ارمیا، کولوچه عسلی ارمیا، کولوچه عسلی ، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 20 روز سن داره
ایلمان،کولوچه مرباییایلمان،کولوچه مربایی، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 10 روز سن داره

ღ کولوچه های مامان ღ

نظر سنجی

خوب باید بگم که مامان ایمان گلی منو به یه نظر سنجی دعوت کرده. من هم با کمال میل قبول می کنم. 1 - اگر ماهی از سال بودم؟   آبان و دی ( این 2 ماه ماه تولد عزیزانمه ) 2 -اگر روزی از ه فته بودم؟ چهارشنبه 3-اگر عدد بودم؟ 7   4-اگر نوشیدنی بودم؟ آب تگری 5-اگر ثواب بودم؟ کمک به بیماران و فقرا 6-اگر درخت بودم؟ بید مجنون   7-اگر میوه بودم؟ خربزه   8-اگر گل بودم؟ رز سفید   9-اگر آب و هوا بودم؟ پاییزی و بارانی   10-اگر رنگ بودم؟ صورتی یا نقره ای   11-اگر صدا بودم؟ آب   12-اگر پرنده بودم؟ عقاب...
29 خرداد 1392

سالگرد عشق من و بابایی

خوب کولوچه های من، امروز یعنی 22 خرداد سالگرد ازدواج من و باباییه. وارد چهارمین سال زندگیمون شدیم. یادش واقعا به خیر. واقعا خوش گذشت. انقدر خوب بود که من و بابایی گاهی که عکسها و یا فیلم عروسیمون رو میبینیم ، ناخودآگاه میگیم واقعا خوش گذشت. خدا رو هزاران، هزاران بار شکر می کنم که لطف خدا همیشه شامل حالمون بوده و 2 تا کولوچه خوشمزه هم بهمون داده و زندگیمون رو شیرین تر کرده. بـــــــی نهایت شـــــــــکر . یادمه پارسال این روزها ایلمان نازم تو دل مامان بود و من هم به خاطر مشکلی که پیدا کرده بودم، استراحت مطلق شده بودم. ارمیا رو هم باید از شیر می گرفتم. وااااااااااای که چه عذابی کشیدم.انقدر نگران نی نی تو د...
22 خرداد 1392

درهم و برهم

به به ببعی سواری چه کیفی داره. خندیدنتو قربون آخه. پس چرا توش هیچی نیست مامان؟ آخه انگشت پاش خیلی خوشمزه ست.   اینجا ایلمان خیلی کوشمولو بود. اواخر بهمن 91. داداشیها توی کالسکه با هم توی آشپزخونه کنار مامان بودن که و مامان هم مشغول تمیز کردن یخچال برای خونه تکونی عید. ...
22 خرداد 1392

اولین تجربه غذا خوردن ایلمان

اواخر 5 ماهگی غذا دادن به کولوچه مربایی رو شروع کردم تا موقع برگشتنم به سر کار کمی غذا خور شده باشه. و این هم اولین فرنی خوردن ایلمان من. الان دیگه این ایلمان گلی ما چنان داد و بیدادی سر سفره راه می اندازه که بیا و ببین. دیگه نون هم دستش می دم نمی گیره و می دونه  که ای بابا غذاهای خوشمزه تر از نون هم وجود داره. بلاچه شیطون. این هم اولین فرنی خوردن ارمیاست. یادش به خیر. راستی امروز خواهر گلم و پرهامی برگشتن مشهد. دلم براشون خیلی تنگ میشه. ...
20 خرداد 1392

گان گان، بیب

خیلی برام جالبه، خیلی از مطالبی که می خوام در مورد ایلمان بنویسم، یادم می افته که 2 سال پیش همچین مطلبی رو هم در مورد ارمیا نوشتم و میرم به صفحات قبل وب و شروع می کنم به خوندن. دنیاییه ها. از ایلمان چند تا عکس موقعی که نشسته بود جای بابایی توی ماشین گرفته بودم و می خواستم توی این پست بگذارم و یادم افتاد که ارمیا هم همین پست رو داره. ببینین. ارمیا وقتی کوچک بود این هم ایلمان گلی   راستی ، سارا و علی همراه بابا و مامان خوبشون چند روزی رفته بودن کربلا و امروز به سلامتی برگشتن. هنوز ندیدیمشون. دلم برای این بلاچه ها تنگ شده. ایشالله سفر مکه نصیبشون بشه. بریم ببینیم دختر خاله و پسر خا...
19 خرداد 1392

چند روز تعطیلی

خوب یه 4 روزی تعطیلی بود و من هم خوشحال از اینکه پیش کولوچه هام بودم. قرار بود بریم مسافرت ولی به خاطر کار همسری نتونستیم بریم. حیف شد. روز 2 شنبه تولد الناز دختر عموی کولوچه ها بود و شب رو کلی توی تولد شادی کردیم. الناز 1 ساله شد و ایشالله همیشه سالم و تندرست باشه. این هم پسرهای خوش تیپ مامان توی تولد. ارمیا از اینکه لباسهاشون مثل هم بود خیلی خوشحال بود و آخر شب هم می خواست با همونها بخوابه و نمی گذاشت لباسهای ایلمان رو هم عوض کنم.   یه روز از تعطیلی رو هم رفتیم بوستان آب و آتش و ارمیا کلی آب بازی کرد و دلی از عذا درآورد. 3 بار لباساشو عوض کردم. چون می دونستم قراره کلی آب بازی کنه، چند د...
18 خرداد 1392