عزيز جون
روز جمعه من و همسري و كولوچه آماده شديم تا بريم پيش عزيز جوني ارميا. عزيز يه زن مهربون و زحمتكشه. همون طور كه توي پست هاي قبلي گفتم ،وقتي همسري 6 ساله بوده باباشو از دست مي ده و مادر مهربونش 6 تا بچه رو به تنهايي بزرگ مي كنه و صحيح و سالم تحويل جامعه مي ده. خداييش بزرگ كردن چند تا بچه اون هم از اون 6 تا 4 تاش پسر باشن كار حضرت فيله. خلاصه كه عزيز الان دورش پر از نوه ست و آخريش هم ارميا بود كه از قضا زن عموي خوبش ( مامان امير حسين ، كه از وقتي وارد اين خانواده شدم اين پسر رو خيلي دوست داشتم و دلم مي خواست ارميا شبيه اون بشه. چون هم خوشگله و هم باهوش.) جديدا يه ني ني توي راه داره و از وقتي فهميديم خيلي خوشحال شديم. ايشالل...
نویسنده :
مامان ارميا و ایلمان
11:42










