ارمیا، کولوچه عسلی ارمیا، کولوچه عسلی ، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 21 روز سن داره
ایلمان،کولوچه مرباییایلمان،کولوچه مربایی، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 11 روز سن داره

ღ کولوچه های مامان ღ

الهي بميرم گلم سرما خورده / عكس هاي آتليه رسيد

  پسر نازم ، مامان خيلي غصه داره.چرا مريض شدي عسلكم.    خاله ها ،ارميا 3 روزي مي شه كه سرما خورده و بدجور بينيش مي گيره و سرفه مي كنه و نمي تونه درست بخوابه. از چهارشنبه شب ارميا ساعت 12 شب از خواب بيدار شد و شروع كرد به گريه كردن و حس كردم حال نداره و تب كرده و جاييش درد مي كنه كه انقدر بي قراره. بابايي ساعت 2 شب رفت از داروخانه براش استامينوفن گرفت تا تبش بياد پايين.   تا صبح 3 ساعت بيشتر نخوابيديم و نوبتي ازش مراقبت مي كرديم ، قربون ناله هات برم مامانم كه دل آدم رو ريش مي كنه. صبح برديمش دكتر و دارو داد و گفت سرش سرما خورده . خيلي ناراحت شدم. تا فرداش يعني جمعه تبش بالا و پايين مي شد.   صبح ...
19 شهريور 1390

عيد فطر و سفرنامه زنجان و تبريز

چهارشنبه روز عيد فطر ، من و بابايي و ارميا به همراه ماماني رفتيم زنجان . يك شب مونديم خونه خالهء من ، ماماني رو گذاشتيم پيش خواهرش تا همديگه رو سير ببينن و با هم درد دل خواهرانه بكنن. راستي آقا جونم نتونست با ما بياد و موند تهران. من و بابايي و ارميا رفتيم تبريز خونه عمه كوچيكه ( عمه لیلا )  ارميا، عمو بزرگه ارميا و عزيز جون هم جدا از ما از تهران حركت كردن رفتن طرف تبريز . مقصد اول اونها ميانه بود. و اما توضيح و تفسير سفرمون. اول اينكه خدا رو شكر مي كنم كه امسال ارميا هم با ما بود و به ميمنت بودنش تصميم گرفتيم بريم سفر و خوش بگذرونيم. ما تصميم داشتيم يك شب بريم شمال و برگرديم ولي ...
15 شهريور 1390

افطاري خونه عزيز

من و همسري و ارميا آماده شديم بريم خونه عزيز ارميا يعني مادر همسري من براي افطار. ارميا هم خوشحال و خندان لباس قشنگشو كه دختر دايي عزيز من از مكه براش آورده بود رو پوشيده بود و منتظر آماده شدن ما بود. مي دونيد كه معمولا آقايون عقيده دارن كه خانم ها دير آماده مي شن ولي نميدونن كه خودشون بيشتر طولش مي دن و به قر و فرشون مي رسن و 6 ساعت لباس هاي اطو شده رو دوباره خط مي اندازن تا بتونه هندونه رو قاچ بده. ارميا هم منتظر بود تا بالاخره كار ما تموم شه و بريم ددر. توي عكس ها مي بينين كه كم كم پيشي من خوابش گرفته و خميازه مي كشه و ...                  &nb...
13 شهريور 1390

عافيت گلكم

بعد از كلي آبه بازي توي حمام كه تقريبا 1 ساعتي طول كشيد، عسل مامان، پسرمامان آماده لباس پوشيدنه. قربون جوجه طلايي خودم بشم كه دلم مي خواد بهترين و شادترين لحظات رو براش به وجود بيارم. عافيت باشه. ايشاالله حمام داماديت . خدايا يعني من اون روز رو خواهم ديد؟؟؟ چه نقشه ها كه براش ندارم. حالا همه بهش بگين ماشاالله ، كولوچه مامان چشم نخوره ها ، يادتون نره ها. ...
8 شهريور 1390

مهموني خونه عمه بزرگه

يه شب قبل از افطار من و همسري و ارميا رفتيم خونه عمهء ارميا براي ديد و بازديد و احوال پرسي شوهر عمه كه چند وقته بيمار شده كه انشاءاله خدا لطفشو شامل حالش بكنه و ايشون رو شفا بده. خلاصه ارميا هم عمه اي رو ديده بود و خودشو لوس مي كرد و به قول خودمون بغبغو مي كرد. گاهي هم ببري مي شد و غرش سر ميداد تا دلبري كنه. اين چند تا عكس رو توي اين حالت ها بابايي گرفت ومن هم ميگذارم توي وبلاگش تا خاله ها ببينن.     ...
7 شهريور 1390