ارمیا، کولوچه عسلی ارمیا، کولوچه عسلی ، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 17 روز سن داره
ایلمان،کولوچه مرباییایلمان،کولوچه مربایی، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 7 روز سن داره

ღ کولوچه های مامان ღ

سالگرد عشق من و بابایی

خوب کولوچه های من، امروز یعنی 22 خرداد سالگرد ازدواج من و باباییه. وارد چهارمین سال زندگیمون شدیم. یادش واقعا به خیر. واقعا خوش گذشت. انقدر خوب بود که من و بابایی گاهی که عکسها و یا فیلم عروسیمون رو میبینیم ، ناخودآگاه میگیم واقعا خوش گذشت. خدا رو هزاران، هزاران بار شکر می کنم که لطف خدا همیشه شامل حالمون بوده و 2 تا کولوچه خوشمزه هم بهمون داده و زندگیمون رو شیرین تر کرده. بـــــــی نهایت شـــــــــکر . یادمه پارسال این روزها ایلمان نازم تو دل مامان بود و من هم به خاطر مشکلی که پیدا کرده بودم، استراحت مطلق شده بودم. ارمیا رو هم باید از شیر می گرفتم. وااااااااااای که چه عذابی کشیدم.انقدر نگران نی نی تو د...
22 خرداد 1392

درهم و برهم

به به ببعی سواری چه کیفی داره. خندیدنتو قربون آخه. پس چرا توش هیچی نیست مامان؟ آخه انگشت پاش خیلی خوشمزه ست.   اینجا ایلمان خیلی کوشمولو بود. اواخر بهمن 91. داداشیها توی کالسکه با هم توی آشپزخونه کنار مامان بودن که و مامان هم مشغول تمیز کردن یخچال برای خونه تکونی عید. ...
22 خرداد 1392

اولین تجربه غذا خوردن ایلمان

اواخر 5 ماهگی غذا دادن به کولوچه مربایی رو شروع کردم تا موقع برگشتنم به سر کار کمی غذا خور شده باشه. و این هم اولین فرنی خوردن ایلمان من. الان دیگه این ایلمان گلی ما چنان داد و بیدادی سر سفره راه می اندازه که بیا و ببین. دیگه نون هم دستش می دم نمی گیره و می دونه  که ای بابا غذاهای خوشمزه تر از نون هم وجود داره. بلاچه شیطون. این هم اولین فرنی خوردن ارمیاست. یادش به خیر. راستی امروز خواهر گلم و پرهامی برگشتن مشهد. دلم براشون خیلی تنگ میشه. ...
20 خرداد 1392

گان گان، بیب

خیلی برام جالبه، خیلی از مطالبی که می خوام در مورد ایلمان بنویسم، یادم می افته که 2 سال پیش همچین مطلبی رو هم در مورد ارمیا نوشتم و میرم به صفحات قبل وب و شروع می کنم به خوندن. دنیاییه ها. از ایلمان چند تا عکس موقعی که نشسته بود جای بابایی توی ماشین گرفته بودم و می خواستم توی این پست بگذارم و یادم افتاد که ارمیا هم همین پست رو داره. ببینین. ارمیا وقتی کوچک بود این هم ایلمان گلی   راستی ، سارا و علی همراه بابا و مامان خوبشون چند روزی رفته بودن کربلا و امروز به سلامتی برگشتن. هنوز ندیدیمشون. دلم برای این بلاچه ها تنگ شده. ایشالله سفر مکه نصیبشون بشه. بریم ببینیم دختر خاله و پسر خا...
19 خرداد 1392

چند روز تعطیلی

خوب یه 4 روزی تعطیلی بود و من هم خوشحال از اینکه پیش کولوچه هام بودم. قرار بود بریم مسافرت ولی به خاطر کار همسری نتونستیم بریم. حیف شد. روز 2 شنبه تولد الناز دختر عموی کولوچه ها بود و شب رو کلی توی تولد شادی کردیم. الناز 1 ساله شد و ایشالله همیشه سالم و تندرست باشه. این هم پسرهای خوش تیپ مامان توی تولد. ارمیا از اینکه لباسهاشون مثل هم بود خیلی خوشحال بود و آخر شب هم می خواست با همونها بخوابه و نمی گذاشت لباسهای ایلمان رو هم عوض کنم.   یه روز از تعطیلی رو هم رفتیم بوستان آب و آتش و ارمیا کلی آب بازی کرد و دلی از عذا درآورد. 3 بار لباساشو عوض کردم. چون می دونستم قراره کلی آب بازی کنه، چند د...
18 خرداد 1392

داداش بیدار شو، حوصله م سر رفت

ایلمان گل مامان از ارمیا زودتر بیدار میشه. گاهی که دیگه ارمیا زیاد می خوابید ایلمان رو می گذارم توی تختش تا بیدارش کنه و از زبون اون می گم داداش جون بیدار شو حوصله م سر رفته. پاشو دلم تنگ شده برات، می خوام باهات بازی کنم. ارمیا هم تا میبینه ایلمان اومده پیشش با چشم بسته لبخند می زنه و بیدار میشه و دوست داره داداشیش پیشش لالا کنه و میگه ایما دون ایندا لالا.( ایلمان جون اینجا لالا کنه) وقتی که ایلمان می خواد بخوابه ارمیا هم شروع می کنه همراه من لالایی می خونه و انقدر بلند می خونه که خواب ایلمان می پره. واااااااااااااااای. همش میگم داداشی یواش بخون. این روزها که میام سرکار عمه کولوچه ها می گه وقتی ایلمان می خواد...
13 خرداد 1392

از پوشک گرفتن ارمیا (با تاخیر)

خوب گل مامان چون یه مدتی نتونسته بودم آپ کنم، گاهی پست هام مربوط میشه به چند ماه قبل. پیش از عید ارمیا رو از پوشک گرفتم ولی چون مریض شد و باز مجبور شدم پوشکش کنم رفتیم سر خونه اول. بعد هم که خونه تکونی و شستن فرشها و ... باعث شد دلم نیاد باز خونمون جیشی بشه. در واقع این رو هم بگم که کمی هم سخت بود با ایلمان مدام ارمیا رو ببرم دستشویی. آخه می رفت، بیرون هم نمیومد و انقدر آب بازی می کرد که باید لباسهاشو عوض می کردم. هر چند الان هم هر بار رفتن دستشویی مصادفه با عوض کردن کل لباسهاش. بنابراین اردیبهشت ماه دوباره تلاش ما آغاز شد، تا وقتی می خوام برگردم سر کار حداقل نیازی به پوشک کردن گل پسری نداشته باشیم. همون ط...
13 خرداد 1392

درد و دل با کولوچه هام

دیشب رفتیم و برای ارمیا یه جفت کفش تابستونی خریدیم. برگشتیم خونه و ارمیا سعی می کرد خودش اونها رو بپوشه و موفق هم شد ولی این شد بهونه و انقدرگریه کرد که نمی دونم چرا؟!!! حس می کنم شاید برگشتنم سرکار توی روحیه ش اثر گذاشته. از وقتی که می رسم خونه تمام وقتم رو صرف این دو تا داداشی می کنم و از بس براشون شعر می خونم سردرد می گیرم. ولی برای شاد بودنشون هر کاری می کنم و به خودم اهمیتی نمی دم. دیشب داشتم ایلمان رو می خوابوندم که دیدم ارمیای مامان بغض کرده و چشمهاش بارونی شده. دلم گرفت، ایلمان رو دادم بابایی بخوابونه ولی خواب اون هم پرید، رفتم و ارمیا رو بغل کردم و انقدر نوازشش کردم که خوابش برد و باز از اول ایلمان رو خوابوندم. ...
13 خرداد 1392