ارمیا، کولوچه عسلی ارمیا، کولوچه عسلی ، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 21 روز سن داره
ایلمان،کولوچه مرباییایلمان،کولوچه مربایی، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 11 روز سن داره

ღ کولوچه های مامان ღ

صندلي كودك

از جايي كه اين كلوچه عسلي مامان علاقه وافري به رانندگي پيدا كرده بود و مدام مي خواست توي اين امر مهم به بابايي كمك كنه، كه وااااااااااااااااااااااااي خطرناكه پسملي من ، تصميم گرفتيم صندلي مخصوص كودك براش بگيريم تا همون عقب بشينه واز جاش هم نتونه جم بخوره. روز اول احساس مي كرد زنداني شده ، ولي فكر كنم كم كم داره عادت مي كنه و مثل آقاها ساكت مي شينه و يا با يه چيزي بازي مي كنه و يا چيزي نوش جونش مي كنه تا سرگزم بشه. پسملي ازبس نتونسته فضولي كنه و يك جا نشسته خسته شده. الهي بگردم ، ‌ديد فايده نداره ، تخت گرفت خوابيد. راستي علي پسر خاله ارميا خ...
1 آبان 1390

ارميا با مامان اومد سر كار

ديروز تصميم گرفتم تا روشن شدن وضعيت پسرك گلم ،‌ اون رو با خودم بيارم اداره ، شيطونك انگار از حرف هاي من و همسري فهميده بود كه نقشه ها براش دارم ، صبح از ساعت 6 از خواب بيدار شد و زول زد به من كه يعني من حاضرم. بلا نخوابيد كه نخوابيد. خلاصه آماده شديم و وقتي مطمئن شد كه قراره با من بياد از ذوقش بپر بپر مي كرد، خوشحال و خندان همكاري مي كرد تا آماده شيم. توي ماشين خوابش برد تا وقتي كه رسيديم. ساعت 9:30 بردمش نمازخونه تا هم كمي چهار دست و پا بره و تو بغل خسته نشه و هم پوشكش رو عوض كنم. مگه ميگذاشت ، صندلي هاي مخصوص نماز رو ديده بود وچون براش جالب و جديد بود ، ‌رفته بود و با اونها بازي مي كرد و تا مي آوردمش براي پوشك عوض كردن،&zw...
25 مهر 1390

همه چيز از همه جا ( سومين دندون كلوچه )

   ديروز كه ارميا جوني مامان داشت دلبري مي كرد ومي خنديد ،‌ ديدم سر يكي از دندون هاي بالاي اون زده بيرون. كلي ذوق كردم، ولي طفلي اين چند روز خيلي بي تاب بود ومن نمي دونستم لثه ش درد مي كنه. اي مامان بد. شب ها خيلي بي قراري مي كرد نگو واسه دندون قشنگش بوده. مباركت باشه گل گل مامان. دوست دارم يه عالمه ،‌هر چي بگم بازم كمه. ( اين جمله رو كه بهش مي گم مي خنده بلا.)  آب دهنش هم كه همش مي ريزه و من هم با يه دستمال به دنبالش تا گردنش خيس نشه. تو عكس پايين آب دهنش معلومه. قربونش برم اللللللللهي.  چند تا عكس هم انتخاب كردم كه توي اين پست مي گذارمشون تا بدون عكس نباشه.   چن...
25 مهر 1390

9 ماهگيت مبارك

  سلا م پسر قشنگ مامان. قندم ، عسلم، كولوچه خوششششششششششششمزه من، امروز ساعت 9:35 صبح 9 ماه شما كامل شد و شدي 9 ماه و يك روزه. مبارك باشه گل پسملي. ديروز داشتيم با بابايي در مورداين صحبت مي كرديم كه انگار همين ديروز بود كه صبح زود ساعت 5 از خواب بيدار شديم و آماده شديم و رفتيم دنبال ماماني و بعدش هم عزيز تا بريم بيمارستان. آخه دكتر گفته بود ساعت 7 توي بيمارستان باشيد تا كارهاي پذيرش انجام بشه چون راس ساعت 8:30 اتاق عمل براي ما آماده مي شد تا تو گل پسر نازم بپري تو بغل مامان . چه روزي بود.   استرس زيادي نداشتم،‌ مي شه گفت كلا آدم شجاعي هستم. اميدم به خدا ...
25 مهر 1390

جشن 3 نفره

                                        اين دو روز تعطيلي ( پنج شنبه و جمعه ) به افتخار پايان 9 ماهگي گل پسملي و روز جهاني كودك سعي كرديم به ارميا خيلي خوش بگذره . توي پارك محل ماماني به مناسبت روز جهاني كودك اطلاعيه زده بودن كه ني ني ها بيان پارك جشن داريم ،‌   من و ماماني و ارميا رفتيم ،‌البته برنامه بيشتر به درد ني ني هاي بزرگ تر مي خورد، صورت بچه ها رو نقاشي مي كردن و مسابقه دو و جايزه و... دلم مي خو...
25 مهر 1390

مامانم منو ببخش

روز سه شنبه ماماني زنگ زد محل كارم كه اگر مي توني بيا خونه كه حالم كمي خوش نيست. من هم مرخصي ساعتي گرفتم و رفتم خونه ماماني. با همكارم تماس گرفتم كه براي روز چهارشنبه هم مرخصي رد كنه تا حال ماماني بهتر بشه. خدا رو شكر چيز نگران كننده اي نبود و برطرف شد. از سر كار كه رسيدم خونه ارميا گل گلي مامان خواب بود، ديدم داره توي خواب دنبالم مي گرده ،‌ آخه دوست داره تو خواب دستم رو بگيره يا بالاخره حس كنه كه هستم تا با خيال راحت بخوابه، سريع بهش شير دادم تا بيدار نشه ولي انگار فهميده بود اومدم ،‌ زير چشمي نگاهي كرد و لبخند زد و خواب از سرش پريد كه پريد ،‌ با خوشحالي بغ بغو مي كرد و انگار مي خواست بگه مرسي كه زود اومد...
25 مهر 1390

اولين نماز ارميا

هميشه وقتي بابايي مشغول نماز خوندن ميشه ،  ارميا خيلي دقت مي كنه. بابايي هم مي فهمه ارميا داره نگاه مي كنه سعي مي كنه نمازش رو بلندتر و شمرده تر بخونه تا كلوچه عسلي مامان ياد بگيره. كلا ماماني و يا آقا جونم هم وقتي نماز مي خونن ارميا مي ره و با جا نماز اون ها بازي مي كنه و با دقت نگاهشون مي كنه من هم بهش گفتم اون ها دارن الله اكبر مي كنن. ديشب  ( ٢٣/ مهر 1390 ، نوشتم كه تاريخش به يادگار بمونه ) وقتي بابايي داشت نماز مي خوند ارميا رفت پيشش نشست ،‌ من هم گفتم مامانم بشين پيش بابايي داره الله اكبر مي كنه تا من به كارم برسم. ديدم وقتي بابايي سرش رو گذاشت روي مهر و به سجده رفت ارميا هم همون كار رو تكرار كرد و...
25 مهر 1390