومدن ددر و کلی ذوق کردن. این هم عکسهای یادگاری اون روز. ارمیا عقب خوابیده بود و ایلمان هم جلو بغل من بود و وقتی بیدار شدن، این جوجو کوچولو همش می خواست بره عقب پیش داداش ارمیا. ببین عسلم چه لمی داده.   خوب چیه مامان داداشی رو دوسش دارم. ایلمان انقدر از کمپ خوشش میاد، همش توی اون و...
9 شهريور 1392

قایم شدیم

دیروز داشتم برای شام غذا درست می کردم و کولوچه ها هم توی پذیرایی مشغول بازی بودن. یه لحظه دیدم صداشون نمیاد، فکر کردم ارمیا رفته توی اتاقشون و ایلمان هم چهار دست و پا دویده دنبالش. خلاصه بلند صدا زدم : ارمیا ، ایلمان، خوشگل های مامان کجایین؟ دیدم هیچ صدایی از این دو ووروجک نیومد که نیومد، دوباره صدا زدم و دیگه طاقت نیاوردن و ارمیا آروم گفت مامان من و ایلمانی قاین سدیم، پدامون تن ( قایم شدیم پیدامون کن). حالا خودتن ببینین کجا بودن. دیشب خانوادگی رفتیم میوه بخریم و یه هوایی هم بخوریم. بابایی رفته بود توی میوه فروشی و ما توی ماشین بودیم. ایلمان به زور رفت پشت فرمون و شروع کرد بوق زدن. شیطونی شده ماشالله. ...
6 شهريور 1392

مثل داداشی

ایلمان مامان، خیلی حواسش به ارمیاست تا ببینه اون چه کار می کنه ، و بعد میبینیم که همون کار رو داره مثل داداشی تکرار می کنه. الهی قربون هر دوتاشون بشم. خدایا شکرت به خاطر اینکه لطفت رو شامل حالمون کردی و م ارو لایق داشتن این دو تا کولوچه کردی. شکر. ...
5 شهريور 1392

بازی کولوچه هام دیدنیه

خیلی خوشحالم که پسرهای نازم انقدر خوب با هم بازی می کنن. البته این ایلمان شیطونه کم کم داره به ارمیا زور می گه و اسباب بازی ها رو به زور ازش میگیره. ارمیا هم چون داداشی رو دوست داره و همش میگه مامان ایلمان نی نیه منه و دستهاش کوچولوهه و ... هیچی نمیگه و با داداشی مدارا میکنه. البته شده که گاهی هم نمیده و فرار میکنه. چند تا عکس از بازی کردنشون با کامیون که مورد علاقه هر جفتشونه گرفتم که دیدنیه. راستی ایلمان کولوچه ای الان دیگه چند ثانیه می ایسته و حرفه ای چهار دست و پا میره، گاهی یک پا با زانو و پای دیگه با کف پا، انگار می خواد پاشه بدو بدو کنه . تا مروارید خوشگل هم داره که مامان رو با اونها می بوسه  و فقط مامان رو. وورو...
4 شهريور 1392

فشم

جمعه 1 شهریور 92 تصمیم گرفتیم تا بریم فشم. هر چی به مامانی و دایی های کولوچه ها اصرار کردیم با ما بیان گفتن آمادگی ندارن و هفته آینده. خلاصه خودمون رفتیم و جاشون خالی کلی خوش گذشت. با همسری تصمیم گرفتیم تا هوا خوبه و پاییز نشده آخر هفته ها بریم هوا خوری و دیگه هوا سرد بشه امکانش نیست. خیلی خوب بود، فقط موقعی که داشتیم جمع می کردیم تا برگردیم یه خانواده که آش پخته بودن یه کاسه هم برای ما آوردن و اصرار که بخورین. خلاصه همسری رفته بود وسایل رو بگذاره توی ماشین و بیاد تا بقیه رو ببریم، ایلمان هم بغل من بود و یهو تا آش رو گرفتم، دستش رو کرد توی آش و من هم از هولم بدو بدو دویدم کنار رودخونه تا دستش رو سریع با آب سرد بشورم، خلاصه کمی گ...
3 شهريور 1392

مهد کودک

خوب ، ارمیا هم بالاخره مهد کودکی شد. الان حدود 3 هفته ست ( از ٩/٤/٩٢ )  که کولوچه من میره مهد. داره شعرهای قشنگ قشنگ یاد میگیره. این مدتی که خونه بودم خودم هر روز می بردمش تا عادت کنه. هر چند هنوز هم اولش که می خواد بره توی کلاسشون کمی ناراحتی می کنه ولی بعد کلی بهش خوش می گذره. روزهای اول می رفتم و می نشستم و از توی دوربین مدار بسته چکش می کردم. خوب بود. اسم مربیشون هم به قول خودش خاله دستلن ( خاله نسترن) و کمک مربیشون هم خاله دنیه ( خاله سمیه ست.) این روزها هم می گذره و تو و ایلمانی، بزرگ و بزرگتر میشین و وارد اجتماعات خوب دیگه میشین. امیدوارم تو داداشی، کولوچه های خوشمزه مامان انقدر موفق بشین که مامان به وجودتون افتخار ...
2 شهريور 1392

آبعلی و لویزان

روز ج معه 25 مرداد ماه صبح تصمیم گرفتیم بریم به طرف آبعلی . خدا رو شکر خیلی خوب بود و شما کولوچه ها هم بچه های خوبی بودین و فقط آخرهاش خسته شدین و بابایی هم گفت که راه بیفتیم به طرف لویزان تا بچه ها توی ماشین بخوابن و اونجا سرحال بلند شن. البته اون منطقه خیلی مناسب بچه هایی مثل ارمیا و ایلمان نیست به خاطر سراشیبی هایی که داره. بنابراین اونجا زیاد نموندیم و فقط یه هندوانه خوردیم و برگشتیم. طفلی ارمیا هم توسط یه زنبور نیش زده  شد و ما برای اینکه ارمیا رو آروم کنیم گفتیم، آخه تو گلی و زنبوره می خواسته باهات عسل درست کنه. اینجا داداشی ها دارن با هم گپ می زنن. ایلمان همش نگاه می کنه به ارمیا تا ببینه اون چه کار می کنه ت...
30 مرداد 1392

نی نی

دیشب شیشه شیر ارمیا رو آماده کردم تا بخوره و لالا کنه. دیدم رفته نی نیشو آورده و داره بهش شیر میده. یه ذره خودش می خورد و یه ذره هم به نی نی می داد. بعدش هم خوابوندش توی کامیونش و روش رو هم کشید. از دست این کولوچه. این روزها هر کاری می کنیم اون هم انجام میده. مخصوصا توی آشپزخونه که کلی از این شیرین کاریهاش هم عکس دارم و توی پست های بعدی می گذارم. راستی دوستان خوبم ، ازتون خیلی مممنونم که به وب ارمیا و ایلمان سرمی زنین. ببخشید اگر نمی تونم جوابتون رو مثل همیشه بدم. مگه این اقا ارمیا می گذاره. این رو هم بگم الان ایلمان گل مامان هفته 36 رو تو دل مامان می گذرونه و به کوری چشم همون آدم بی فرهنگی که خودش ...
26 مرداد 1392