ارمیا، کولوچه عسلی ارمیا، کولوچه عسلی ، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 21 روز سن داره
ایلمان،کولوچه مرباییایلمان،کولوچه مربایی، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 11 روز سن داره

ღ کولوچه های مامان ღ

شيطوني شيطوني

    عسلكم تازگي ها همش از همه چيز آويزونه. تا ولش مي كني داره دستشو از هر چيزي مي گيره تا بلند بشه ، حتي چيزهاي سست و لق لقو . بعد تازه با اعتماد به نفس كامل ، دستش رو هم ول مي كنه. مي خواد بگه من حرفه اي يم. احساس مي كنم از قصد اين كار رو انجام مي ده تا من بدو بدو كنم طرفش و بگم نانازم نيفتي وماچش كنم. اون هم ذوق مي كنه و بپر بپر مي كنه و گاهي خودش رو از عقب مي اندازه تا من بگيرمش. البته تازگي ها فهميده كه اگر من نباشم ميفته زمين و اوخ مي شه. چون تا من ميرم طرفش اين كار رو انجام مي ده.بللللللللللللا.     واي خداي من ، تا پوشكش رو درميارم ديگه پوشك كردنش كار حضرت فيله. آني فرار ميكنه. تازه وسط فرار كردن...
10 مهر 1390

زيارت قبول

 ارميا ، كولوچه عسلي مامان براي اولين بار رفت حرم حضرت عبدالعظيم ( ع )  ، براي زيارت. البته تا قبل از اين بارها من و بابايي گل پسر رو برده بوديم تا دم در حرم ولي پياده نشده بوديم و از همون توي ماشين سلام داده بوديم. چون ارميا كوچولو بود و بهتر بود توي شلوغي نره. ولي بالاخره آقا پسملي ما رفت زيارت و بهت زده و جالب همه جا رو نگاه مي كرد. اين همه آدم اين جا چه كار مي كنن؟؟!! زرق و برق حرم هم براش جالب بود و توجهشو جلب كرده بود. خلاصه خيلي سريع زيارت كرديم و تا ارميا كلافه نشده برگشتيم.  زيارت ...
5 مهر 1390

چه سفري شد !!!

  سلام . جونم براتون بگه كه من و همسري و البته پسملي جون تصميم گرفتيم جمعه بريم طرف آبعلي و بعدش هم آب اسك و بعد هم آمل و يك شب موندن و فرداش هم برگشتن طرف تهران. خوش و خرم راه افتاديم و رفتيم. از دو راهي دماوند - فيروزكوه و آبعلي كه گذشتيم ديديم ترافيكيه. نزديك شديم ديديم،‌ بلللللللللللللله آقا پليس هاي محترم راه رو بستن و جاده آبعلي رو يك طرفه كردن. خلاصه برگشتيم  و رسيديم به همون دو راهي و رفتيم طرف دماوند. ديديم از اونجا هم به طرف آبعلي راه داره ،‌ تو دلمون به آقا پليس ها خنديديم و گفتيم هه هه راه مي بندين؟ ما راه ديگه اي پيدا كرديم. خلاصه رفتيم و رفتيم ديدم اي بابا اين جاده رو هم به طرف آبعلي بستن...
3 مهر 1390

تعطيلات آخر هفته

  . .    ديروز من و همسري و ني ني گلي رفتيم يه پاساژ براي كمي خريد، ارميا جوني هم سوار يه اسب شد  و سواري كرد. مي گين نه نگاه كنين.           البته يه تمساح سواري   هم داشت ( قابل توجه خاله جون ها، عكس تمساح پيدا نكردم و نهنگ رو جاش گذاشتم. به خانوميه خودتون ببخشين. )     خلاصه بعدش هم رفتيم پارك و نهار رو اون جاخورديم. ارميا عسلي مامان اول كه رسيديم خواب بود و بعد كه بيدار شد تا دقايقي مات بود كه اين جا كجاست بعد تازه شيط...
26 شهريور 1390

هندونه خوري

 ارميا عسلي مامان عاششششششششششششق هندوانه ست.    يك شب يه به قول معروف يه شتري يا به زبان بيييييييييگانه اسلايس از هندوانه بريدم و دادم بهش تا نوش جون كنه.   بعد از كلي هندوانه خوردن من و شوهري و بچه اي ، قاشق آوردم تا داخل پوستشو بتراشم و كمي هم از آبش بدم ني ني گلم بخوره ولي اين آقا جيگري ما حمله ور شد به پوست اون و با سر رفت توش ( از حول حليم رفت تو ديگ ) . خلاصه هر كاري هم كردم كه ازش بگيرم جيغ و داد راه انداخت . من هم ولش كردم تا از اين بازي جديدش سير بشه و لذت ببره و كمي هم اينجوري شو تجربه كنه. جونم بگه كه ، از فرصت استفاده كردم و ازش چند تا عكس گرفتم و چون همش حركت مي كرد ع...
23 شهريور 1390

خوبه دختر نشدي!!!

 قبلا گفته بودم كه كلوچه عسلي مامان عجيب عاشق لوازم آرايش و...              شده و يكي از وسايل بازي و سرگرمي ايشون همينه. اگربخوام ساكت يك جا بشينه تا كار مهمي انجام بدم ، ناچارا اين لوازم رو مي ريزم جلوش تا سايلنتش كنم. مي دونم كار درستي نيست ولي حواسم جمعه كه يك وقت اون ها رو توي دهنش نكنه. خلاصه عكس هاي اين پست رو همين موقع ازش گرفتم. يك عكس هم قبلا گذاشته بودم كه باز اين جا به نمايش مي گذارم.          راستي حال ارميا بهتر شده و فقط كمي گرفتگي بيني داره. از خاله هايي كه منو دلداري دادن جا داره همين جا تشكر ويژه كنم. ممممممممممنون....
23 شهريور 1390

اولين كلمات جيگر مامان در پايان 8 ماهگي

    الهي قررررررررررررررررررررررررررررررربون پسملم بشم كه داره سعي مي كنه حرف بزنه. دقيقا دو روز مونده بود به اين كه 8 ماهش كامل بشه ( 12/6/90 )   يعني 3 روز پيش گفت آبه و همين طور بابا . البته كلمه بابا رو نصفشو ميگه ( به بابا مي گه با ) آبه و آبه بازي رو خيلي دوست داره. توي پست هاي قبلي نوشته بودم كه هر وقت مي ريم حمام چقدر ذوق زده مي شه و گل از گلش مي شكفه و وقتي مي گذارمش توي وانش شالاپ شولوپي راه مي اندازه كه بيا و ببين. فكر كنم به همين خاطر هم اين كلمه رو زودتر ادا كرد. توي راه برگشت از مسافرت هم براي اين كه خواب از سر همسري بپره من چند بار چند تا ليوان آب يخ ريختم تو لباس بابايي و ارميا هم از جيغ باباي...
21 شهريور 1390