ارمیا، کولوچه عسلی ارمیا، کولوچه عسلی ، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 20 روز سن داره
ایلمان،کولوچه مرباییایلمان،کولوچه مربایی، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 10 روز سن داره

ღ کولوچه های مامان ღ

ائلمان، داداشم، بیا بازی کنیم

خدا رو شکر کولوچه هام خیلی خوب با هم بازی می کنن. اینکه گاهی سر یه اسباب بازی یا کتاب کشمکش می کنن خوب طبیعیه. ولی خوب زود صلح برقرار می شه. تا می بینم دارن با هم کل کل می کنن سریع به ارمیا می گم: ارمیا مواظب داداشی هستی؟ با نی نیمون بازی کن حوصله ش سر نره ها، ارمیا هم سریع احساس مسئولیت می کنه و کوتاه میاد. طفلی عسلم احساس بزرگی می کنه. همیشه می گه من بزرگم، ایلمان نی نیه. داداش منه. هر از گاهی هم می گه: مامان چندتا ائلمان دیگه هم از خدا بگیریم تا ما با هم شلوغ کنیم... اینجا قطار شدن ووروجکها اینجا داشتن با هم عمو پورنگ نگاه می کردن ائلمان هم همش برای داداشش ناز می کنه و ارمیا هم نازشو می کشه. گ...
18 اسفند 1392

روزهای پایانی سال

خوب دیگه داریم کم کم به عید نزدیک میشیم و هنوز هم هیچ کاری نکردم. خونه تکونی هم سخته ها. اون هم با این ووروجک ها. این چند روز نتونسته بودم آپ کنم. گوشیم که به خاطر اینکه حسابی توی ماشین لباسشویی شسته شده بود و خوب گوشی تکونی شده بود در دست تعمیر بود و از ترس اینکه کولوچه ها دوربین رو خراب نکنن هم با دوربین عکس نگرفتم تا دیشب. البته کمی هم حوصله نداشتم. هفته سختی بود. ارمیا طفلی که از سرسره افتاده بود و لب بالاییش  بد جور زخم شده بود و طفلی می ترسید صحبت هم بکنه و غذا بخوره. البته الحمدلله خوب شده ولی مامان رو دپرس کرد. ائلمان هم توی این هاگیر و واگیر باز سرما خورد و گلوش چرک کرد. اون هم خدا رو شکر بهتر شده. پروژه خرید عیدم...
14 اسفند 1392

خرید عید

این روزها همش می ریم خرید. واقعا با این دو تا ووروجک کار سختیه. از بس شیطونی می کنن. روز 5 شنبه رفتیم خیابون بهار. ارمیا خیلی خسته شده بود و همین طور می رفتیم داخل مغازه ها و میومدیم بیرون و داخل یکی از این مغازه ها داشتیم یه لباسی رو با بابایی نگاه می کردیم که یکهو دیدم آقای صاحب مغازه داره غش غش می خنده،بلـــــــــــــه. ارمیا خوابیده بود روی زمین و بلند هم نمیشد. وقتی دید خندمون گرفته دیگه بلند هم نمی شد. پسره از ارمیا عکس گرفت و برده بود به دوستاش نشون می داد. گفت می گذارمش توی فیس بوک. می خواستم بگم برام بولوتوث کنه که روم نشد. ائلمان هم ارمیا رو دید و از بغل من اومد پایین و اون هم خودش رو انداخت روی زمین. ...
4 اسفند 1392

برف بازی

    هفته پیش توی تهران برف بارید و ما هم همگی رفتیم خونه سا را و علی تا بچه ها با هم برف بازی کنن. آخه اون قسمت تهران برف نشسته بود و خواهری زنگ زد و گفت 5 شنبه از صبح بیاین خونه ما تا سارا و علی و ارمیا و پرهام حسابی برف بازی کنن. ارمیا که اولین بارش بود برف رو این جوری میدید و ایلمان هم که اولین برف زندگیش بود. خلاصه وقتی رسیدیم توی محوطه خونه خواهری و ارمیا برف رو دید چنان ذوقی کرد، و جیغی از سر ذوق کشید و بعد با پرهام بدو رفتن توی برفها و با دایی مهدی شروع کردن برف بازی. بعد رفتیم داخل خونه و کمی استراحت و بعد سارا و علی هم آماده شدن و رفتیم دوباره برف بازی. ایلمان هم دیگه خسته بود و خوابید و...
1 اسفند 1392

تولد کولوچه ها ( مرحله اول )

خوب، دیشب جشن تولد کولوچه ها بود و به اتفاق خاله و مامانی و دایی مهدی و دایی مرتضی یه جشن کوچولو گرفتیم. و چون پرهام خواب بود و خواهر گلم هر کاری کرد بیدار نشد و برای ارمیا کادو هم با پول خودش گرفته بود، تصمیم گرفتیم که امروز خاله جون یه کیک بپزه و بیان خونه ما و مرحله دوم تولد رو جشن بگیریم. راستی آقا جون هم موند پیش پرهام و توی جشن حاضر نبود. چون هر کاری کردیم  برای شام نیومدن و پرهام هم خوابش برده بود. 2 تا شمع گذاشتیم. یکی برای تولد 3 سالگی ارمیا و یکی هم 1 سالگی ایلمان مامان بابایی برای ارمیا وسایل پزشکی خریده بود و برای ایلمان هم برج چین هوش. ( کت اسپرت ایلمان رو دارید ) ...
1 اسفند 1392

هوا دلچسبه

روز یک شنبه بنا به دلایلی نرفتم اداره و به اجبار موندم خونه. چون بابایی رو بدون هماهنگی فرستادن تبریز و کلی هم من رو به دردسر انداختن. بماند که رئیس محترم شاکی شد و چون تازه 2 روز به خاطر سرماخوردگی ایلمان مرخصی گرفته بودم و هر روز هم یک ساعت مرخصی می گیرم تا برم خونه و زودتر به جوجه هام برسم دیگه مرخصی هام هم ته کشیده. خلاصه کولوچه هام حوصله شون سر رفته بود و رفتیم خونه مامانی و بعد با مامانی رفتیم پارک تا ارمیا و ایلمان کمی توی این آب و هوای دم عید بازی کنن. خدا رو شکر بهشون خوش گذشت، بعد از شام هم آقا جونم ما رو رسوند خونه و ارمیا چنان از نبود بابایی دلش گرفته بود همش بی دلیل گریه می کرد و با خستگی تمام هم نمی خوابید. ا...
29 بهمن 1392

شکار کولوچه ها

چند روز پیش کولوچه های خوشمزه مامان رفته بودن زیر مبل و داشتن با هم صحبت می کردن. ارمیا هم قربون صدقه ایلمان می رفت. شاید باور نکنین ولی شنیدم داشت به ایلمان می گفت: فدات بشم الهی. قربونت بشم الهی. واقعا داداشی رو دوست داره و نگرانش هم میشه. گاهی که ما از آسانسور پیاده میشیم ، ایلمان باز می پره توی آسانسور و خودش رو لوس می کنه تا ما التماس کنیم که بیاد بیرون. ارمیا هم نگران که نکنه آسانسور بره پایین و ایلمان بمونه توش. واقعا با نگرانی به من میگه مامان ایلمانو بیارش بیرون الان میره پایین و خدای نکرده آقا دزد می برش.( خدای نکرده رو داشتین ) یا وقتی می بینه ایلمان یه چیزی رو نداره، می گه: مامان ایشالله یه دونه آبیشو براش اس...
26 بهمن 1392