ارمیا، کولوچه عسلی ارمیا، کولوچه عسلی ، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 17 روز سن داره
ایلمان،کولوچه مرباییایلمان،کولوچه مربایی، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 7 روز سن داره

ღ کولوچه های مامان ღ

نیمه شعبان

یادمه وقتی ارمیا توی دلم بود، همسریه گلم نذر کرد که اگه خدا یه کولوچه سالم بهمون بده هر سال توی این شب عزیز شیرینی پخش کنه. پارسال که ارمیا کوچولو بود ولی امسال خودش با پای خودش رفت شیرینی فروشی تا برای مـــــیلاد مهـــــــــدی (ع) عزیزمون شیرینی بخره. شیرینی فروشی اول که شیرینی هاش تموم شده بود. شیرینی فروشی دوم تونستیم شیرینی تازه و خوب پیدا کنیم و بگیریم. بعدش هم بردیم توی یکی از میدون ها تا نذرمون رو ادا کنیم. خدا رو صد هزار مرتبه شکر . راستی توی این شب پراز شادی و نعمت، باز هم نذر کردیم که این یکی نـــی نـــی مون هم انشاءالله سالم به دنیا بیاد و سال بعد برای اون هم شیرینی پخش کنیم. و سالهای بعد ووروجک های مامان دست...
18 تير 1391

یه عالمه عکس

وقتی خواهر گلم و پرهامی اومده بودن تهران یه روز خوب رفتیم پارک میرزا کوچک خان که این عکس ها مربوط به اون روزه که تا حالا فرصت نکرده بودم از توی دوربین انتقال بدم به کامپیوتر. من و مامانی و خواهری نشستیم و گپ زدیم و بابایی هم با بچه ها رفت گردش لابد ارمیا می گه از اون طرف بریم بابایی گفته بود دست بزنیم و راه بریم. پرهام انجام می داد و این ارمیا کولوچه از فرصت استفاده می کرد و عکس جهت می رفت و دلش می خواست بیشتر بچرخه و بابایی بیچاره 20 دفعه رفت دنبالش و ... اینجا هم باز داشت فرار می کرد و پرهام داره میگه مامان ارمیا نمیاد با پای خودش میومدو بعد یک دفعه به قول پرهام ، ارمی...
13 تير 1391

این روزهای کولوچه مامان

خوب باید بگم که کولوچه من خوب آقا شده برای خودش. چند وقتی بود که از پیشرفت هاش ننوشته بودم. باید بگم که ماشالله خوب بلاچه شده و البته شیطونک بامزه. فهمیده اگه چیزی بشکنه ممکنه اوخ بشه بنابراین وقتی از روی کنجکاوی یکی از شیشه های توی کابینت رو برمی داره و البته نمی خواد که بشکنه ولی شیطونه گولش می زنه و از دستش میفته و بعد تترق. خودش پا میگذاره به فرار تا آسیب نبینه و از محل جرم دور می شه.بعد هم خودش رو لوس می کنه و میاد بغلم و سرش رو می چسبونه به صورتم و مثلا بوسم می کنه تا مبادا بلند باهاش حرف بزنم. تازه می دونه کار بدی بوده و یاد گرفته  سرش رو تکون می ده و لبش رو گاز می گیره و می زنه روی دستش یعن...
12 تير 1391

ادامه عکس های سفر مشهد

گفته بودم که توی حرم امام رضا (ع) ،خاله چند تا عکس از ارمیا گرفته، منتظر بودم بیان تهران تا بگیرم و بگذارم توی وب. این هم عکس ها. بچه داره کتاب دعا می خونه خوب، چیه مگه. پرهام : ما نبودیم شلوغ کردیم که. ارمیا : عیبی نداره پرهام بیا مهر برداریم الله اکبر بخونیم.     ...
13 خرداد 1391

تولد سارا جان

سلام. البته با تاخیر فراوان. این روزها حالم اصلا خوب نبود. بدجور مریض بودم و استراحت مطلق. الان بهترم. 4 خرداد تولد سارا ی عزیز ما بود. تولدت مبارک باشه خاله . قرار بود بریم خونشون و تولدش رو جشن بگیریم ولی چون مسافت دور بود و من هم بیمار قرار شد بیان خونه مامانی که نزدیک ماست و اونجا یه تولد خودمونی بگیریم. خلاصه این هم عکس هاش. راستی 7 خرداد هم تولد خودم بود. من هم یه تولد خودمونی توی خونمون گرفتم و به این بهانه دور هم جمع شدیم. ولی چون بیشتر عکس ها دسته جمعی بود نتونستم بگذارمشون. جالب اینجاست که 6 خرداد هم تولد مامانی بود. کلی خردادی داریم. امروز 10 خرداد هم تولد یکی از عزیزای ...
13 خرداد 1391

کار کی می تونه باشه؟

آخه پسرک نازم ، چرا من نباید از دست تو یه لوازم آرایش درست و سالم داشته باشم؟؟؟؟!!! کیفم رو دیگه از دستت قایم می کنم، کافیه ببینی و پیداش کنی ، یاد گرفتی زیپ ها رو هم باز و بسته کنی، اونوقت این میشه دیگه. مامان بیچاره از بس لوازم نو خریده و بعد دیده ای وااااای.    شیرین کاریت رو ببین: راستی آخ خ خ خ خ خ  جون.  امروز خواهری گلم و پرهامی دارن میان تهران. آخه همسرش طراح سوال امتحانات نهایی شده و به خاطر اینکه خواهری و پرهام تنها نمونن میان تهران پیش ما. چه خوش می گذره. این عکس ها رو از وب پرهام عسل خاله کش رفتم.    آخه دیدم من این عکس ها رو ندارم و خواهری اونها رو گرفته بو...
30 ارديبهشت 1391

مادر

و امروز قشنگ ترین و لذت بخش ترین روز برای ما مادرهاست. خدایــــــــا فقط می تونم بهت بگم: شـــــــــــــــکر مامان های گل تر از گل روزتون مــــــــبارک. ...
23 ارديبهشت 1391