ارمیا، کولوچه عسلی ارمیا، کولوچه عسلی ، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 21 روز سن داره
ایلمان،کولوچه مرباییایلمان،کولوچه مربایی، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 11 روز سن داره

ღ کولوچه های مامان ღ

حليم پزون ماماني

قبل از هر چيز بگم كه هفته قبل من بدجور سرما خورده بودم و خلاصه خونمون بوي شلغم گرفته بود و از بس سوپ شلغم خورديم ديگه ... يه ماسك زده بودم و مدام در حال شستشوي دستهام كه مبادا ارمياي عسلم و بابايي سرما بخورن كه اونوقت يه مامان مريض نمي تونست از اين دو عزيز پرستاري كنه. ارميا يه شب كمي تب داشت و بي قرار و بي خواب و ديگه خودتون تا تهش بريد كه باز هم يه مامان مريض با بي خوابي چه مي كنه. چهارشنبه قبل رو مرخصي گرفتم و موندم خونه تا اگه كلوچه سرما خوردگيش بيشتر شد حداقل پيشش باشم.ولي خدا روش شكر كمي بينيش گرفت و زود هم خوب شد. حالا هم كه با تمام بهداشتي عمل كردن من و شلغم خوري بابايي سرما خورده و من ناراحت از اينكه چطور اين وي...
13 آذر 1390

با خشونت هرگز

يه وبلاگي رو داشتم مي خوندم،‌ يه شعر قشنگ توش بود كه با خوندنش لذت بردم و دلم مي خواست شما هم از خوندن اون لذت ببرين. واقعا آدم رو به تفكر وامي داره. سخت آشفته و   غمگین بودم …  به خودم می گفتم : بچه ها تنبل   و بد اخلاقند دست کم میگیرند درس ومشق خود   را … باید   امروز   یکی را   بزنم، اخم کنم  و نخندم   اصلا تا   بترسند   از   من و   حسابی   ببرند … خط کشی آوردم، ...
7 آذر 1390

از همه جا

ارمياي كنجكاو در حال نگاه كردن به ماشين لباس شويي در حال كار خداييش مثل پيشي ها نيست؟ گاهي هم به تلويزيون نگاهي مي انداخت تا ببينه چي نشون ميده. ارمياي دانشمند در حال مطالعه. البته بعدش هم پاره كردن كتاب و لذت بردن و خنديدن. آخه نميدونين كه دونه دونه برگه ها رو بهتر مي تونه بخونه و به عكسهاش نگاه كنه. ارميا در حال تمرين راه رفتن. بلا تا وايميسه و ما تشويقش ميكنيم و مي فهمه وايساده سريع ميشينه.       ...
5 آذر 1390

اي شيرين عسل

 خودتون ببينين وقضاوت كنين. شيرين عسل باري ارميا جوني رو پيش آقا جون. قبلا گفته بودم كه نوه ها چقدر آقا جون رو دوست دارن.  چند روز پيش كه خونه ماماني بوديم ،‌بعد از ظهر ارميا خوابيد،‌آقاجون كه از سر كار اومد و ارميا صداش رو شنيد يك دفعه از خواب پريد و با زبون شيرينش گفت آگا. هممون خنديديم وقربون صدقه ش رفتيم. آقا جون هم كه قند توي دلش آب شد. به حالت هاش توي عكس ها توجه كنين. اينجا يه پاش رو هم گذاشته روي مامان و خودش رو لوس مي كنه. قربونش برم الهي.   ...
1 آذر 1390

داستان حضرت ارمياي نبي (ع)

    سلام عزيز مامان. دلم مي خواست وقتي بزرگ شدي بدوني چرا اسمت رو ارميا گذاشتم و داستان ارمياي نبي (ع) رو بدوني . من از زماني كه مجرد بودم اين اسم رو دوست داشتم ، مي دونستم كه ارميا اسم يكي از پيامبراي خدا بوده ولي اطلاعات زيادي ازش نداشتم،‌ تا اينكه خدا تو رو گذاشت توي دل مامان و از همون اول حس مي كردم كه پسري و اسمت هم ارمياست. عجيب به دلم افتاده بود. شنيده بودم كه هر ني ني كه مياد اسمش رو هم با خودش مياره ، باورش سخت بود ولي بهم ثابت شد كه واقعييته. آره گل مامان ، بابايي هم چند تا اسم پيشنهاد داد و قرار شد بگذاريم لاي قرآن و ببينيم خدا چي مي گه. اسم هايي كه گذاشتيم اينها ب...
30 آبان 1390
48145 0 20 ادامه مطلب

بزبزه قندي

روز عيد غدير من و بابايي يه بزبزه قندي براي ارميا خريديم. هر چند اين آقا خيلي اهل اسباب بازي نيست و با اسباب خونه بيشتر بهش خوش مي گذره. ولي به مناسبت عيد و اينكه پارسال جيگري مامان هنوز توي دلم بود و امسال خونمون رو با قدمش روشن و شاد كرده اين بزبزي رو براش خريديم. اين هم دست و پنجه نرم كردن كولوچه با بزبزي. ( از زنگوله اون خوشش اومده بود. ) شما ديگه به شلوارش نخندين. دايي مهدي و دايي مرتضي كلي به شلوار گلكم خنديدن و گفتن دخترونه ست. چون حس كردم شلوار گرميه خريدم. (‌ فكر نكنين نوشابه دادم بخوره ها، نه . فقط بطريش رسيده بهش. ) بزبزي : به من هم ميدي ؟ تو برو علفتو بخور. نوشابه واسه ماست نه...
28 آبان 1390

عيد غدير مبارك

  چون نامه ي اعمال مرا پيچيدند   بردند به ميزان عمل سنجيدند   بيش از همه کس گناه ما بود ولي   آن را به محبت علي بخشيدند   سلام به همه ني ني گلي ها و ماماناي خوبشون. منو ارميا جوني مي خواستيم عيد رو بهتون تبريك بگيم. مخصوصا به يكي از ني ني جيگملي ها به اسم پارسا جون كه سيده و بايد واسه هممون دعا كنه و از جدش بخواد همه اين ني ني هايي كه فرشته هاي پاك خدا هستن عاقبت به خير بشن. پارسا جون واسه مامان و باباها هم دعا كني ها. مرسي عزيزم. دوستاي خوبم اين هم آدرس وبلاگ سيد پارسا ني ني خوشگل و ناز . http://parsa8789.niniweblog.com/ و اين هم عكس سيد پار...
23 آبان 1390