ارمیا، کولوچه عسلی ارمیا، کولوچه عسلی ، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 17 روز سن داره
ایلمان،کولوچه مرباییایلمان،کولوچه مربایی، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 7 روز سن داره

ღ کولوچه های مامان ღ

تولد پرهام (با تاخیر)

همونطور که گفته بودم پرهامی شب عید به دنیا اومده و یادمه اون سال بابای پرهام هفت سین رو برده بود توی بیمارستان و اونجا با هم سال رو تحویل کرده بودن. هر سال که خواهری از مشهد میاد، خونه مامانی یه تولد کوچولو می گیریم و بچه ها کلی کیف می کنن. امسال هم بعد از تحویل سال، رفتیم خونه مامانی و جشن پرهام رو در کنار هم برگزار کردیم. عکس زیادی ندارم، مخصوصا از خود پرهام. آخه همش ارمیا و ایلمان شمعش رو فوت می کردن و پرهام هم ناراحت می شد. بیش تر از 10 بار خواهر گلم شمع روشن کرد و توسط این 2 تا ووروجک من خاموش شد. خلاصه آقا ایلمان هم چوب بیلیاردی  رو که عمو امیر ( بابای پرهام ) برای ارمیا و پرهام خریده بود و گفته بودم در طی 2 روز توسط ایلما...
26 فروردين 1393

سیزده بدر 93

روز سیزده بدر تا ظهر خونه بودیم و نتونسته بودیم برنامه ای بریزیم. آخه خواهری و پرهام و همسر گلش همون روز صبح زود برگشتن مشهد و حالمون گرفته شد و دیگه ما هم نشستیم خونه. ولی دیدم نمیشه نریم بیرون و سیزده مون رو بدر نکنیم. با مامانی و آقا جون هماهنگ کردم و زدیم بیرون، تا مامانی غمگین رو که از خواهرم و پرهام جدا شده بود رو از اون حال و هوا درش بیاریم. ارمیا طفلی تا فهمید دارم سبد پیکنیک رو پر می کنم با خوشحالی و بپر بپر گفت: بریم رودخونه و جوجه رو بزنیم. کلی از دستش خندیدم. خلاصه که تا بریم بیرون ساعت 2 ظهر شد و همسری هم گازو گرفت و رفتیم آبعلی. با اینکه ساعات زیادی اونجا نبودیم ولی خیلی خوش گذشت. هوا هم سر بود و می ترسیدیم ...
18 فروردين 1393

سال نو مبارک

  خوب ، سال جدید هم شروع و شد و خدا رو هزاران بار شکر که عید خوبی هم داشتیم. هر چند خیلی زود گذشت و تا چشم به هم زدیم تعطیلات تموم شد و باز کولوچه های خوشمزه مامان باید سر کار رفتن مامان رو تحمل کنن و باز مستقل شن. طفلی ایلمان مامان عادت کرده بود و امروز خیلی براش سخت خواهد بود و ارمیا هم باید بعد از 20 روز بره مهد. عیبی نداره این روزها هم می گذره و انشاءاله تنشون سلامت باشه. انشاءاله امسال سال پر از خیر برکت هم برای دوستان گلمون باشه و همیشه سلامت باشن و لبشون هم خندون باشه. غیر از دید و بازدیدها که خاص روزهای عیده ، تنها اتفاقی که افتاد این بود که روز دوم عید ماشینمون رو دزدیدن و البته خدا رو شکر زود هم پیدا شد ولی تا کلا...
16 فروردين 1393

عید داره می رسه

این روزها خیلی هوا خوبه و همش بارون بارون و بارون. خدا رو شکر. خونه به هم ریخته ای داریم و هنوز کلی کار. وقت هم ندارم. از 2 شنبه مر خصی گرفتم تا به اوضاع خونه رسیدگی کنم. هر جا می ریم همه در حال خرید عیدن. 4 شنبه قبل رفتیم خونه عمه بزرگه کولوچه ها تا سمنو پزی رو از نزدیک ببینیم. آخه همیشه قبل از عید عمه سمنو نذری داره و سمنوی عیدمون توسط ایشون پخته میشه. ایشالله قبول باشه و سفرشون هم پر از خیر و برکت. بعد از خونه عمه رفتیم هایپر سان. ایلمان تازگی ها همش دوست داره چرخ دستی رو خودش هول بده و صد البته این طوری بهتره. چون دیگه این طرف و اون طرف نمی پره و ما هم به دنبالش و همش سرگرم هول دادن چرخه. البته اولش خواب بود و ...
24 اسفند 1392

خدا قبول می کنه

من که می گم نماز اینطوری خوندن قبوله. ارمیا به بابا گفت: بابا هنوز نماز نخوندیا. بخون. من خندیدم چون می دونستم چه نقشه ای در پس این حرف ارمیاست. طفلی بابایی. یک بار دیگه هم عکس از شیطنت ارمیا موقع نماز خوندن بابایی گذاشته بودم. حالا ائلمان مامان هم اضافه شده و ... دیشب مامانی می خواست نماز بخونه و این دو تا ووروجک رفتن زیر چادرش و مامانی هم نمی دونست چکار کنه. ائلمان بلایی طوری نشسته بود پشت پای بابایی که بابای بیچاره نمی تونست بلند شه. بابایی بعد از نماز داشت با کولوچه ها صحبت می کرد که این کار خوب نیست و از این جور حرفها و ائلمان هم خودش رو لوس کرده بود و رفته بود بغل بابایی و ارمیا هم داشت گوش م...
21 اسفند 1392

هدیه عمو نوروز

دیروز توی مهد جشن بود و قرار بود عمو نوروز بهشون هدیه بده. به مادر و پدرها هم سپرده بودن تا هدیه ای تهیه کنن و تحویل مهد بدن. به اسم عمو نوروز هم تموم شد دیگه. خلاصه چون ارمیا تفنگ آب پاش دلش می خواست و همیشه هم می گفت.( قبلا یه دونه کوچولوشو داشت و زود هم خراب شده بود و چون همه جا رو خیس می کرد دیگه نگرفته بودیم ) بابایی براش خرید و داد به مهد. ارمیا می گفت : مامان عمو نوروز هدیه ها رو از خدا گرفته داده به ما. قربون تفکرش. دیشب انقدر آب پاشی شدیم که بیا و ببین. ائلمان ناناز مامان موهاش خیس بود و فر خورده بود. خود ارمیا هم 2 بار شلوار عوض کرد. 5 شنبه هم یه جشن دیگه دارن که مامان ها هم دعوت شدن. مطمئنم کلی خوش...
20 اسفند 1392

بازیهای کولوچه ای

یک سری عکس از انواع بازی های کولوچه هام دارم که توی این پست براشون به یادگار می گذارم. ایشالله روزی که می شینن و این عکس ها رو می بینن سالم و سرحال و شاد و دکتر و مهندس و ... باشن و  کلی هم از خاطرات بازیهای کودکانه خودشون لذت ببرن. از اونجایی که ائلمان هم خیلی دلش می خواست دوچرخه داداش ارمیا رو سوار بشه، یه بالش گذاشتم تا راحت بشینه و ارمیا هم کاملا مواظبش بود و به من می گفت: مامان تو برو من مواظب ایلمانی هستم، آخه داداش منه. قربون فرشته هام.( اون دستمال کاغذی ها هم که از وقتی خریدیم شده بار دوچرخه ارمیا و بسته شده به دوچرخه و می گه: هر وقت ایلمان دست و صورتش کثیف شد و یا بینیش اومد من یه دستمال می دم بهش. ) ...
20 اسفند 1392

ائلمان، داداشم، بیا بازی کنیم

خدا رو شکر کولوچه هام خیلی خوب با هم بازی می کنن. اینکه گاهی سر یه اسباب بازی یا کتاب کشمکش می کنن خوب طبیعیه. ولی خوب زود صلح برقرار می شه. تا می بینم دارن با هم کل کل می کنن سریع به ارمیا می گم: ارمیا مواظب داداشی هستی؟ با نی نیمون بازی کن حوصله ش سر نره ها، ارمیا هم سریع احساس مسئولیت می کنه و کوتاه میاد. طفلی عسلم احساس بزرگی می کنه. همیشه می گه من بزرگم، ایلمان نی نیه. داداش منه. هر از گاهی هم می گه: مامان چندتا ائلمان دیگه هم از خدا بگیریم تا ما با هم شلوغ کنیم... اینجا قطار شدن ووروجکها اینجا داشتن با هم عمو پورنگ نگاه می کردن ائلمان هم همش برای داداشش ناز می کنه و ارمیا هم نازشو می کشه. گ...
18 اسفند 1392

روزهای پایانی سال

خوب دیگه داریم کم کم به عید نزدیک میشیم و هنوز هم هیچ کاری نکردم. خونه تکونی هم سخته ها. اون هم با این ووروجک ها. این چند روز نتونسته بودم آپ کنم. گوشیم که به خاطر اینکه حسابی توی ماشین لباسشویی شسته شده بود و خوب گوشی تکونی شده بود در دست تعمیر بود و از ترس اینکه کولوچه ها دوربین رو خراب نکنن هم با دوربین عکس نگرفتم تا دیشب. البته کمی هم حوصله نداشتم. هفته سختی بود. ارمیا طفلی که از سرسره افتاده بود و لب بالاییش  بد جور زخم شده بود و طفلی می ترسید صحبت هم بکنه و غذا بخوره. البته الحمدلله خوب شده ولی مامان رو دپرس کرد. ائلمان هم توی این هاگیر و واگیر باز سرما خورد و گلوش چرک کرد. اون هم خدا رو شکر بهتر شده. پروژه خرید عیدم...
14 اسفند 1392

خرید عید

این روزها همش می ریم خرید. واقعا با این دو تا ووروجک کار سختیه. از بس شیطونی می کنن. روز 5 شنبه رفتیم خیابون بهار. ارمیا خیلی خسته شده بود و همین طور می رفتیم داخل مغازه ها و میومدیم بیرون و داخل یکی از این مغازه ها داشتیم یه لباسی رو با بابایی نگاه می کردیم که یکهو دیدم آقای صاحب مغازه داره غش غش می خنده،بلـــــــــــــه. ارمیا خوابیده بود روی زمین و بلند هم نمیشد. وقتی دید خندمون گرفته دیگه بلند هم نمی شد. پسره از ارمیا عکس گرفت و برده بود به دوستاش نشون می داد. گفت می گذارمش توی فیس بوک. می خواستم بگم برام بولوتوث کنه که روم نشد. ائلمان هم ارمیا رو دید و از بغل من اومد پایین و اون هم خودش رو انداخت روی زمین. ...
4 اسفند 1392